شهر بی عاطفه

از سمت ساری که وارد شهر نکا شوی کمی که داخل شهر بروی دست چپ خیابان درازی وجود دارد که به محله ی نارنج باغ معروف است…در نگاه اول نارنج باغ محله ایست مثل تمام محله های دیگر…کسبه در دکانهایشان به کسب و کار مشغولند و در کوچه پس کوچه هایش بچه ها سرگرم بازی هستند و جلوی مغازه های نانوایی زن و مرد برای گرفتن نان در صف ایستاده اند…همه چیز به طرز رقت انگیز و چندش آوری عادیست…اولین مغازه ی خلوتی را که میبینم داخل می شوم…یک ساندویچی ست و فقط شاگرد مغازه که جوانی بیست ساله به نظر می رسد مشغول نظافت است…خسته نباشیدی می گویم و می پرسم محله نارنج باغ همینجاست؟با سر تائید میکند…می پرسم حدود دو سال پیش ظاهرا دختری را اینجا اعدام کردند، خبر داری؟ با تعجب نگاهم میکند…دستانش را می شوید و نزدیکتر می آید…می گوید بله…عاطفه سهاله…خانه اش صد متر پایین تر بود…همه می شناختندش…دختر چتی بود…چجور بگویم…شیرین عقل بود…همان بهتر که مرد و راحت شد…کارهایی می کرد که هیچ دختری نمی کرد…پرسیدم مثلا چه کار می کرد؟ جواب داد مثلا اگر کسی را در خیابان می دید که به نحوی می شناختش می رفت و با دست محکم به پشتش میزد و بلند بلند حال و احوال می کرد…یا در خیابان جلوی همه ی مردم راه می رفت و بستنی اش را لیس می زد…(ظاهرا در بعضی شهرستانها بستنی خوردن دختر در خیابان عجیب و یا نشانه ی جلفی ست!)… گفتم همین؟ به خاطر همین می گویی که همان بهتر که مرد و راحت شد…؟! می گوید نه…وضعش هم خراب بود…اینجا همه می دانستند…باورت نمی شود که پای چند تا از معتمدین همین محل را هم به کثافتکاریهای خود کشانده بود…موقع اعدامش اینجا بودم…بلند بلند زیارت عاشورا میخواند و از مردم طلب بخشش می کرد…حتی به اون حاج آقایی که طناب دار را دور گردنش انداخت گفت اگر من را اعدام نکنی قول می دهم دیگر دور این کارها نگردم…مردم یک عده دلشان سوخته بود و یک عده ی دیگر هم می گفتند توبه ی گرگ مرگ است…!گفتم چند سالش بود؟ گفت بچه سال بود…البته هیکلش کمی درشت بود ولی با این حال فکر نکنم ۱۸ سال هم داشت…
کمی پایین تر در خانه شان را پیدا میکنم…پرس و جو که میکنم می گویند خیلی وقت است از اینجا رفته اند و در حال حاضر فقط چند تا کرد اینجا زندگی میکنند که آنها هم اطلاعی از چیزی ندارند…هیچکس نمیداند که پدر و برادر و عمه ی عاطفه کجاست…
چند متر پایین تر پیرمردی را جلوی مغازه اش سوال پیچ میکنم…وقتی میفهمد به دنبال ردی از عاطفه آمده ام نطقش باز می شود…می گوید با پدر عاطفه زمانی همکار بوده است…گفت هر دو روی چرخ دستی میوه میفروخته اند و بارها به خانه ی عاطفه رفت و آمد داشته است…می پرسم چطور دختری بود؟ می گوید فقط مخ و ملاجش ایراد داشت…می گویم ظاهرا جرمش فساد اخلاقی بوده است…با بغض و نفرت می گوید چه فسادی؟ او که بچه بود و اصلا عقل درست و حسابی هم نداشت…پدرش را باید اعدام می کردند…پدرش آدم لاابالی و مزخرفی بود…از همان کودکی پای این دختر را به خانه ی این و آن باز کرد…خود من بارها به خانه شان رفته بودم…دخترک همینطور دراز به دراز با یک تا پیرهن و شلوار جین تنگ که همه جایش هم معلوم بود گوشه ی خانه افتاده بود و حتی به خود زحمت نمیداد کمی خود را جمع و جور کند…پدرش بی غیرت بود…حقش بود او را اعدام می کردند…می پرسم موقع اعدام عاطفه آنجا بودی…؟جوابش منفیست اما می گوید که زنش آنجا بوده است و از پشت پستوی مغازه زنش را صدا میکند…دلم میخواست تمام جزئیات را بدانم…از زنش پرسیدم عاطفه موقع اعدام ترسیده بود؟ گفت که نه…گفت اصلا انگار نمیدانست میخواهند اعدامش کنند…گفتم پس اینکه می گویند زیارت عاشورا میخواند و از مردم حلالیت میخواست چه؟ گفت نمیگویم که نمیدانست…اما به هر حال کسی که میداند تا چند لحظه ی دیگر میمیرد باید کمی رنگ پریده و ترسیده باشد یا لااقل زبانش بند بیاید…ولی او انگار نه انگار…حرف خودش را می زد…با همان خل بازیهایی که خاص خودش بود…حتی دم آخر گفت که یادتان باشد یک آب هم به من ندادید که بخورم…حیوانات را هم که میخواهند بکشند لااقل یک آبی بهشان می دهند…! دستانش را از پشت با دستبند بستند و چشم بندی هم روی چشمهایش گذاشتند…از مردم حلالیت میخواست و قرآن میخواند…احتمالا توی زندان یادش داده بودند…قاضی پرونده (حاج آقا رضایی) خودش طناب را چند دور دور گردنش پیچید و بعد بالا کشیدندش…عمه اش تنها کسی بود که شیون و زاری می کرد و آخر هم از حال رفت…باقی مردم هم یک عده با شنیدن حرفهای عاطفه دلشان سوخته بود…یک عده هم موافق اعدام او بودند…
از حاج آقا رضایی (قاضی پرونده) پرسیدم که الان کجاست و چه میکند…ظاهرا پیرمرد خوب میشناختش و دل پری هم از دستش داشت…گفت منتقل شده است…البته نمیدانیم به کجا…عده ای هم می گویند تصادف کرده و قطع نخاع شده است…می گویند برای گرفتن حکم اعدام این دختر خودش ۸ روز به تهران آمده بود و دنبال پرونده دویده بود تا توانسته بود حکم اعدام را تائید کند…ظاهرا عاطفه در دادگاه مسخره اش کرده بود و دستش انداخته بود و خلاصه طبق معمول خل بازی در آورده بود…می گویند راست یا دروغ اسم کله گنده های نکا را برده بود که با او خوابیده بودند که مثلا حاج آقا فلانی و حاج آقا فلانی هم ترتیب مرا داده اند…و گفته بود خود تو هم اگر من همین الان لخت شوم می آیی و ترتیبم را می دهی…ظاهرا کل کل کردن های عاطفه توی دادگاه باعث شده بود که قاضی سر لج بیفتد و قسم بخورد که طناب دار را خودش دور گردن او می اندازد…که انداخت…!
در مورد محل دفن عاطفه می پرسم و اینکه چطور میتوانم یکی از بستگانش را پیدا کنم که پاسخشان کمک چندانی به من نمیکند…
از این دو خداحافظی میکنم و به سمت محلی می روم که مراسم اعدام آنجا اجرا شده بود…دلم میخواست ریز ترین جزئیات را هم در ذهنم ثبت کنم…محل اعدام یک بلوار خلوت بود که با خیابان اصلی تقریبا دویست متری فاصله داشت…در دو طرف بلوار خانه های مسکونی و تک و توکی مغازه وجود داشت…خانه هایی با درها و پنجره هایی چفت شده که آن روز صبح احتمالا همه پنجره هایشان باز بوده و جلوی هر پنجره چند نفری برای تماشای مراسم اعدام جا روزرو کرده بودند…روز اعدام ظاهرا جمعیت زیادی در این بلوار خلوت جمع شده بودند چون از چند روز قبل از طریق برگه هایی که پخش شده بود و هیچکس نمیدانست کار کیست خیلی از مردم از محل و ساعت اعدام مطلع شده بودند…
داخل یکی از مغازه های تقریبا مشرف به محل اعدام می شوم…صاحب مغازه مردی حدودا ۵۰ ساله است که ته ریشی هم دارد و به نظر حزب اللهی می رسد…اما چاره ای نیست…شاید بتواند جزئیات بیشتری را از مراسم اعدام برایم بگوید…وقتی سوالم را می پرسم اولین سوالش این است که از کجا امده ام و برای چه میخواهم این چیزها را بدانم…می گویم دارم داستانی مینویسم که حول و حوش زندگی عاطفه دور می زند و میخواهم اطلاعاتم را تکمیل کنم…با خنده می گوید خودت می گویی داستان…داستان چه ربطی به واقعیت دارد…؟خودت یک چیزی سر هم کن و بنویس…و بعد با کنایه می گوید هیچ آدم عاقلی باور نمیکند که تو اینهمه راه برای یک موضوع بی اهمیت به اینجا آمده باشی…می گویم بی اهمیت؟ اعدام یک دختر ۱۶ ساله بی اهمیت است؟ می گوید اولا که دختر ۱۶ ساله نبود و یک زن هرزه بود…همه ی اهل محل از دستش به ستوه آمده بودند…جوانهای این محل را همه را به فساد کشیده بود و در حالی که صدایش را پایین می آورد که انگار دارد مطلب مهم و در عین حال شرم آوری را برای من بازگو میکند می گوید …و در ثانی…ظاهرا ایدز هم داشته است!
حالم دارد به هم میخورد و بدون هیچ حرف اضافه ای تشکر میکنم و میخواهم از مغازه اش بیایم بیرون که میبینم موبایلش را در می آورد و دوربینش را سمت من می گیرد و با خنده می گوید قبل از رفتن بگذار یک عکس از چهره ات بگیرم…دیگر بر نمی گردم و با عجله از مغازه اش خارج می شوم…میشنوم که لحنش عوض می شود و با تهدید می گوید بهت می گم وای سا…من نظامی ام!
در حال رفتن بلند بلند می گویم هر کاری دلت میخواهد بکن و همه اش خدا خدا میکنم که دنبالم نیاید…بلوار خلوت است و حدس میزنم اگر دنبالم نیامده حتما رفته که از داخل مغازه زنگ بزند به جایی که بیایند و من را ببرند…غرورم اجازه نمیدهد که بدوم…با همان قدمهای تند دور می شوم و به محض رسیدن به خیابان اصلی ماشین دربستی می گیرم و از این شهر بی عاطفه دور می شوم…!
پ.ن: فکر و غصه ی عاطفه سهاله دختر ۱۶ ساله ی خل وضعی که در سحرگاه ۲۵ مرداد ۱۳۸۳ در محله ی باغ نارنج نکا به جرم فحشا اعدام شد دو سال است که مثل خوره به جانم افتاده است و مثل یک سرطان بدخیم دائم رشد می کند و بزرگ می شود…نه با شعر و نه با نوشتن و نه با گفتن از مرگ او نتوانستم این درد را تسکین دهم…این که چرا عاطفه و چرا هزاران نفر دیگری که گناهکار یا بی گناه قربانی قصاوت و بیرحمی جامعه شان شده اند نه را نمیدانم…من با این دختر احساس برادری دارم…دلم میخواست مزارش را پیدا می کردم و هر هفته یا هر ماه به او سری میزدم و با گلاب سنگ قبرش را که تنها و متروک افتاده است میشستم و شاخه گلی برایش می گذاشتم و آنوقت امیدوار می نشستم کنار قبرش…امیدوار به اینکه عاطفه با تمام خل بازیهایش الان یکجایی آن بالا ها تک و تنها نشسته است و من را می بیند و خوشحال است که حالا دوستی دارد که او را برای جسمش نمیخواهد…جسمی که لابد تا الان کاملا متلاشی شده است… و آنوقت دلش میخواهد بیاید پایین و با دست محکم بکوبد به پشتم که بیخیال پسر…گریه نکن…! هرچه بود دنیای بدی بود که گذشت…از آن دنیا دلم فقط برای یک چیزش تنگ شده…آن هم بستنی های خوشمزه اش است…اگر میتوانی جای این گلهای بی خاصیت برایم بستنی بیار…!
یک توضیح: در مدت سه ساعتی که در شهر نکا بودم با هشت نفر صحبت کردم که فقط چکیده ای از گفتگویم با چهار نفر را اینجا آورده ام…مطلب خاصی در حرفهای آن سه نفر دیگر نبود جز اینکه تقریبا هر سه اعتقاد داشتند که اعدام عاطفه به نحوی یا به نفع خودش بود!! و یا حقش بود…قصدم این بود که شب بمانم و صبح به پرس و جو ادامه دهم تا شاید نشانی از پدر، عمه و یا برادر عاطفه پیدا کنم و یا لااقل محل دفنش را…اما به خاطر اتفاقی که افتاد مجبور شدم شهر را ترک کنم…بعید میدانم این دختر من را دوباره به این شهر نکشاند!

