خروج از فیس بوک
اینکه در این دوره و زمانه کسی ناگهان بلند شود و از فیس بوکی با چندین هزار نفوس بیاید بیرون و در را هم پشت سرش محکم بکوبد جدن از آن کارهاییست که فقط از خودم بر می آید…الان چهار روز است که به کل اکانتم را آنجا بسته ام…اصلا هم توی فاز برگشتن نیستم…به آنجا که نگاه میکنم انگار که مرده باشم و از دنیای دیگر به دنیای خاکی نگاه کنم…گاهی که خانم شین برایم یک چیزهایی از بحثها و حرفهایی که مربوط و یا نامربوط به من در فیس بوک در جریان است تعریف میکند انقدر خودم را دور میبینم از آن فضا و همه آن چیزها که تعجب میکنم که چطور من اینهمه سال حتی یک روز را بدون فیس بوک نگذرانده بودم…باید بگویم حتی یک ذره هم کنجکاو و یا دلتنگ محیط آنجا نیستم…
فیس بوک یک هیولاست…سالها پیش من را بلعید…و حالا پس داده….ترجیح میدهم وانمود کنم که از دهان این نهنگ عظیم الجثه راه خودم را به بیرون پیدا کرده ام…اما اگر از پایین هم دفع شده باشم خیالی نیست…مهم این است که حالا بیرون از آن جهان و همه شلوغی ها و سر و صداها و دوستی ها و دشمنی ها و روابط و حرفها و حدیثها و خنده ها و گریه ها هستم…فرار کردم… فرار کردم از اینهمه آدمی که هجوم آورده بودند به من…با تشویق هایشان…با انتقادهایشان…با دوستی هایشان…با دشمنی هایشان…با قضاوتهایشان…و تو باید تمام وقت با این آدمها در کنش باشی…لااقل بخشی از مغزت باید مدام درگیر آن محیط باشد…مگر میشود در فیس بوک بود و غیر از این بود…؟
حالا شبهایی که بی خوابی به سرم میزند مینشینم و نگاه میکنم به لیوان چایی ام…نگاه میکنم به برگهای گلدان فلفلم…به فلفلهای کوچکش که چند تایی از آنها قرمز شده اند (و راستی که چقدر نازنین اند)…نگاه میکنم به ترک گوشه سقف اتاق…به چین پرده…به انحنای لبه مبل…مینشینم و نگاه میکنم به نور چراغ و چشمهایم را ریز میکنم تا شعاعهای نوری را که از لامپ خارج میشوند ببینم…انگار یک ابدیت پیش رویم است… اینها برای آدمی مثل من خیلی بهتر است…همیشه از چیزی نبودن و فراموش شدن میترسیدم اما این روزها دوست دارم چیزی نباشم…دوست دارم فراموش شوم… در نقطه صفر بایستم…یعنی بدانم که در نقطه صفر ایستاده ام…همیشه در همین نقطه بوده ام…آگاهی پیدا کنم به شرایطی که واقعا هست…و بعد کم کم شروع کنم به لذت بردن از چیزهای بکری که مدتهاست در هیاهوی دنیای مجازی و اینهمه آدم مجازی تجربه نکرده ام…






اما گاهی ایجا بنویس, دیگه محو محو هم نشو !
این نوشته رو هم بخون، درباره ی بستن فیسبوکه.
http://drinkanddream.wordpress.com/2012/03/06/53rd-night-the-last-temptation-from-facebook/
زنده باد شرگیم !
به واقعیت خوش آمدی !
زنده باد شراگیم !
به واقعیت خوش آمدی !
خب شراگیم اوضاعش بایک فرد معمولی فرق می کند . اما من هم فیس بوک را چند روزی بستم . بعد مجبور شدم برای دوستی پیغامی بفرستم . از هیچ جای دیگری نمی شد . فیس بوک را باز کردم . اما در آن هیچ فعالت خاصی انجام نمی دهم که می شود برابر با بستن و یا نداشتن فیس بوک . داشتن و نداشتنش مهم نیست . مهم نگاه ما به فیس بوک به عنوان یک ابزار است .این که بیایی در جهانی دیگر برای دیگرانی بنویسی یابخواهی امری را شرح بدهی بد نیست اما اگر بخواهی چیزی را به کسی حالی که نمی خواهد مشکل می شود . فیس بوک اگر برای لذت بردن باشد و کمی خندیدن و کمی نوستالوژی خوب است در غیر این صورت بدرد لای جرز نمی خورد چون به قول خودت ابدیتی را از آدم می گیرد و آن نگاه کردن به پیرامون خود است .
قدیما میگفتن هر چه خوار آید ، روزی بکار آید !
حالا حکایت فیس بوکه . که علیرغم همه اما و اگرها روزی بکار آید . یعنی میتونه بکار بیاد . یعنی درسته که چی باشه و چطور باشه بهتره ، درسته که چی نباشه و چطوری نباشه بهتره ، درسته که میتونه اینجوری نباشه و باید اونجوری باشه ، درسته که …
یعنی علیرغم هزار تا درسته که ی دیگه ، که البته خیلی هاش واقعا” درسته اما این یه امکانیه که مفت و مجانی – تقریبا” مفت و مجانی – در اختیاره .
یعنی که خدا رو چه دیدی شاید یه روزی از همین جا و از همین مکان و از همین امکان ، همگی با هم رفتیم سیزده بدر !
یعنی بقول همون قدیمی ها هر چه خوار آید ، روزی بکار آید !
راست میگید آقای زند، خیلی از آدمهایی که میان فیس بوک برای فرار از تنهایی ه ، حالا اگر بعد از چند تا پست گذاشتن لایک ها و نظرات زیاد بشه آدم حس می کنه که هورا چقدر دوست یافته ؛ اما امان از موقعی که نت نداشته باشی، اونوقت قشنگ تیر ِ خلاص ِ تنهاییت چنان می خوره تو برجکِ آدم که از هر چیزی تلخ تره
من معتاد نیستم، اما تنهایی رو نمیشه با خیره موندن به گلِ قالی یا شکافِ سقف درمان کرد
:!