دسته هااجتماعی- انتقادی- تحلیلی برچسب ها:
  1. زیتون
    ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۰۳:۵۹ | #1

    بارک‌الله به همتت.
    نوشته‌ی قشنگیه.
    یه‌جورایی حس می‌کنم خیلی عوض شدی شراگیم جان. اصلا مث اون اوائل وبلاگ‌نویسیت‌نیستی.
    ولی این‌قدر به مرگ فکر نکن. گرچه این فکرت داره منسجم‌تر می‌شه و به راه‌های درست می‌افته:)

  2. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۰۳:۵۹ | #2

    متنت را هنوز نخوندم، ولی بگو ببینم تو هنوز در ایران هستی؟!

  3. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۰۴:۰۹ | #3

    بارک‌الله به همتت.
    نوشته‌ی قشنگیه.
    یه‌جورایی حس می‌کنم خیلی عوض شدی شراگیم جان. اصلا مث اون اوائل وبلاگ‌نویسیت‌نیستی.
    ولی این‌قدر به مرگ فکر نکن. گرچه این فکرت داره منسجم‌تر می‌شه و به راه‌های درست می‌افته:)

  4. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۰۴:۲۲ | #4

    درود
    عاطفه یکی از معدود قربانی های فرهنگ اسلامیه که هر موقع یادشون میوفتم واقعن قلبمو بدرد میاره. و گاهی هم اشگ در چشمانم جمع میشه. او دیوانه نبود او سالم سالم بود او از همه ما سالم تر بود پر از نشاط و زندگی بود او میان مرده های زنده نما زندگی می کرد که طاقت دیدن اون همه انرژی و نشاط را نداشتند و دست اخر هم کشتنش.