موفق باشی . هر جا که هستی و هر تصمیمی میگیری .
دوست دارم شراگیم جان، همیشه ازت مطلبی ببینم و بخونم. لااقل اینجا رو دیگه نبند.راستیاتش تو رو هیچ جور نمیتونم درگیر زندگی ببینم جوری که همه گذشته رو مجبور شدی ببوسی بزاری کنار . تحمل کن و ادامه بده….
خدارو شکر که حال واقعیت خوبه! نگرانت شده بودم بخصوص بعد جریان پک آقا
Like
ایشالله حالا که -درست یا غلط- فیسبوک رو بستی حداقل بیشتر اینجا رو آپ کنی ! یا حداقل اون کتابی رو که قرار بود بنویسی شروع یا تموم کنی
منم وسوسه شدم ببندم این چهرهکتابِ(!) لعنتیو!
چند وقتیه دارم به رفتن از فیس بوک فکر می کنم. زندگیمو وقتمو داره می خوره. شاید به همین زودیا زدم به چاک
)
َشراگیم جان
مشکل فیس بوک با قطع سرویس گرفتن از ساکس و وی پی ان حل می شد. اکانتت هم برای خودش خاک می خورد مثل من که دیگه اینترنت ملی استفاده می کنم و از های و هوی عالم به دور شده ام. الان هم صدقه سری یک اتفاق این ورها پیدام شد. یادمه یک پست یاوه های فیسبوکی داشتی در همین مایه ها….در کل کار خوبی کردی. برات خیلی خوشحالم. از زندگی واقعی ات لذت ببر. خواستی ما را هم فراموش کن
@نوشین
نوشین عزیز…خب این چه کاریست که آدم به خاطر فیس بوک نیامدن فیلتر شکن دیگر استفاده نکند و خودش را به کل از اینترنت محروم کند…مثل این است که بگویی مشکل با تمدید نکردن اشتراک اینترنت حل میشد…اگر من پروکسی استفاده نکنم حتی وبلاگ خودم را هم دیگر نمیتوانستم باز کنم…
به هر حال قصد فراموش کردن دوستان را ندارم…فیس بوک بستنم برای این مساله نبود…
منکه با چن نفر سروکله میزدم نه چن هزار نفر دقیقا حس اینو داشتم که کنترل همه چی داره از دستم در میره.منم پارسال بستمش و خوشحالم که موقع بیکاری واسه خودم چایی دم میکنم و هیچ کاری بعدش
منم وبلاگمو که بستم حس شما رو داشتم
یه عصبانیت و اندوه لحظه ای یه نگاه به گذشته و زمانی که واسه هزار تا کار کوفتی باید میذاشتی یه نگاه به کتابای نخوندت یه بی توجهی از جانب مخاطب خاص وبلاگ یا فیس همه ی اینا میشه دلیل واسه به فنا دادن هرچی اکانته واسه حذف یه آرشیو چند ساله بدون هیچ بک آپی
خب ما که میایم اینجا و ازت خبر دار میشیم به هرحال ولی دلم به حال خودت میسوزه که دیگه از ما خبر دار نمیشی!!!؛)))…
اینجا بیشتر بنویس، مثل سابق:)…
شاد باشی…
شراگیم عزیز راستشو بخوای من از رفتن تو از فیسبوک خیلی ناراحت شدم درسته که خود من زیاد هم به فیسبوک نمیام … چند روز قبل میخواستم ازت یه سوالی بپرسم اومدم صفحه ات که برات پیام بذارم هرچی گشتم اکانتت رو نتونستم پیدا کنم بنابراین از کیوان سوال کردم و اون گفت که اکانتشو دی اکتیو کرده …من که واقعا” ناراحت شدم چون تازه تو فیسبوک باهات آشنا شده بودم و دوست داشتم از نوشته هات و مطالبت استفاده کنم ….یعنی الان خیلی راحت شدی ؟ داری بیشتر به زندگی واقعی ات میرسی ؟ خوب باشه عیبی نداره هر جور که تو راحت باشی ما هم راحتیم …امیدوارم در زندگیت همیشه شادکام و سلامت باشی و همیشه اینجا برای ما بنویسی
مبحث اصلی امروزما “نهضت ادبی تشنابیسم” وروند تکاملی آن تا “نهضت ادبی فیسبوکیسم است” . تشنابیسم برگرفته ازکلمه تشناب است . تشناب مکانی بوده است که دربعضی ملل فارسی زبان به آن دستشویی می گویند ودرملل مغرب زمین به آن توالت میگویند واما عرب ها آنرا بیت الخلاء گویند .