  5. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۰۴:۲۶ | #5

    به این نوشته زیبا و پر از احساس در بلاگ نیوز لینک داده شد

  6. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۰۴:۳۸ | #6

    داگ‌ویل را دیده‌ای؟؟

  7. azar
    ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۰۵:۰۸ | #7

    شهر بی غاطفه …
    شهری که عاطفه در قلب مردمانش نیست
    شهری که عاطفه دیگر در انجا زنده نیست و او را کشته اند …
    شر اگیم نازنین .. قصه ات از دل بر خاست و بردل نشست .. بقول زیتون عزیزم واقعا به نسبت چند سال پیش انگار ناگهان به فرم دلخواهی از نویسندگی رسیده ای . تبریک میگویم ..
    دلم میگیرد وقتی میبینم مردم تاب تحمل صداقت ها را ندارند و نامش را میگذارند خل و چلی و هرزگی .. وای بر حایی که کودکی و صداقت را با طناب دار خفه میکنند …کجاست نیما تا فریاد کند که :
    غم این خفته چند
    خواب در چشم ترم میشکند .

  8. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۰۵:۴۶ | #8

    یکی دو سال پیش توی یکی از تلویزیونهای ماهواره‌ای فیلمی نشان دادند که ظاهرا برای تلویزیون جمهوری اسلامی تهیه شده بود ولی اجازه پخش نگرفته بود.
    موضوع فیلم راجع به بنایی بود که در مشهد زنان خیابانی را می‌کشت و در فیلم نحوه کار را در صحنه شبیه سازی می‌کرد و همزمان با دختر بچه هشت نه ساله یکی از قربانیان در یک زیر زمین نمور و با وسایل بسیار ابتدایی در فقر مطلق زندگی می‌کرد و می‌گفت که مامانم خیلی خوب بود اما همه تو مدرسه به من می‌گن که اون حقش بود که کشته بشه.
    داداشم از زمانی که مامانم کشته شد دیگه مدرسه نمی‌ره و سر کار میره تا خرج منو بده…من هم مدرسه رو ول کردم.
    پسر آن بنا (سعید حنایی بود ظاهرا) با لحنی انقلابی از اعمال پدرش دفاع می‌کرد و می‌گفت که به راه پدرش خواهد رفت.
    همسر قاتل دفاع چندانی نمی‌کرد و پدر زنش او را دیوانه می‌دانست و رفتارش را باعث سرافکندگی خود می‌شمرد.
    اما سایر مردمی که با آنها مصاحبه شده بود به نحو تهوع آوری از اقدامات او حمایت می‌کردند.
    آدمهایی که خودشان شاید بارها با زنان خیابانی خوابیده بودند با بی‌صفتی و بی‌شرفی هر چه تمام‌تر آنها را موجب قتل می‌دانستند و در پاسخ به مجری که می‌گفت آنها به خاطر فقر به تن فروشی روی آورده بودند سرشان را به نحو چندش آوری تکان می‌دادند و می‌گفتند که از گرسنگی مردن بهتر بود تا تن فروشی!…لا بلای این فضله فروشی‌ها تصویر معصوم دخترک در آن زیر زمین محقر تکرار می‌شد که خاطراتش را با مادرش به یاد می‌آورد و گاه نیز تصویر پسر قاتل با آن یاوه‌گوییهای رجز گونه‌اش.
    در این محیط و از این مردم انتظار رفتار متمدنانه داشتن بیهوده است.

  9. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۰۸:۵۰ | #9

    سلام
    موقع زنده بودن باید به فکرش میبودیم

  10. ناشناس
  11. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۱۰:۱۹ | #11

    این چند پست آخرت بدجور اذیتم کردم. نه اینکه بد نوشته شده باشه. نه ! تنها به دلیل تکان خوردن آن باقی مانده های احساس در روح و روانم. بچه که بودم یه روز به طور اتفاقی توی رشت مردی رو دار زده بودند که من برای کسری از ثانیه اونهم به طور اتفاقی اون رو آویزان از جرثقیل دیدم. خوندن این پست یادآوری تلخ و دردناکی بود از اون روز تلخ و رعب آور.
    به قول فروغ دلم عجیب گرفته است. عاطفه های زیادی به دست مردمان بی عاطفه از حق حیات محروم میشوند. باید کاری کرد؟ مگه نه؟
    من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟

  12. ناشناس
    ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۲۰ | #12

    خیلی خوش اومد . واقعاً با شجاعت تمام نظراتتو می نویسی. خیلی خوشحالم که آدم هایی هستند که اینجوری فکر میکنن. شراگیم تو محشری.

  13. rahaa
    ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۳۰ | #13

    ما در کشوری زندگی میکنیم که سرنوشت زنان و دختران مثل برده ها در دست دیگران است
    افکار و عقاید و سنتها حتی مرگ و زندگی آنها را تعیین میکنند !

  14. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۳۱ | #14

    وااای شراگیم هیچ چیزی نمیتونم بگم. این متن فوق العاده بود و فوق العاده اعصاب و روان من را به بازی گرفت.
    فکر اینکه عاطفه های زیادی هستند که بی دلیل و بیجهت به پای چوبه دار میروند.
    نمیتونم بنویسم دیگه…

  15. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۳۶ | #15

    سلام شراگیم جان
    نوشتتون بسیار زیبا بود البته باید اعتراف کنم که بغض فر خورده ای هنوز ….
    با تمام وجود پاراگراف پی نوشت رو لمس کردم.

  16. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۵۳ | #16

    سلام
    شراگیم جان تو که نه این عاطفه رو دیده بودی و نه میشناختی یعنی از بعد از مردنش شناختیش.وای به حال من که یه دوست نازنینم (رومینا)به جرم فحشا بدست پدرش(پدری فرهنگی) بظاهرابه خاطرشرکت در پارتی فوتبالیستها که بعدا هم معلوم شد اون نبوده تکه تکه شد و من دو سال است که فکر میکنم به کدامین گناه کشته شد؟

  17. ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۵۴ | #17

    در همان روزها خیلی درگیر این مطلب بودم (نامه های ایرونی، نامه ی پانزدهم، پنج شهریور ۱۳۸۳) / ولی حسی که پشت این نوشته ات هست / چیز دیگری ست / پاک دگرگونم کردی، شراگیم/ عنوان مطلب هم زیبا و گویاست / شهر بی عاطفه!

  18. مونیکا
    ۱۳ آذر ۱۳۸۵ در ۱۲:۱۹ | #18

    سلام دوباره
    نوشته ات خیلی غریب بود؟؟توی اون شهر دنبال چی می گردی؟؟نمی دئنم شاید اگر ن هم شرایط تورو داشتم می رفتم تا ته ته خط.اگه چیزی پیدا کردی بنویس چون مطمئنم بازهم می ری.یادت نره من و تو هم جزء اون جامعه ای هستیم که عاطفه رو بالای دار برد.کاش راه برگشتی بود متاسفم نه برای عاطفه نه حتی برای اون قاضی وحشی صفت بی نهایت احمق.برای خودم متاسفم که حتی نمی تونم گریه کنم تا این بهت بشکنه
    تا بعد

  19. لیلا
    ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۰۵ | #19

    زمانی که عاطفه اعدام شد روزنامه ها نوشتند بیست و دو سالش بوده ! هر چند چند سال کمتر و بیشتر از فاجعه بار بودن چنین خبری چندان نمی کاست . در مورد وضعیت بهره هوشی و تعادل روانیش هم باید ازش تست پزشکی گرفته می شده برای ثبت در حکم در حالی که ظاهرا حکم اعدامش حتی فاقد نتایج معاینات پزشکی بوده ! قبل از اون هم در فاصله زمانی کوتاهی چند بار و هر بار حدود صد تازیانه شلاق خورده به جرم فساد اخلاق و زنا !!! جامعه در برابر این دختر چه مسئولیتی داشته ؟! چه شرایطی برای تغییر وضعیت خانوادگی و اجتماعی و یا حداقل اصلاحش ایجاد کرده ؟! قانون برای عاطفه و عاطفه ها فقط هنگام مجازات معنا می یابد !!!
    در مورد انبوه افرادی هم که ………………………… ! یادشعری افتادم : رهگذرها گناهی ندارند / گرچه کم نیست ازار انها / عاقبت از تن یک درخت است / دار من دار تو دار انها

  20. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۲:۳۸ | #20

    سلام شراگیم.
    دختر ۱۶ ساله یا زن فاحشه؟!
    مامور انتظامی یا…
    عجب.اینا درده..زخمه…چرا خوب نمیشه؟؟؟؟؟

  21. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۴:۱۱ | #21

    آمدم یک عذرخواهی بکنم برای فعال نبودن سیستم نظرخواهی…شرمنده…الان ظاهرا درست شده است… میدانم که مطلب را داغ داغ باید خواند و نظر را هم داغ داغ باید داد…ولی دست من که نبود…بروید یخه ی این جابلاگی ها را بگیرید…!

  22. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۴:۲۲ | #22

    اِ چیکارش کردی دوباره درست شد.
    فکر کنم امشب هم باید برم تو یه قبرستون قدیمی ؛ روی سنگ قبر یه پیرمرد چپ چشم واستم ؛درحالی که دست چپم رو کردم توی گوش راستم و دست راستم رو هم به کمرم زدم قر بدم و ورد یارَدودی ؛ بَردودی اگه دیدی ندیدی بزن داغون کن وبلاگ اونی که نمی خوام اسمش رو ببرم رو بخونم. …گرفتارم کردی .تو به خدا .این دفعه اگه خدا بخواد یه جوری میخونم که کمپلت کامپیوترت بره رو هوا….برم برم ببینم چیکار میتونم بکنم.
    ……….

  23. ستاره
    ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۴:۲۳ | #23

    میبینی قاضی هامون چقدر عادلند؟!!!

  24. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۴:۳۱ | #24

    نمی دونم چی بنویسم…. دلم پره حرفه اما همش غم انگیزه…
    هیچ می دونین تو ایران هیچ دختری رو اعدام نمی کنن؟ حتما باید قبل از مرگش زن بشه؟
    هیچ می دونین حتی لذت یه هم آغوشی رو هم بهش نمیدن و این کار رو با یه وسیله می کنن؟
    یعنی قبل از اعدام اون دختر رو می کشن؟نابودش میکنن؟واقعا دلم گرفته ….
    دلم در حال طغیان داره خفه میشه….متاسفم

  25. parnyan kocholo
    ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۴:۳۲ | #25

    سلام شری جون شری راستش من یه جورایی عاطفه رو درک میکنم اخه منم یه خورده ۵۵ میزنم زیادی جفنگم البته سو تفاهم نشه از اون لحاظ نه ها راستی شری جون دیگه مثه قبلنا طناز (طنز نویس)نیستی؟ فکر به بلاد فرنگستان دیپرست کرده؟یه خورده با میوزیک های جدید اسی و هنگامه قر بده روحت جلا بگیره

  26. بهاره
    ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۵:۱۷ | #26

    درباره ی بعضی چیزا حرف زدن آب توی هاون کوبیدنه.عاطفه اولین کسی نبود که قربانی شد آخرین هم نخواهد بود.من همیشه یه سوال دارم.چرا کاری نمی کنیم؟اصلا باید چیکار کنیم؟می دونم که نباید دست رو دست گذاشت.می دونم با چیزی که مخالفی چیزی که اذیتت می کنه باید پاشی باهاش مقابله کنی.تاریخ ما اینو نشون داده.چرا حالا ما نمی تونیم؟به قول هیچ کس:من وایسادم چرا نشتی؟تو هم باس پاشی وایسی ببخشید.
    به زودی منم وبلاگ خودم رو خواهم زد.

  27. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۵:۲۲ | #27

    احساساتی شدم.
    گریه م گرفت….نمیدونم چی بگم؟!

  28. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۶:۱۱ | #28

    شراگیم سلام، میدانی وقتی تاریخ فاشیسم را مطالعه میکنی پر است وقایع اینچنینی. درکنار فجایع انسانی که بر یهودیان روا داشته شده، هزاران غیر یهودی که معلول (چه روانی و چه جسمی)، همجنسگرا و دگر اندیش و در یک کلام آنها که از “ما” نبودند کشته شده اند. ولایت فقیه هم به مانند دیگر رژیمهای توتالیتر یک نوع انسان میخواهد: مای مسخ، متحد القول، مطیع، برده و … . آنها. ” ما، ما که متحدیم و اجازه هر کاری را داریم و آنها که از ما نیستند و یا مثل ما فکر نمیکنند. این ما در حقیقت آغاز هر حرکت و جریانی است که به توتالیتاریسم می انجامد.

  29. زهرا
    ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۶:۱۷ | #29

    همون اول بایداین قاضی ها رو اعدام کرد هرضه اینا هستن که خودشون رو پیغمبرمیدونن.همشون معتاد و دله وووووو.حالم از این نظام به هم میخوووووووووووووره

  30. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۶:۲۶ | #30

    متنت بسیار تاثیر گذار بود. کاملا ملموس و عینی صحنه رو تشریح کردی . چقدر تلخ بود .موفق باشی هم سنگر…

  31. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۶:۳۰ | #31

    حالا جدی تا نکا رفتی ؟!

  32. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۶:۵۱ | #32

    حس نوشته هات رو خیلی دوست دارم. خیلی.
    بعد هم شرایگم جان چه انتظاری داری وقتی پدر به راحتی بچه اش را میکشد و هیچ نمی شود چرا باید مردم برای بچه دیگری دل بسوزانند. وقتی هم که اعتراض می کنی صاف نگگاهت می کنند و می گویند حکم اسلام است دیگر چون و چرا ندارد. میدانی من با اسلام مشکلی ندارم ولی با این برداشت های شخصی….

  33. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۶:۵۱ | #33

    شری جان تمام ایران
    آسیا و اروپا و اصلن تمام
    دنیا پر است از این کشته شدگان بی نام و نشون، امیدوارم که نری قبر همه را بیابی تا براشون دعا گو باشی. البته این حس زیبایت قابل تقدیر است ولی
    از تو بعید دیدم اینقدر احساساتی برخورد کنی!!!!!
    دوست گلم در این دنیای فانی تا بوده این جریانها بوده و هست و خواهد بود.

  34. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۷:۱۵ | #34

    دغدغه‌هایتان قابل ستایش است و تلاشتان تحسین برانگیز .

  35. مریم
    ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۸:۱۲ | #35

    ممنون از نوشته و آن پی نوشت بسیار تاثیرگذار.تجسم کردن صحنه التماس دخترک و خونسردی قاضی هنگام پیچاندن طناب…
    خب خدا را شکر که حالا دیگر آن آقایان به اصطلاح معتمد محل دیگر در دام گناه گرفتار نمی شوند!!