این مکان درابتدا برای آن مهم اختراع گردید که چنانچه کسی را دل پیچه گرفت داخل آن رفع ضرورت کنند چون درقدیم مردم ازاینکه درمکانی عمومی مثل دریای کابل ودرملاء عام تنبان شان را پایین کشیده خودشان را سبک کنند ، احتمالا می شرمیدند . ولی رفته رفته کاربرد اصلی خودرا ازدست داد وبا هدف استفاده ی بهینه ازآن، ابتدا ازدروازه ودیوارهای آن بعنوان روزنامه دیواری استفاده گردید که درآن پیام ها ، شعارها واخبارسیاسی نشرمی شد وهمچنین بعضی گروه های انقلابی، مواضع سیاسی شان را ازداخل تشناب دربرابرحاکم زمان ابرازمی داشتند . شعارهایی ازقبیل :” مرده باد احمد کچل ،زنده باد محمود چتل ” ازهمان زمان ها درچنین مکانی رواج یافت . دراین میان گاهی خبرهای خانمان براندازی به اینگونه که ؛ “دخترفلانی فلان کاررا می کند” ویا ؛”من زن فلانی را چکارکردم ” نیزسرخط نوشته های تشنابی شد . با گذشت زمان وبا توجه به روی کارآمدن “روز والنتاین” که درفارسی به آن روزعشاق یا عاشقان می گویند ، وازطرفی ممنوعیت برگزاری روزعشاق ازسوی شورای علما دربعضی حوزه های جغرافیایی ، ازجمله سرزمینی که نگارنده زندگی می کنم ، دروازه های تشناب کاربرد عاشقانه نیزپیدا کرد . بدینگونه بود که اولین دفعه یکی ازعشاق دلسوخته عکس یک قلب خونی را که ازوسط آن تیری گذشته بود روی دروازه تشناب به تصویرکشید .بدینصورت کسانی که عشق شان به جنون نزدیک میشد تنها راه بیان احساسات عاشقانه شان را دیوارتشناب می دانستند وبا جمله کوتاهی مثل ؛ “من دخترخلیفه مراد قصاب را دوست دارم ” خودشان را تخلیه عشقی می کردند . ازهمین رهگذربود که جملات قصاری مثل ؛ “پدرعاشقی بمیره ، اوف برتو ای روزگار ” تا جملات موزونی شبیه به ؛ “عاشقی بد دردیه،…” ازهمین مکان رواج پیدا کرد . ودربعضی نسخ آمده است که ترانه معروف ؛” من آمده ام که عشق فریاد کنم،..” ازهمین تشناب های مکان های عمومی سربه آسمان کشید . بنابراین می توان ادعاکرد که قبل ازدیوان های معروف لیلی ومجنون وخسرووشیرین ، عاشقانه سرایی درتشناب رواج داشته وعاشقان سوزدلشان را همراه با شاش درتوالت خالی می کرده اند . درکناراینها دروازه های تشناب های عمومی رفته رفته به صفحه ای برای افشاگری نیزاستفاده گردید . برروی دروازه های به جا مانده ازاماکن عمومی جملاتی به این مضمون به مشاهده رسیده است : “بچه فلانی به بچه بهمانی چیزداده است” یا “مولوی مراد خان بی ریش زنکه بازدرجه یک است و…” بعضی محققین مدعی اند که ویکیلیکس با الهام ازهمین دست نوشته های افشاگرانه درتوالت ها کارش را شروع کرد وبعد ها خاک بادی به راه انداخت که ازاثرآن خانه خیلی ها خراب گردید وجنبش ویکلیکس شکل گرفت .
گفته می شود درمبارزه شبانه روزی با این گونه ادبیات وبا هدف سرکوب موج فراگیر”نهضت ادبی تشنابیسم ” بود که شعارمعروف : “برپدرومادرهرکسی که اینجا بنویسد” خلق شد .
اقبال عمومی به این نوع ادبیات چنان بود که نه تنها اینگونه تلاش های مذبوحانه درسرکوب این جنبش از روند آن جلوگیری نتوانست ، بلکه رفته رفته کاربران وپیروان این طریقه ادبی را برآن داشت که ازحصارتنگ تشنا ب ها برآمده صدایشان را درفضای وسیع تری فریاد کنند . چنین بود که “فیس بوک” برای اولین دفعه وبا هدف تقویت وبالندگی ادبیات تشنابی درفضای انترنت به وجود آمد . دراین راه صد البته که انترنت نیزکمک زیادی کرد وباعث شد ادبیات تشنابی ازچهاردیواری تنگ وتاریک به فضای مجازی فیس بوک عرض اندام کند . برخلاف توالت که زنانه ومردانه داشت ، درفیس بوک این دیوارفروریخت وبا زدن یک ” لایک ” تا عمق جان یک زن فیس بوکی می توان نفوذ کرد . برعلاوه ، روی دروازه توالت تقاشی ها درفضای تاریک، با طبیعت خلوت طلب انسان همخوانی داشت وتا حد زیادی هنرمند را ارضا می کرد ودرعین حال هیچگاه نمی شد به هویت خالق یک اثرپی برد .ولی درفیس بوک همه چیزشفاف است ونمایان ، برعلاوه هنرمند ، میشود تمام ابعاد یک شیء ممنوع را به چشم ملت زد. اشعاروکلمات قصاری گفت که فقط می تواند ازیک ذهن مملو ازمخلفات تشنابی تراوش کند ، مثل این شعر : خلق را خرساخته مردم سواری می کنی . دیگ قوم بی پدررا خوب سرپوشی بلی .(صفحه فیس بوک . جلد هزاروچند . پست امروز)
برخلاف فضای رمانتیک تشناب که می شد هرگوزی را درخفا زد وهرتصویری را درپشت درهای بسته کشید ، درفضای فیس بوک ، مردم بدورازپرده ی حیا ودروازه شرم ، درفضای آزاد خودش را عریان کرده چیزهایی می سرایند که درقوطی هیچ عطاری نیست . بدینگونه هربادی که ازذهن هنرمند اینگونه ی ادبی تراوش می کند بوی آن درسراسردنیا استشمام می شود . به این خاطراست که فیس بوک رفته رفته جایگاه تشناب های عمومی را می گیرد . با این تفاوت که زنانه مردانه ندارد .
لازم است بدانید که مکتب ادبی فیسبوکیسم ازاین نظرکه تابع هیچ قاعده وقانونی نیست ، پیرو مکتب سوررئالیسم می باشد ولی ازاین نظرکه معتقد به آزادی بی قید وشرط می باشد الهام گرفته ازمکتب اگزیستانسیالیم است .
روند رو به رشد “نهضت ادبی تشنابیسم” که حالا به صورت “فیسبوکیسم” جولان می دهد، اگربه همین صورت پیش رود دیری نخواهد گذشت که فاتحه ی همه ی مکتب های ادبی دیگرازقبیل ؛ رئالیسم ، رمانتیسم ، ناتورالیسم ، سوررئالیسم وغیره مکتب های ازمد رفته وکهنه را باید همه باهم درفیس بوک بخوانیم .