  36. roodabe
    ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۸:۴۳ | #36

    این ضعیفانند که بی رحمند نرم خوئی را می توان تنها از آنانکه قوی ترند انتظار داشت. لئورستن.
    شراگیم جان سلام .
    یک بار تو یه جمعی که حضرات دستگاه قضائی حضور داشتند رئس دیوان عالی کشور به صراحت گفت که تو زندانهای ما سنگسار انجام میشه . خیلی با افتخار گفت که شتر سواری دولا دو لا نمیشه . تو اون جمع خبرنگارها هم بودن اما هیچکدوم جرات نکردن حتی یه نیمچه مطلب هم تو این رابطه بنویسن.
    لیلا مافی دختر عقب افتاده ای که متهم به زنا با محارمش (برادر هاش ) شده دست کمی از عاطفه نداره.
    لیلا هم به مرگ محکومه. جالبه بدونی که برادرهاش چون به این موضوع اعتراف نکردن از زنای با محارم تبرئه شدن اما لیلا چون خودش گفته به مرگ محکومه.
    حالم از این سیستم قضائی بهم میخوره.
    قلمت خوبه لطفا درباره فاطمه زنی که شوهر صیغه ایش رو به خاطر تجاوز به دخترش کشته یه مطلبکی بنویس.

  37. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۹:۲۱ | #37

    شراگیم نظری که برای سپینود گذاشتی را خواندم . و روده بر شدم از خنده .
    می دونی یک طنزی توی قلمت هست که آدم رو از اعماق وجودش به وجد میاره
    حالا بذار بهت بگم که خانم روانی پور پشت سرت حرفهای دیگه ای هم میزنه .
    مثلا ………
    نمی گم که خرج داره
    اما همیشه میگه این شراگیم چه قلم فرزی داره خیلی فرز می نویسه

  38. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۹:۴۰ | #38

    شراگیم جان. خیلی قشنگ نوشتی و حستو بخوبی منتقل کردی. میدونم تا وقتی که اکثریتی گوسفندوار چشم به دهن این حاج آقاقها دوخته اند و با بی تفاوتی شاهد اعدام بچه هاشون هستن کاری از ÷بش نمیره. من فکر می کنم که همین نوشته ها و تغییری که در افکار ایجاد میشه و بحث های فعال ولو در گروهی محدود می تونه در درازمدت چاره ساز باشه.دیگه اینجا نه فقط چشمها که دلها و فکرهارو باید شست!!!!!

  39. سپینود
    ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۱۹:۵۸ | #39

    چقدر خوب می‌شه اگر بنویسی، داستان بنویسی. دی روز برای من روز بدی بود. حس تو رو من ۳-۴ سال پیش داشتم. حالا دیگه شاید تا خیلی وقت گذرم به اون ساختمونای بلند نیفته. حالا فکر می‌کنم باید نوشت. فقط نوشت. و خوند. از همونا که رو هوا قاپیدی شروع کن(از اون علامتای چشمک)!

  40. ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در ۲۰:۳۴ | #40

    سلام
    دلم گرفت خیلی گرفت.
    کاش من به جای انسان حتی یک مورچه بودم…

  41. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۰۲:۵۰ | #41

    ایول ا… به همتت ! ای کاش اون قاضی بی شرف هم یک جو از همت و غیرت تو را داشت تا بجای گرفتن حق زندگی از یک بچه ی بی گناه به راه حلی منطقی برای حل مشکلات عاطفه و امثال عاطفه میپرداخت. روح خواهرمون عاطفه شاد !
    _ راستی هنوز ایرانی شما ؟

  42. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۰۳:۱۰ | #42

    سلام برادر . راجع به عاطفه مطلقا هیچ چیزی نمی تونم بنویسم ….
    رفقائی که در پست قبلی این همه از اعدام دفاع می کردند کجان ؟
    چرا هیچکدومتون از اعدام این بیچاره دفاع نمی کنید ؟
    فقط این بود که نباید بالای دار می رفت ؟

  43. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۰۵:۲۶ | #43

    مدت‌ها بود فراموش کرده بودم قصه‌ی این دخترک را. نوشته‌ی تو را که خواندم، از بین کاغذهایم چند صفحه‌ای را که برایش نوشته‌ بودم بیرون کشیدم. نتوانسته بودم بنویسمش. همیشه فکر می‌کردم که به هر حال یک نفر قضیه‌ی این روسپی کوچک را خواهد نوشت اما نشد. امیدوارم که تو بتوانی. این‌ها دینی است که قلم بر عهده‌ی ما گذاشته… خیلی دوست دارم بیش‌تر درباره‌اش بگویم اما سینه‌ام تنگ است. گمانم دیروز بود که نوشته‌ات را خواندم و دوباره رفتم سراغ قرص‌هایم… بنویس شراگیم. بنویسش

  44. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۰:۱۶ | #44

    میگویند ما در قرن بمباران اطلاعاتی هستیم . باید اتفاق خیلی مهمی باشی که یک ساعت تیتر یک باشی . بعضی وقتها که آرشیو اخبار را نگاه میکنم به خودم میگویم ما در بمباران فاجعه به سر میبریم . هر روز بدتر از دیروز و خیلی وقت است یادمان رفته لیست اعدامی ها و … اصلا بیخیال

  45. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۲:۱۴ | #45

    عنوان بسیار به جایی انتخاب کردی …….من فیلم مستندی که یک
    خبر نگار خارجی بوسیله مصاحبه با پدر و عمه و همشهریهای عاطفه درست کرده بود دیدم که خیلی به این چیزهایی که تو نوشتی نزدیک بود…..دلیل اینکه از مرگ نمی ترسیده این بود که به دروغ به او گفته بودند که او را درستی اعدام نمیکنند ….فقط برای ترس بقیه میخواهند صحنه سازی کنند ….این رو عمه عاطفه در فیلم میگفت….پدرش هم دخترش رو خیلی دوست داشت و نمیخواست مانند پدران دیگر دخترش رو زیر فشار بذاره و تعصب بی خودی نشون بده….برای همین همه بهش بی غیرت میگفتند….راستی در فیلم هم نشون داد که یه جوون قبل از دستگیری عاطفه عاشقش میشه و در طول زندانی بودنش هر روز براش یه رز قرمز میاورد و به ملاقاتش میومد….. فکر کنم او هنوز هم سر قبر عاطفه میره….
    از یه جای نوشته ات اما خیلی خوشم اومد ….اونجایی که نوشتی غررورم اجازه نداد بدوم …..باور کن من هم اگه جای تو بودم همین کار رو میکردم حتی اگه کتک میخوردم……اما با این همه مواظب خودت باش

  46. غزال
    ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۳:۲۷ | #46

    تو مملکتی که اوایل انقلاب قضاتش حکم اعذام فرزندشون رو به خاظر عقایدشون با افتخار اعلام میکنن اعدام امثال عاظفه خیلی دور از باور نیست

  47. میترا
    ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۴:۰۶ | #47

    فقط اینو می تونم بگم……..
    ای کاش عاطفه ی زخم خورده ام را توانی بود و ذره ای دل ِ سنگ/که هرچه دار،به دار می آویختم/تا در این شهر بی عاطفه/نگاه عاطفه از سر ِ دار تازیانه ام نمی زد…..

  48. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۵:۱۵ | #48

    به خاطر فکر روشنی که داری بهت تبرک میگم.موفق باشی و سلامت.

  49. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۵:۴۸ | #49

    وقتی به ستاره ای دیگر می اندیشم به خود می گویم
    هرگز دیر نخواهد بود
    کبوتر پرواز خواهد کرد

  50. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۶:۲۶ | #50

    ممنون شراگیم . یادم انداختی در این دنیای بی رخم انسن بودن آسان نیست.

  51. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۶:۳۸ | #51

    بازم سلام….یه مطلبی رو یادم رفت عنوان کنم : عاطفه با ذهن پاک و ساده اش مردای ایرانی رو خوب شناخته بود و میدونست اکثرشون چقدر هوسباز و کثیف و شهوتران هستند،به خاطر همین در دادگاه اون حرف رو به قاضی زده.مطمئن هستم در بین اون جماعت وحشی و افسار گسیخته که اعدام یک دختر بیگناه رو تماشا میکردند چقدر تعداد این مردا زیاد بوده…..چقدر وحشتناکه ما که در جامعه ای زندگی میکنیم که افراد رو به خاطر رابطه جنسیشون به راحتی اعدام میکنند.

  52. امید
    ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۶:۵۸ | #52

    سلام -هر آدمی یک بار شانس زندگی داره- ببین چقدر غم انگیزه که این تنها فرصت رو از کسی بیهوده بگیرن – اون هم میدان دار این انتقام خواهی همان هایی هستند که خودشون مقصرین اصلی این ماجرا هستند .آه ..
    صحبت از پژمردن یک برگ نیست …
    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.
    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست..
    در کویری سوت و کور
    در میان مردمی با این مصیبتها صبور
    صحبت از مرگ محبت ..مرگ عشق
    گفتگو از مرگ انسانیت است..

  53. Irandokht
    ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۷:۰۱ | #53

    agar betoonid “youtube” baz konid, ein yek documentarye kheili ghavee hast dar bare-e Atefeh. Oon hayee ke ein bache ra koshtand bayad heechvaght na faramoosh kard na bakhsheed.
    http://www.youtube.com/watch?v=tHqnSe3EqpA

  54. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۷:۱۸ | #54

    سلام…همین اول بذارین یه اعترافی بکنم.!
    من همین امروز ساعت ۲ بعد از ظهر با اینجا آشنا شدم.از طریق معرفی تو وبلاگ امیر! (تلخ مثل عسل ) ولی از ساعت ۲ تاحالا نشستم و دارم مطالبتون رو می خونم..کل آرشیوتون رو هم خوندم!!!تازه به خودم اومدم و یه نگاهی به ساعت انداختم که دیدم واییییییییی!!!! من امشب باید برم عروسی ولی هنوز مشغول خوندنم!!!!
    خیلی از نوشته هاتون جالب و خواندنی بود!! نظرات ارزشمندم راجع به موضوعات مختلف مطرح شده باشه برای بعد!!!!

  55. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۸:۰۸ | #55

    چی باید گفت؟ نوشته هات زیبان حتی با مطالبی زشت.موفق باشی. به وبلاگ من هم بیا.

  56. ایدا
    ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۸:۱۰ | #56

    ببین منم دقیقن چند ماه پیش جنون این موضوع رو گرفته بودم دیوانه شده بودم یادمه یه فیلمی از اعدامش رو از طریق لینک از وبلاگ خانوم مهستی شاهرخی دیدم اگه سر بزنی به ارشیو مطالبش ژپدا میکنی چی میشه گفت غیر از تاسف و تاسف!

  57. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۱۸:۵۹ | #57

    یهوه ای خدای ابراهیم .
    مرا به عصای رسالت چه نیازی است ؟
    که بشریت را
    از نیل عشق و عاطفه هرگز یارای گذر نیست
    چرا که
    برادران معنوی من
    هریک
    خود فرعونی دیگرند
    فرعونی دیگرند…

  58. بی نام و نشون
    ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۲۰:۲۰ | #58

    دلم هوای مرگ کرده است…
    مردن و دوباره زنده شدن،
    از نو شروع شدن…

  59. ۱۶ آذر ۱۳۸۵ در ۲۱:۰۱ | #59

    ….نه نمیشه واسه همش یه نظر دادپس در کل لذت بردم!
    و یک نکته در مورد پست دن فرناندو…استدلالتون در مورد توجیه بازیهای کامپیوتری!..بگیم از فردا هم همو سکسوالها به فوکو استناد کنن!
    از خانم امینی تشکر کن که یه خواننده جدید واسه وبلاگتون فرستاد!
    باز هم میام شاد باشی!

  60. ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۰۶ | #60

    خوندن این مطلب وقتی برام جالبتر شد که شنیدم رئیس جمهور محبوب ! هم چند روز پیش به نکا رفته و از شهید محمود احمدی نژاد تجلیل کرده. http://www.aftabnews.ir/vdciwvat1ua5w.html
    آره. بهتره دیگه کم کم بفهمیم که کجا داریم زندگی می کنیم.
    راستی این لینک رو هم ببین. سوای مزخرفاتی که نوشته عکس جالبی داره.
    http://www.baztab.com/news/54826.php
    دیگه اینکه برات آرزوی موفقیت می کنم.

  61. ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۱۵ | #61

    جای تاسف…

  62. ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۳۵ | #62

    خیلی بد قلقم … ولی کاش می دونستی که گریه کردم….

  63. *
    ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۳:۰۴ | #63

    نکن.
    خودتو بی جهت نابود می کنی.
    نکا چه کار داشتی رفتی

  64. ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۳:۳۵ | #64

    یاد اون روزهای وحشتناک افتادم که بغض داشت خفه ام می کرد و هیچ از دستمون برنیم آمد بریا عاطفه ای که دیگر نبود. چه خوب که یادمون اوردی شراگیم

  65. ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۴:۱۸ | #65

    شراگیم عزیز. به خاطر این همه مهر و عاطفه و حس انسانی ی عمیق و بی تفاوت ننشستنی که در تو هست تحسینت می کنم و خوشحالم که باهات اشنا شدم.

  66. ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۴:۲۷ | #66

    سلام
    سلام به آنانکه انسانندو انسانیت را میشناسند
    شما اینهمه برای فاحشه ای رجز میخوانید که دیوانه یا عاقل به راه تباهی قدم گذاشته بود و از فرزندان این خاک وبوم که آگاهانه در مقابل تجاوز دشمن ایستادگی کردندو از خود خانواده هایی بسیار ضعیفتر از آنچه شما در مورد وی ساخته و پرداختیه اید بجا گذاشته و حتی با وجود نداری از دریافت کمک های تحقیر آمیز بنیاد های به مثابه شما دوری جسته اند
    الحق که در قاموس شما معنی انسانیت چیزی جز توهم نیست
    اگر تجاوز و خودفروشی و سختی و تنگی ابزار کردار و گوش شیطانی شما میباشد بدانید که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه
    وسلام علی من اتبع الهدی

  67. ناشناس
    ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۶:۴۶ | #67

    نمردیم و معنی انسان و انسانیت رو هم فهمیدیم…این کامنت شماره ۶۶ از مصادیق بارز ارتباط گوز و شقیقه است…!

  68. ( – -)
    ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۷:۵۹ | #68

    من یه ارتباطی با این آقای (- -) با یه نفری پیدا کردم هرکی پول بیشتری بده له اون میگم که کیه ؟

  69. ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۹:۰۲ | #69

    بعید نیست
    شاید من هم به راز عجیب دوستت دارم پی ببرم
    به سادگی این کلمات خوش باور
    من از هزار راه نرفته به این جا رسیده ام
    از عبور غربت واژه ها تا شکفتن در باد
    من پچ پچ کلمات را با بند خواب گره زده ام
    از کلمات هرزه ی بیشماری گذشته ام
    از ازدحام واژگان روسپی تا نشستن در آینه
    من راز علاقه و نفرت این واژگان بی چشم و رو هستم
    آشنای همین حکایت دیروز و فردای شما
    من آمده ام با شما در هر کجای این جهان خوش باشم
    حالا کم کم دارم راز این کلمات صمیمی را می فهمم
    هی… لولی بربط زن
    تو مست تری یا من؟

  70. لیلا
    ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۹:۴۴ | #70

    شراگیم ممنون از اینکه لینک خانم امینی رو گذاشتی . از ان نازنین هایی ست که واسه پیگیری این قضایا از دل و جون مایه میذاره یکی از روزنامه نگارهای حرفه ای و عاشق .