درپایان به یکی دوجمله به صورت نمونه از متونی با ادبیات فیسبوکی توجه کنید:
“من با شما هم نزرهستم . این وتن فروش ها باید به سذای عمل شان برسد “(تفسیروترجمه این جمله به عهده خواننده عزیز)
سلام
منم خیلی وقته یعنی حدود سه ماه و پونزده شونزده روزه فیس بوک و تمام تبعاتشو ترک کردم نقطه ی مشترکم با شما توی فیس بوک این بود که منم جز لیست فرندای شما بودم ولا غیر….ونوشته هاتون رو اونجا هم میخوندم و البته که اینجا….اینو که خوندم حس کردم مثل این تازه ترک کرده ها توی یه انجمن ترک نشستیم و از خاطرات احساسات و خیلی چیزای دیگه که مهمن یا اصلن مهم هم نیست حرف میزنیم مثل این میمونه که من بگم : سلام من ستاره هستم سه ماه و خورده ایی که ترک کردم به جون مادرم پاک پاکم طرفش نرفتم و الان حس میکنم راحتترم …دنیای واقعی وایسا که من اومدم
یه چیز رو یادم رفت بگم دوباره برگشتم به وبلاگ خوندن هرچند محدود نه مثل قبل….واینکه بعد از چقد توی وبلاگم نوشتم …شما هم وبلاگتون رو خیلی وقت بود آپ کرده بودید…این نوشته ی شما حس خوبی داشت وقت خوندنش
باز هم مرد ایرانی. بازهم تعریف از خود. این همه خود تحویل گرفتن مردهای ایرانی از چه ناشی می شود؟
شما که فعالیت فیسبوکی زیادی هم نداشتید….
به هر حال موفق باشید
دوست عزیز، اومدم یکی از نوشتههات رو توی پیج «وبلاگ برتر» توی فیسبوک معرفی کنم، این پستت رو که خوندم اولش کلی وسوسه شدم همینو بذارم روی پیج. ولی دوباره نوشتهات رو خوندم و گفتم بذارم راحت باشه بندهی خدا
نذاشتم پستت رو.
اینم از شانس ما بود که تا پیج زدیم شما منصرف شدی! 
حالا اگه واسهات فرقی نمیکرد بگو ما یه پستت رو بذاریم و وبلاگت رو معرفی کنیم
مرسی.
کاملا باهاتون موافقم!
ولی متاسفانه من همت شما رو ندارم
مثل همه کارهای ایرانی زیاده روی اولش با شوق وذوق میره \یج درستت میکنند برای شهرت هزاران نفر اکس\ت و عکسهای فتوشا\ی ناهار وشام واسکی ودوبی ووووو ودوستیهای خاله خرس من لایک کنم تو فوریتمی وووو وبعد هم مقل همه کارهای نیمه تمام ایرانی وقتی هیجانش خوابید میان با کلی فحش و الفاظ زشت ومنت برسر دوست وهمکار فامیل که فیسبوک حز بد اهه وووووو ییجشون میبنند مقل شما چون چیه طرزاستغاده از این نرم افزار ندارن نه مطالعه میکنند ونه استفاده بهینه فیسبوک ایرانیهای شده هرزگیهای فکری وذهنی بدون ارزش باری مثبت همه چشم وهمچشمی مثل زندگی هاتون هرطور در زندگی زندگی میکنید وهستید از هر نرم افزار وابزار و رسانه فقطهمون اونجور استغاده میکننید بببیند چه استفاده بهینه ای این غربی های از خدا بیخبر بقول سیاستمدارانتون میکنند شما هم اگر یاد میگرفتید الان مجبور نبودید به جماعت بقول نوشته شما عوام یز بستنش را بدهید این از بیسوادیتون که نمیدونید از هر ابزاری چه استفاده باید استفاه کرد مقل موبایل که بیشتر استفاده را درایران به بدترین شکلی ازش استفاده میشه ییامغهای چند میلیونی که در هیچ کجا حتی در افریقا هم مد نیست اینطور از یک ابزار رسانه ای استفاده بشه جز در ایران که فقر عرهنگی بیداد میکنه هنوز در کشورهای سازنده موبایل اینقدر اسباب بازی دست عوام نشده که ازش فقط برای مخ زدن وبازی استفاده میکنند اینم از این تو بخوان تا آخرش همه چی تون فقط ار نبود فرهنگ حتی دوستی وروایط خانوادگیتون در استغاده از ابزارهای مثبت جهانی ……
مثل همه کارهای ایرانی زیاده روی اولش با شوق وذوق میره \یج درستت میکنند برای شهرت هزاران نفر اکس\ت و عکسهای فتوشا\ی ناهار وشام واسکی ودوبی ووووو ودوستیهای خاله خرس من لایک کنم تو فوریتمی وووو وبعد هم مقل همه کارهای نیمه تمام ایرانی وقتی هیجانش خوابید میان با کلی فحش و الفاظ زشت ومنت برسر دوست وهمکار فامیل که فیسبوک حز بد اهه وووووو ییجشون میبنند مقل شما چون چیه طرزاستغاده از این نرم افزار ندارن نه مطالعه میکنند ونه استفاده بهینه فیسبوک ایرانیهای شده هرزگیهای فکری وذهنی بدون ارزش باری مثبت همه چشم وهمچشمی مثل زندگی هاتون هرطور در زندگی زندگی میکنید وهستید از هر نرم افزار وابزار و رسانه فقطهمون اونجور استغاده میکننید بببیند چه استفاده بهینه ای این غربی های از خدا بیخبر بقول سیاستمدارانتون میکنند شما هم اگر یاد میگرفتید الان مجبور نبودید به جماعت بقول نوشته شما عوام یز بستنش را بدهید این از بیسوادیتون که نمیدونید از هر ابزاری چه استفاده باید استفاه کرد مقل موبایل که بیشتر استفاده را درایران به بدترین شکلی ازش استفاده میشه ییامغهای چند میلیونی که در هیچ کجا حتی در افریقا هم مد نیست اینطور از یک ابزار رسانه ای استفاده بشه جز در ایران که فقر عرهنگی بیداد میکنه هنوز در کشورهای سازنده موبایل اینقدر اسباب بازی دست عوام نشده که ازش فقط برای مخ زدن وبازی استفاده میکنند اینم از این تو بخوان تا آخرش همه چی تون فقط ار نبود فرهنگ حتی دوستی وروایط خانوادگیتون در استغاده از ابزارهای مثبت جهانی ……
@مارال
توی هر خط هفت تا غلط داشتین…حالا ما بی سواد…! شما که انقدر با کمالات و فهمیده هستین دیگه چرا؟
اه شراگیم! بابا ما که از زمان یاهو ۳۶۰ همو میشناسیم. باز لوس شدی دو تا لایک بهت دادن. مجبور شدیم کلِ اینترنت و زیر و رو کنیم تا ببینیم کدوم سوراخی قایم شدی….