  71. بی نام و نشون
    ۱۷ آذر ۱۳۸۵ در ۲۲:۰۵ | #71

    تنها چیزی که می تونم بگم:
    ………………………….
    ـ چقدر جالبه که خواب هات ،
    اینطور دقیق به یادت میمونه. :)

  72. ۱۸ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۴۴ | #72

    سلام ..امروز وبلاگت رودیدم …مطالبت رو خوندم ….البته همشو نه اما اونایی که عنوانشون جالب بود به نظرم …مثل غیرت…معرفی…وچند تای دیگه ..خیلی جالب مینویسی….موفق باشی
    بای بای

  73. ۱۸ آذر ۱۳۸۵ در ۱۸:۱۴ | #73

    سلام.منم متاسفم .حتی اگه دختر هرزه ای بوده باشه که جرمش اعدام نبوده؟ اگه اینطور باشه اینهمه دختر … توی تهران رو باید اعدام کنن؟ عاطفه قربانی خودخواهی و … اوم قاضی شده.که مطمئنن بد جوری اون مرد جواب این بی عدالتی رو باید پس بده. عاطفه معلوم بوده که به خدا اعتقاد داشته پس برای همین باکش نبوده .روحش شاد. اون مرد با بی عدالتی که در حقش روا داشت تمام گناهان اون دختر رو پاک کرده بنظرم

  74. ۱۸ آذر ۱۳۸۵ در ۲۱:۳۶ | #74

    خیلی وقت بود سری به شراگیم نزده بودم
    ..
    نشست ام و همه جا مانده هایم را خواندم
    تکلیف اول عاطفه بود که سخت به فکرم فرو برد… و تا آخر راننده تاکسی و خاله…
    نمی تونم بگم تا مدتی به عاطفه فکر می کنم چون همیشه از این بیداد ها عصبانی باشم یا نباشم غیظم را فرو می دهم… مردم ماهمین اند… نمی شود دیگر خواست

  75. ۱۸ آذر ۱۳۸۵ در ۲۳:۰۱ | #75

    شراگیم لطفا به خانه ما زنگ بزن

  76. ۱۹ آذر ۱۳۸۵ در ۰۰:۲۹ | #76

    سلام
    من این موضوع را تا حالا نشنیده بودم و نمی دونم تا چد حد مستند و درست هست.
    در هر حال خبری بسیاری دلخراش و ناراحت کننده است.
    باید بپذیریم که با فرهنگی خاص و کمی عجیب و غریب مواجه هستیم.
    موفق باشید

  77. ۱۹ آذر ۱۳۸۵ در ۰۴:۰۶ | #77

    از اصلاح طلبان واقعی حمایت کنید نه دوغین!

  78. روزبه
    ۱۹ آذر ۱۳۸۵ در ۱۲:۱۳ | #78

    برادر جان،
    قرآن هایی که بر سر نیزه هاسینه هاشان شکافته شد نیز بر مرثیه ای به همین مضمون می گریستند.
    حقیقت فرن هاست که در دستان آلوده تعصب دست و پا می زند. اما اندوهگین نباش برادر که عاطفه و عاطفه های دیگر در آغوش آن مهربان ترین مهربانان عاقبت آرامش خود را باز می یابند.
    عشفت ستودنی است.

  79. ۲۰ آذر ۱۳۸۵ در ۰۱:۳۶ | #79

    عالی بود…تحریک شدم قضیه رو به طور جدی پیگیری کنم…
    تصور اینکه دخترک در لحظات پیش از اعدام چه احساسی داشته وحشتناکه!

  80. دلارام
    ۲۰ آذر ۱۳۸۵ در ۱۸:۵۱ | #80

    سر تا پای دلم تاول زد ..
    بس که سوخت …

  81. مهدا
    ۲۱ آذر ۱۳۸۵ در ۱۴:۱۰ | #81

    سلام- چند وقت پیش از یکی از سایتهای خبری از جریان عاطفه مطلع شدم بعد هم از هر کسی پرسیدم گفتن مگه مملکت بی صاحبه؟ امکان نداره. ولی دیروز از یکی از شبکه های ماهواره یک فیلم مستند راجع به زندگی و اعدام عاطفه پخش کرد که شرح کامل ماوقع رو شامل میشد. و تا عمق وجودم رو سوزوند دیدن اون صحنه ها و از اون لحظه تا حالا نتونستم از فکرش بیرون بیام .
    چطور ممکنه من تو ساری باشم بیخ گوشم همچین اتفاقی بیافته و من نفهمم؟ بعد گشتم ببینم تو هیچ سایتی راجع بهش چیزی پیدا می کنم؟ اغلب سایتهایی که پیدا کردم فیلتر داشتن ولی وبلاگ شما رو پیدا کردم و مطلبتون دقیقا همون احساس قلبی من بود. من احساس عذاب وجدان می کنم از این بی خبری . بیخبری که ادامه داره .حس می کنم باید کاری بکنم . کسی نیست که بخواد اقدامی بکنه ؟
    یکی بگه تا کی باید این وضع ادامه داشته باشه.

  82. پیدرا
    ۲۱ آذر ۱۳۸۵ در ۱۴:۱۸ | #82

    تا کی باید بشینیم و این وضع رو تحمل کنیم؟

  83. پیدرا
    ۲۲ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۲۲ | #83

    من چند وقته پیش از یکی از سا یت های خبری این جریا نو خوندم . بعد از هر کی پرسو جو کردم گفتن این امکان نداره مگه مملکت بی صاحابه . چند روزه پیش از یکی از شبکه های ماهواره یه فیلم مستند راجع به زندگی عاطفه پخش شد از زندگیش و جریا ن اعدا مش . انقدر حالم بد شد که حد نداره . فکره اینکه من تو ساری باشم و بیخه گوشم همچین اتفاقی افتاده باشه ومن نفهمیده باشم داشت منو دیوونه میکرد . از اون لحظه حتی یه ثانیه هم نتونستم بهش فکر نکنم . تصمیم گرفتم هر طور شده یه کاری بکنم امّا چه کاری ؟ من تنها چه کاری از دستم برمیاد؟ گشتم تو سایتا شاید چیزی پیدا کنم کسیو پیدا کنم که در جریانه قضیه باشه . چن تایی پیدا کردم اما همش فیلتر بود. ولی وبلاگه شما رو دیدم و نوشته شما رو که همه احساسه منو بیان میکرد رو خوندم. حالا میخوام ازتون بپرسم باید همینطور ساکت موند و دست روی دست گزاشت تا نوبته یکی دیگه بشه؟ پس وجدانمونو چی کار کنیم؟خواهش میکنم یکی جوابه منو بده.

  84. ناشناس
    ۲۲ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۲۷ | #84

    لطفا به این سایت وقیحانه توجه کنید:
    http://www.mazandnume.com/?PNID=V1018

  85. پیدرا
    ۲۲ آذر ۱۳۸۵ در ۱۱:۲۸ | #85

    لطفا به این سایت وقیحانه توجه کنید:
    http://www.mazandnume.com/?PNID=V1018

  86. ناشناس
    ۲۳ آذر ۱۳۸۵ در ۰۶:۰۷ | #86

    انسان حقیقی کسی است که حروف نباشدقلم باشدنیزه وشمشیر باشد نه سپاه امام رضا بی جهت مظلوم نماند بخداقسم امام زمان باهات توحقیقت را نوشتی نه واقعیت چون همیشه قضاوت اخر با خداست امام رضاتوکه بهتر میدونی من چی میگم توکه بهتر میخونیدلم درفش سیاه قشنگ..

  87. ۲۳ آذر ۱۳۸۵ در ۱۵:۵۷ | #87

    man hamoon moghe in khabare talkh ro dar sayte zanan khonde boodam kheyli delam gereft …. didi ghazihaye ma che rahat baraye khodeshoon miboran o midozan o hokme edam sader mikonand vali khodaiish in yeki haj agha rezaiii ghaziye parvande ye oghdeiiiye be tamame maaana bod.

  88. ۲۷ آذر ۱۳۸۵ در ۰۶:۳۰ | #88

    چی بگم!؟
    مثلا با این کار(اعدام) چی نصیبشون شد؟

  89. ۲۷ آذر ۱۳۸۵ در ۱۹:۵۶ | #89

    عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست….
    با چنین تقدیر بد تدبیر نیست…
    نمیدونم چی بگم.
    ولی
    ولی همین قدر بگم که کاش تو یه دنیای دیگه.شهر دیگه.زیر یه آسمون دیگه عاطفه رو میدیدم..
    میدیدم و بهش میگفتم…
    می گفتم که چقدر انسانیت این دنیا شکست خورده و اون قربونی این شکست شده…

  90. koofeeeannan
    ۲۰ دی ۱۳۸۵ در ۰۴:۲۸ | #90

    yeki peyda nasho bege akhe taraf harze va harjaee boode .alakai adaye adamaye ensan doosto dar nayarin

  91. پرستو
    ۲۷ دی ۱۳۸۵ در ۱۶:۳۶ | #91

    سلام
    من دیروز فیلم مستندی که در مورد عاطفه ساخته بودن را دیدم. خیلی وحشتناک بود. فکر اینکه تو این مملکت دارم زندگی می کنم دیوونه ام کرده. ولی واقعا نمیدونم چه کاری ازم بر می آد؟
    یه چیزی هم رو دلم مونده که می خوام به آقا روزبه که در این مورد نظر دادن بگم:
    اگه آروم شدن پیش مهربون ترین مهربونها خیلی خوبه، خداکنه زودت نصیبت بشه. این حرفها فقط برای گول زدنه و از سر باز کردن.

  92. پرستو
    ۲۷ دی ۱۳۸۵ در ۱۶:۳۷ | #92

    سلام
    من دیروز فیلم مستندی که در مورد عاطفه ساخته بودن را دیدم. خیلی وحشتناک بود. فکر اینکه تو این مملکت دارم زندگی می کنم دیوونه ام کرده. ولی واقعا نمیدونم چه کاری ازم بر می آد؟
    یه چیزی هم رو دلم مونده که می خوام به آقا روزبه که در این مورد نظر دادن بگم:
    اگه آروم شدن پیش مهربون ترین مهربونها خیلی خوبه، خداکنه زودت نصیبت بشه. این حرفها فقط برای گول زدنه و از سر باز کردن.

  93. yeki
    ۲۵ بهمن ۱۳۸۵ در ۰۱:۳۳ | #93

    dar yek kalam , agha damet garm , omidvaram rozi biyad ke in mardom nadan befahmand ke islam bad bakhteshon kardeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee

  94. آریا
    ۱۳ اسفند ۱۳۸۵ در ۱۱:۵۱ | #94

    شراگیم عزیزم
    به خاطر احساس قشنگت بهت تبریک میگم.عاطفه قربانی عقده های یک قاضی از خدا بخبره که مطمئنا در جایی دیگه و برای یک عاطفه دیگه بازهم تکرار میشه…. هرچی میکشیم از ماست که بر ماست .
    شراگیم جان در تهیه مطالب میتونم باهات همکاری کنم خواستی منو ایمیل کن. موفق باشی

  95. sanaz
    ۱۴ اسفند ۱۳۸۵ در ۲۰:۲۹ | #95

    دوست عزیز
    من امروز اتفاقی مطلبتون رو خوندم در مورد عاطفه می خواستم بپرسم شما از دیانت بهائی چیزی می دومید البته نه این مطالبی که متعصبین و دشمنان این دیانت می گویند، واقعیت را به نظر من اگر با این دیانت آشنا شوید دیدگاه جدید و جالبی از زندگی پیدا میکنید.

  96. sanaz
    ۱۴ اسفند ۱۳۸۵ در ۲۰:۲۹ | #96

    دوست عزیز
    من امروز اتفاقی مطلبتون رو خوندم در مورد عاطفه می خواستم بپرسم شما از دیانت بهائی چیزی می دومید البته نه این مطالبی که متعصبین و دشمنان این دیانت می گویند، واقعیت را به نظر من اگر با این دیانت آشنا شوید دیدگاه جدید و جالبی از زندگی پیدا میکنید.

  97. ۶ فروردین ۱۳۸۶ در ۱۶:۳۲ | #97

    salam.fek nakonam shenakhte bashi emrooz2shanbast oomadi cne ma too rasht oomadam be adresi ke dade boodi .avalesh fek mikardam mese bishtare bachehaye tehrooni bishtar ahle harf bashi va webloget mese hameye weblogae dige..:-”vali toosh raftam didam na mese inke harfi vase goftan dari khoshhal misham bazam bebimaet .dasshooi ro ham sefaresh midam doros konan;)) be refighetam slaam beresoon khosh bashi bye
    —————————–
    آقا دمت گرم…مرسی از لطفت…فکر نمیکردم بیای و بخونی…خوشحالم کردی

  98. هومن
    ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶ در ۱۹:۳۱ | #98

    من امروز فیلم مستند BBC در مورد اعدام این دختر بی گناه رو دیدم آیا واقعا او گناهکار بود؟ یا شرایط زندگی و آدمای دوروبرش باعث شدند که این اتفاق براش بیفته؟؟ کدوم یکی از ما می تونه ادعا کنه که اگر تو شرایظ اون دختر قرار بگیره وضعش از اون دختر بدتر نمی شه؟؟ اعدام … آخه با چه مجوزی؟ کجای دنیا آدمی رو بخاطر SEX اعدام می کنند ؟؟ آیا واقعا دین اسلام گفته که هر کسی سکس کرد باید اعدام بشه؟؟؟ اگر واقعا اینطور باشه این دین و اون پیامبرشو باید لعنت کرد
    خدایا خدایا خدایا

  99. نیلا
    ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ در ۱۴:۱۱ | #99

    و این منم
    زنی تنها
    در ابتدای درک هستی آلوده زمین
    عاطفه نازنین
    بی گمان مرگ تو ابتدای زندگیست………
    روحت شاد باد

  100. ناشناس
    ۲۶ مرداد ۱۳۸۶ در ۰۴:۵۸ | #100

    واقعا دلم برای عاطفه سوخت . فقط از خدا میخوام بلاییی رو که سر شیطان میاره از اوون بدترشو سر این قاضی اجنبی بیاره!

  101. مهد ی
    ۲۰ مهر ۱۳۸۶ در ۱۳:۳۰ | #101

    از این سایت خیلی خوشم اومد. بعدها حتما بیشتر این سایت را مطالعه می کنم.