@شیده کشاورز
بابا لایک چیه؟ بچه ای مگه؟ میگن هنرمند هرجا رود قدر بیند و بر صدر نشیند…ما که دنبال این چیزا نیستیم دیگه…اومدم بیرون یه نفسی بکشم…همین!
فقط فیسبوک نیست . این وبلاگ را هم عملا تعطیل کرده اید ؛
نان نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده است
وبلاگ نویسان ، گرسنه و مفلوک ، یکی یکی از دنیای مجازی می گریزند
دیگر کسی صفحه ی به روز شده ای را
در میان بهت صفحه های مجازی نمی بیند . . .
میشه یه چیزی بنویسید یکم بخندیم. بدجوری دلم گرفته
و اگر شما کمی سواد داشتی همچنین چیزی رو نمگفتی توهم اگر در خارج از ایران بودی اینطور نوشته هات میرسید من بیسواد نیستم اتفاقابرعکس …. ولی لپ تاپم نرم افزار فارسی نداره عربی وفارسی پ و ث ووو نداره خوش باش با دور بری هات …..
@مارال
ما هم نگفتیم شما بی سوادی که…اصلا مگه میشه یک آدم خیلی خارجی که انقدر خوب پته “ایرانی جماعت” رو میریزه روی آب مو لای درزش بره؟ واقعا خوشحال شدم از آشنائیتون…
میگم دوستان باهم دست به دست هم بدهیم که قسمت نظرات وبلاگت هم ببندی!!! به عنوان کسی که یک بار فیس بوک را ترک کردم دوباره برگشتم!! ودرترک اعتیاد شکست خوردم الان هم مثل اون … توی گل ماندم با وقت وفکری که فیس بوک ونظر دیگران وراضی کردن بقیه و سو تفاهم هام و….ازم میگیره ، به نظرم کار درستی کردید. گرچه به نظرم کار احمقانه ایه که درمورد یک تصمیم شخصی این همه نظر بدهیم!! به هرحال مثل خیلی های دیگر از قلمتان واقعا لذت میبرم امیدوارم که بستن فیس بوک باعث شود اینجا بیشتر بنویسید . به خانم شین هم خیلی سلام برسانید.
وهمچنین
برگرد بیا دلمون تنگ میشه
آقا!! چرا نگفتید خروج از دنیای مجازی ؟؟ چرا اینجا رو به روز نمی کنید آخه ؟؟ اصلا من میرم ویکی پدیا اون اسم وبلاگ نویسِ معروف و مشهور ِ ساوجبلاغی رو حذف می کنم!! دیگه معروف نمی مونید ها و به جرگه ی فراموش شدگان می پیوندید ها !!
جملات بالا تهدیدی جدی بود !! جدی بگیرید آقا :@
هی شراگیم
چرا نمینویسی دیگه ؟هان؟
خجالت بکش
تو روحت
بنویس:)
عید بدون آجیل.اگه دوست دارید شرکت کنید.
https://www.facebook.com/eydebedunedardesar
به حق دات کامی که داری بنویس..!..خیلیا همینم ندارن..
بعضی از دوستان، جوری نوشته اند «به واقعیت خوش آمدی» که انگار اینجا الان جزو فضای مجازی نیست!
آقا !! بسی خسته ام ! کمی دلم پوز خند میخواهد به این اوضاع ! خنده تلخ
تولد پوریا نزدیکه
ابراهیم رها تلخی حرفهاش زیادتر شده
تو رو خدا یه کم بنویس شراگیم :!
می خواستم یه مسئله ای رو اینجا بگم و نظر شما و دوستان رو هم بدونم.راستش یکی از دوستای دوستم یه خانومیه که ۹ سال با همسرش دوست بوده و ۴ سال هست که ازدواج کرده.یعنی از ۱۴ سالگی دوست بودن و حتی رابطه داشتن.و این خانوم چند سالیه که بر اساس نظری که داره برای شوهرش کیس جور میکنه که برای شوهرش هراز گاهی تنوع بشه که می گفت اولش شوهرش قبول نمی کرد. اولین کیسشم یکی از دوستاش بوده که بعدش حتی مراسم ازدواجشم رفتن.این خانوم نظرش اینه که وقتی کسی رو دوست کاری براش انجام بدی که خوشحالش کنه متقابلا اونم هزار برابرش .جوری که الان می گه شوهرش همه درامدش رو مستقیم به حسابش می ریزه که شوهرش دکترم هست.من نمی تونم هضم کنم این کار این خانوم رو.من اول می گفتم حتما اعتماد به نفس نداره.ولی بین صحبتاش که یکبار باهاش صحبت کردم گفت تا سه ماه نمی تونسته به خاطر زخمی که رحمش داشته رابطه داشته باشه از اون موقع به بعد برای شوهرش کسی رو از بین دوستاش پیدا می کرده.حالا همسر منم این خانومو می شناسه و چندین بار بادی به غبغب انداخته که فلان خانوم همچین کاری میکنه. و من نتونستم متقاعدش کنم.شراگیم جان یه راهنمایی بفرمایین و همینطور دوستان.این خانوم رو هم اگه کسی می تونه از لحاظ روانشناسی بررسیش کنه.مرسسسیییییی
@سمیه
سمیه خانم به نظر من توی این ماجرا اونی که نیاز به بررسی روانشناسی داره دوست اون خانم هست که انگار آماده به خدمت نشسته بوده تا دوستش رخصت بده و بره به شوهر ایشون سرویس بده…کیس جالبیه!
نمی فهمم…
یعنی این اتفاقات در بلاگستان نمی افته و فقط در فیس بوکه شراگیم؟
به نظر من حالا دوستش نه یه کیس غریبه اون چه گناهی داره.حالا یه نظر دیگه رو می خوام بگم .نظر یک مرد .این آقا می گن چه اشکالی داره برای تنوع یک مرد با این که همسر داره از لحاظ جنسی بخواد با کسی باشه نه از لحاظ عاطفی.اگه همسرش اونو دوست داره باید با این شرایط اونو دوست داشته باشه چون وقتی ادعای دوست داشتن داره چون با این کار ،من خوشحال می شم تازه باید خوشحالم بشه.تازه می گن این حس تنوع طلبی رو همه مردا دارن و وقتی اسلام این حق رو داده که مرد می تونه چندین زن داشته باشه چرا از این حقم استفاده نکنم؟ولی زنا اینجوری نیستن و نمی تونن.
جناب شراگیم و دوستان نظر بدین.موافقین؟یا نه.ولی دوست دارم یه نظری بدین که این نظر و محکوم کرد و با هزاران توجیه حالش گرفته بشه .مرسییی
با اجازه وبلاگ صاحاب و با اجازه برخی دوستان وبلاگ صاحاب و برای سرکار خانم سمیه :
بنده به عنوان یک عدد نرینه ! که همانطور که مادینه ها جنس خودشان را بهتر می شناسند ، نرینه ها نیز جنس خودشان را بهتر و بیشتر می شناسند ، عرض میکنم گول این حرفها را نخورید !
یعنی که هر کاری می کنید و هر چیزی را قبول می نمایید ، فقط گول این حرف که می گوید مردان تنوع طلبند فلذا حق دارند هر غلطی که دلشان خواست را بکنند اصلا و ابدا نخورید که نخورید . که اگر خوردید بدجوره خورده اید !
چرا که اصولا آدمیزاد ممکن است دلش بخواهد هر گهی بخورد . البته با عرض معذرت . چندانکه در گذشته و یا شاید همین حالا ! ، بوده اند قبایل آدمخواری که آدم می خورده اند و این آدم خوری شان هم نشات گرفته از یک حس و نیاز غریزی ی بسیار قوی و مقدس و با ارزش و قابل احترام به نام حس گرسنگی و بر طرف کردن گرسنگی بوده است .
همان حسی که هنوز در حیوانات هست و کسی به یک ببر خرده نمیگرد که چرا بخاطر رفع گرسنگی خود و توله هایش ، غزال زیبای نازنینی را دریده است و خورده است .
امروزه نه تنها آدمخواری که حتی درنده خویی نیز در بین آدمیان محکوم و مطرود است . که ناسلامتی ما آدمیم حیوان که نیستیم که .
و چون آدمیم و پیشرفت می کنیم – کما اینکه دیگر برای رفع گرسنگی آدم نمیخوریم مگر در مواردی که مجبور ٍ مجبور ٍ مجبور باشیم که آنهم گفته اند اکل میته واجب ! – فلذا خیلی کارهای دیگر هم نمی کنیم و نباید بکنیم حتی اگر خیلی هم دلمان بخواهد .
چرا که ممکن است دلمان خیلی چیزها بخواهد . مثلا در میان همین مردان گگوری مگوری که حس تنوع طلبی شان خیلی مظلوم واقع شده است ، هستند کسانی که میل شدید و غلیظی به بچه ها دارند . چه دختر و چه پسر . آنهم بچه های هفت هشت ده ساله . به گمانم خارجی ها به آن پدوفیلی یا یک همچه چیزی می گویند . خب اگر قرار است خیلی دلمان برای تنوع طلبی ی مردان – که برخی آن را حق مسلم مردان می دانند – بسوزد ، اینجا هم باید بسوزد دیگر . باید برخی قبول کنند بچه های دسته گلی ی شان مورد استفاده این حضرات واقع شود تا بیش از مظلوم واقع نشوند این بیچاره ها !
نه خانم جان . اینگونه نیست . نه که نیست . هست . همه جور مردی هست اما این دلیل نمی شود که چون مرد جماعت تنوع طلب است ، حتی اگر این ادعا درست باشد ، حتی اگر غریزی باشد ، حتی اگر نیاز باشد ، حتی اگر هزار و یک دلیل شرعی و اخلاقی و روانشناسی و اجتماعی و چه و چه داشته باشد یا برایش تراشیده شود ، بخواهیم این را تائید و توجیه کنیم .
این یک رفتار غلط است حتی اگر بسیارانی آنرا انجام دهند . خیلی کارهای غلط و نادرست هست که خیلی ها انجام میدهند اما کسی آن کار غلط را تائیئ و توجیه نمیکند . حداکثرش اینست که میگردند دنبال اینکه چرا این فرد دست به چنین کاری زده اما در هر حال هیچوقت نمیگویند این فرد کار خوبی کرده . میگویند طفلکی به این دلیل و این دلیل مجبور بوده مثلا .
بنابراین همانگونه که ملاحظه میکنید جوامع هر چه پیشرفته تر شده اند این قضیه تعدد زوجات نیز در آنها از میان رفته است . چه به لحاظ قانونی و چه به لحاظ باور مردمی و اجتماعی . حال اگر مردانی هستند که در میان همین جوامع نیز فیلشان یاد هندوستان ٍ تنوع طلبی میکند ، این یک قضیه ی دیگر است . چیزی است شبیه همان یارویی که وسط همین اروپا بود یا آمریکا ، زده بود یکی را کشته بود و پخته بود و خورده بود !
حالا شاید مثال آدمخواری خیلی مثال خوبی نباشد و خیلی با قضیه تنوع طلبی شباهت نداشته باشد اما خواستم بگویم بشر در یک دوره ای از تکامل خودش خیلی کارها میکرده است که شاید برای زمان خودش نه تنها عیبی نداشته که خیلی هم خوب و پسندیده بوده است . اما هر چه گذشته است و هر چه پیش آمده است ، آدمی و آدمیان خیلی تغییر کرده اند . چندانکه امروزه مثلا خیلی کارها را نمیکنند دیگر . اگر چه بعضا” ممکن است اینجا و آنجا خلافش نیز ثابت شود اما اینها نمونه هایی استثنایی و موردی هستند و بهیچوجه عمومیت ندارد .
البته اینجانب نیز خیلی مرد پیش رفته ای نیستم و ممکن است دستم به گوشت نمی رسد که می گویم پیف پیف . و حتی ممکن است همین بنده نیز آب نمی بینم وگرنه شناگر ماهری باشم اما …
اما مهم نیست من چه هستم و چه غلطی میتواتم بکنم یا نمیتوانم بکنم . مهم اینست که هر غلطی را خواستم بکنم حق خودم ندانم . خودم را محق ندانم که ای وای ای هوار حس شریف تنوع طلبی ام ضایع شد . حقوق نرینه گی ام پایمال شد و چه و چه .
مهم اینست که این رفتاری غلط است حتی اگر خیلی از مردها از این غلط ها بکنند یا دلشان بخواهد بکنند . و یا بقول دوست وبلاگ نویسمان همه روشنفکران و همه آنهایی که ادعای روشنفکری دارند ته دلشان دوست دارند که با دخترکان نابالغ همخوابه شوند !
گیرم که چنین باشد . گیرم که درست باشد اما آیا این دلیل بر صحت چنین رفتاری است ؟!
جامعه اگر جامعه باشد و صاحاب داشته باشد ، میگیرند چنین آدمی را میبرند بیمارستان تا مداوایش کنند نه اینکه سه چهار تا دخترک نابالغ را بیندازند تووی بغلش و بگویند خب بیچاره حق دارد دیگر . مرد است دیگر . خب چکار کند . دست خودش که نیست که . خب تنوع طلب است دیگر و قسعلیهذا !
ببخشید . طولانی شد . البته می شود جور دیگر و خلاصه تری نیز پاسخ داد . اگر چه بنده این پاسخ خلاصه تر را خودم دوست ندارم . اما اینهم برای خودش دلیل و پاسخی است . و آن اینکه اگر مردی چنین حسی دارد و کیس های متنوع را می طلبد باید که قبول کند همسر محترمه اش نیز همین حس را اگر داشت و اگر دلش خواست پیاده کند . یعنی این به آن در . یعنی که آقا کیس برای خانم جور کند و خانم کیس برای آقا . فلذا اگر چنین شد و چنین باشد که نه سیخ بسوزد و نه کباب ، خب یک حرفی . لااقل اگر خوب است یا بد است برای هر دو طرف است و عدالت آنهم از نوع جنسی اش ! برقرار است . اما اگر مرگ ! خوب باشد اما فقط برای همسایه ، نه . این می شود زرنگی . آنهم از نوع مردانه اش !
امیدوارم مطالب فوق کمی تا قسمتی به درد سرکار خانم سمیه خانم و سایر سمیه خانم ها خورده باشد . ضمن اینکه یادتان باشد قدیم ها که قضیه تجدید فراش و دو تا شدن تنبان مردها بیشتر از امروز رایج بود ، مادر بزرگها می گفتند خدا نکند مردی بخواهد کاری بکند که اگر بخواهد میکند . بالاخره یک جوری میکند !
انگار خواسته اند بگویند شما لازم نیست زحمت بکشی و کیس پیدا کنی . مرد اگر بخواهد خودش زحمتش را میکشد و کیس یا کیس هایش را پیدا میکند !
فقط میماند قضیه توجیه کردن و دلیل آوردن و بهانه تراشیدن و فلان و بهمان که آنهم لازم نیست بانوان محترمه به خودشان زحمت دهند و با طرح مسائلی مثل تنوع طلبی ی مردان و بیچاره مردان و چه و چه ، برای این آقایان و رفتار و کردارشان دلیل و برهان بترشاند که خودشان الی ماشالله در دلیل آوری و بهانه تراشی بقدر کافی استاد هستند . شما دیگر خودتان را به زحمت نیندازید لطفا” . و من الله التوفیق !
ببخشید که باز هم آمدم .این دیگر بخاطر حس تنوع طلبی نیست . بخاطر کرم کامنت گذاری است !
و آن اینکه اسمی هم از اسلام به میان آورده بودید که آنهم برای خودش بحثی است . حتی مبحثی است . آنهم برای خودش کلی جواب دارد اما …
اما متاسفانه چون از نرینه گی مان چندان نشانی بر جای نمانده است از ورود به این بحث خودداری میکنیم که هوا بس ناجوانمردانه سرد است و خرج زندگانی بس زیاد !
فلذا و به فضل الهی ! باشد برای بعد . باشد برای شاید وقتی دیگر !
ببخشید که باز هم آمدم . واقعا” شرمنده . بالاخره از قدیم گفته اند تا سه نشه بازی نشه !
فلذا سومی اش هم اینست که این جماعت مرد و این مرد جماعت چه شده است که فقط و فقط دنبال رفع مظلومیت و رفع محرومیت از همین یک حس و غریزه بر آمده است و بر می آید ؟!
چه شده است که همین حس تنوع طلبی – حتی اگر صحیح و تائید و توجیه شده اش پنداریم – بر آمده است و بر می آید ؟!
یعنی که مردی و مردانگی هیچ حس مغفول مانده و بر زمین مانده ی دیگری ندارد ؟ یعنی که مرد جماعت هیچ کار دیگری ندارد که بکند ؟ یعنی که برای نشان دادن مردی و مردانگی اش فقط مانده است که این کیس و آن کیس را بکند ؟!
ببخشید که غیر مودبانه شد . اما واقعیت همین است دیگر . چه شده است که مرد جماعت هر وقت خواست نشان بدهد خیلی مرد است می رود سراغ ماده ها . مادینه ها . نیاز است درست . تنوع طلبی است درست . از نظر روانشناسی و جامعه شناسی و تفاوت زن و مرد و ساختار نمیدانم چی چی ی مرد و زن و تفاوتهای جنس نر و جنس ماده درست و قابل قبول است ، درست . حتی به لحاظ شرعی و مذهبی هم صحیح است ، درست . از همه ی اینها گذشته اصلا فکر کنیم حق با مرد است و مرد محق است و حق دارد و نباید که در این قضیه حقش پایمال ! شود . گیرم که اینهم درست . اما براستی از حق و حقوق فقط همینش مانده است ؟! هیچ حق دیگری از مرد ضایع نشده است ؟ هیچ حق دیگری پایمال نشده است که برای برگرداندن و ستاندنش نیاز به کمی مردی و مردانگی باشد ؟! از مردی و از نرینگی فقط همین به سراغ ماده و ماده ها رفتنش باقی مانده است ؟ !
ببخشید که نر و ماده اش کردم . بنده حتی از کلمه نامرد نیز استفاده نمیکنم که آن را توهینی به زن میدانم و هر جا لازم باشد از کلمه نامردمی استفاده میکنم . اینجا اما خواستم بگویم چه شده است که مردی و مردانگی و نشان دادن مردانگی فقط خلاصه شده است در کیس های جورواجور و حس تنوع طلبی ؟!
چگونه است که به اینجا که میرسد این حق مرد است و شرع و دین هم بهش اجازه داده است که چه و چه اما پای چیزهای دیگر که میرسد هیج !
نکند مردی و مردانگی فقط برای همین چیزهاست و پای چیزهای دیگر و احقاق حقوق دیگر که می رسد مردی و مردانگی ته می کشد و تمام می شود !
چگونه است که از دین فقط همینش را گرفته اند ؟ مگر همین دین نمیگوید اگر همسایه ات گشنه خوابید تو مسلمان نیستی ؟ مگر همین دین هزار حکم و حدیث و آیه نیاورده است از مبارزه با ظلم و زیر باز ظلم نرفتن و با خفت و خواری زندگی نکردن و چه و چه و چه ؟!
چگونه است که پای این حرفها که می رسد همه موش میشوند اما وقتی به تنوع طلبی و کیس جور کردن میرسد همه شیر می شوند آنهم شیر نر !
تا جایی که حق هم دارند و حق شان هم هست . تا جایی که همسر این طفلکی ها هم باید که برایشان کیس جور کند . تا نشان بدهد که واقعا مردش را دوست دارد . چندانکه حتی کیس برایش جور میکند !
اگر چه همانگونه که عرض شد مرد جماعت اگر بخواهد کیس جور کند ، میکند و نیازی به این نیست که همسر محترم و مکرمه اشان زحمت بکشد . چرا که این روزها و به لطف روزگار ، روزگار کج مدار ، چیزی که زیاد است کیس . آنهم از همه نوعش . از همه نوع و همه سن و همه تیپ و همه …
چندان زیاد و متنوع که حس تنوع طلبی ی تنوع طلب ترین مردان عالم نیز بر طرف خواهد کرد . طوریکه حس تنوع طلبی اش چنان بخوابد که هرگز بیدار نشود !
اما جات خالیه اونجا… حالا یه وقت دید باز نهنگه بلعیدت!
فردا تولد پوریا ست
آی دلم تنگه :!
ممنون جناب کیقباد.
زندگی کوتاه است و زود می گذرد اما حقیقت پایدار است و پایدار خواهد ماند ، پس بگذار تا حقیقت را بگوییم .
عشق مرد پس از گذشت دوره ای مشخص رو به کاهش می گذارد ، چنان که تقریبا هر زن دیگری بیش از زن خودش برایش جذابیت دارد ؛ مرد متمایل به تغییر است ، در حالی که عشق زن پس از انتخاب به طور مداوم افزایش می یابد . دلیلش این است که طبیعت به دنبال بقای «نوع» است و نتیجتا به دنبال گسترش آن . به همین دلیل است که مرد به سایر زنان متمایل است و حال آنکه زن همواره به یک مرد بسنده می کند زیرا طبیعت ، ناخودآگاهِ زن را به مراقبت از مردی که حامی و محافظ نسل بعد است وامی دارد . به همین دلیل پایبندی در ازدواج برای مرد چیزی مصنوعی است و برای زن امری طبیعی .
یعنی بعد از این همه سال طرز فکرشونو نباید تغییر بدن؟به نظر شما شبنم جان ما خانوما باید چیکار کنیم؟خانومایی که شوهرشون ۲ تا زن دارن؟یعنی باید با این مسئله طبیعی برخورد کرد؟
البته برای من همچین اتفاقی نیفتاده ولی به هر حال اطرافیان زیاد هستن که شوهراشون ..
حرف حساب زدی..و البته قلمت مثل همیشه عالی