خانه > شوخی - طنز > چاکومینتوزولوژی…!

چاکومینتوزولوژی…!

فیزیولوژی بدن من به گونه ایست که به محض دولا شدن صرف نظر از اینکه شلوار کردی پوشیده باشم یا جین فاق کوتاه، خط باسنم پدیدار میشود…جالب است بدانید که این مشکل که نام علمی اش “چاکومینتوزی” می باشد به هیچ وجه ربطی به نوع پوشش فرد ندارد و از نظر هندسه اندامی اثبات شده است که اگر اندازه طول پاها ضربدر مجذور شعاع باسن تقسیم بر عدد پی از عددی که به “ثابت خط باسنی” معروف است بیشتر باشد در برخی زاویه های خمش، صرف نظر از نوع پوشش فرد،  خط باسن ان شخص نمایان میشود.
این مشکل در افراد مبتلا به “چاکومینتوز”مادرزادی ست و درمانی هم ندارد. خانم شین تقریبا دو سال پیش متوجه این مشکل من شد و از آن موقع روشهای مختلفی را برای حل این مساله به کار برده است. پوشاندن تی شرتهای بلند بالای زانو، وصل کردن شورت با سنجاق قفلی به زیر پیراهنی، پوشاندن شلوارهای گشاد خمره ای و حتی لباسهای سرهمی، همه و همه کوششهایی بیهوده برای غلبه بر این مشکل بودند. شاید تعجب کنید ولی فقط باید چاکومینتوز یا چاکومینتوزیولوژیست  باشید تا بدانید چطور حتی لباس سرهمی ای مثل لباس مکانیک ها هم نمیتواند چاک باسن یک فرد مبتلا  را موقع دولا شدن بپوشاند.
حالا مدتهاست که خانم شین با این مساله کنار آمده و فقط تمرکزش روی این مساله است که در اماکن عمومی برای بستن بند کفش یا بلند کردن چیزی از روی زمین دولا نشوم…

قبل از پرداختن به حادثه پیش آمده که موضوع اصلی این نوشته است بد نیست به این مساله هم اشاره کنم که هر فرد مبتلا، آستانه چاکومینتوزی مخصوص به خودش را دارد…”"آستانه چاکومینتوزی” به زاویه ای گفته میشود که در آن زاویه خاص، خط یا همان چاک باسن فرد رویت میشود و واحد آن درجه است. بدترین نوع چاکومینتوزی، “چاکومینتوز صفر” است که فرد در حالت ایستاده نیز خط باسنش قابل رویت است و خفیفت ترین آن “چاکومینتوز ۱۸۰″ است که تنها در صورتی که فرد مبتلا پیشانی اش را به زانویش بچسباند این خط در معرض دید قرار میگیرد.
اندازه گیری دقیق آستانه چاکومینتوز معمولا در آزمایشگاههای پیشرفته و توسط تیمی از متخصصین و با چشم  مسلح انجام میپذیرد و از آنجا که از بسیاری جهات شبیه  مشاهده هلال ماه است به آن استهلال باسنی نیز میگویند.
برای اینکه به درک صحیحی نسبت به این بیماری برسید لازم است نکته دیگری را نیز همینجا شرح دهم (واقعا از دوستانی که علاقه ای به خواندن این جزئیات تخصصی و پیچیده پزشکی ندارند عذر خواهی میکنم اما قبول کنید ممکن است در بین خوانندگان اینجا چند دانشجوی پزشکی هم باشند که دانستن این جزئیات برایشان حیاتی باشد). نکته ای که میخواهم بگویم این است که علاوه بر آستانه چاکومینتوزی فاکتور دیگری نیز وجود دارد که  “اندازه چاکومینتوزی” نام دارد. واحد اندازه چاکومیتوزی “میلیمتر بر درجه” است و اینگونه تعیین میشود که فرد مبتلا را در آزمایشگاه و تحت شرایط ثابت آزمایشگاهی (دما و فشار ثابت) دولا میکنند تا به آستانه چاکومینتوزی خود برسد. سپس فرد را به اندازه ده درجه دولا تر میکنند، حال از تقسیم طول پاره خط باسن رویت شده بر عدد ده  که همان درجه خمش است اندازه چاکومینتوزی فرد به دست می آید. اندازه این عدد برای مبتلایان عادی عددی بین ۱ تا ۳ می باشد (یعنی در افراد عادی به ازای هر ده درجه خمش یک تا سه سانت از خط باسن نمایان میشود). جالب است بدانید که در سال ۱۹۷۹ در ایالت پنجاب پاکستان موردی با اندازه چاکومینتوزی ۹٫۲۵ مشاهده گردید که تا به امروز بیشترین اندازه چاکومینتوزی ثبت شده در جهان است. برای اینکه متوجه بزرگی این عدد بشوید در نظر بگیرید وقتی این شخص به نشانه احترام معمول دست بر سینه میگذاشت و اندک کرنشی مینمود مقعدش نمایان میگردید!

پس از این مقدمه نسبتا طولانی و تخصصی و البته لازم – که امیدوارم حوصله تان را سر نبرده باشد – به بیان تجربه خودم میپردازم تا بدانید که  مبتلایان به چاکومینتوزی در زندگیشان با چه چالشهایی مواجه میشوند و دم نمیزنند…شاید ندانید که بدترین اتفاق در زندگی یک چاکومینتوز پنچر شدن ماشینش در یک جای پر رفت و آمد است.طبق تحقیقات صورت گرفته  متوسط درجه خمش در هنگام تعویض چرخ خودرو ۱۱۰ درجه است و این حتی برای مبتلایان به خفیف ترین چاکومینتوزیها یعنی نمایش سه تا پنج سانت از خط باسن در انظار عمومی…یادم است چند سال پیش در خیابان ستارخان با یک مورد تاسف بار برخورد کردم که در آن یک هموطن عزیزم که مبتلا به نوع حاد این بیماری بود بدون هیچ کمکی از جانب دیگران به تنهایی مشغول تعویض لاستیک بود و من با همین چشمانم، از پشت  یکی از بیضه های ایشان را دیدم و همانجا اشک به چشمم نشست و با خودم عهد کردم که در این زمینه فرهنگ سازی کنم…

تجربه من البته شاید تلخ تر از این مورد بود و خواهش میکنم اگر کسی ناراحتی عصبی و یا حتی بیماری قلبی دارد این مطلب را ناخوانده بگذارد و برود…

ایام عید به همراه خانم شین و سه خواهر خانم نازنینم و پدر زن و مادر زن عزیزم به اصفهان رفته بودیم…یکهفته ای را به  خوشی گذراندیم تا زمان برگشت شد…در مسیر برگشت دو نفر دیگر از اقوام نیز به ما اضافه شدند که یکی دختر خاله و دیگری دختر خواهر خانم شین بودند و با دو ماشین پر راهی تهران شدیم…کاشان را رد کرده بودیم و ماشین پدر زن جلو میرفت و من هم به دنبالش…همه چیز خوب و محترمانه بود…که ناگهان دیدم پدر خانومم راهنما زدند و کشیدند کنار…ما هم به تبع ایشان ایستادیم…حدستان کاملا درست است…یک ماشین پنچر، هفت خانم محترم، یک پدر زن که به تازگی قلبش را عمل کرده است و یک جوان سر حال و قبراق یعنی من…

جلوی تقدیر نمیشود ایستاد…سرنوشت بعضی وقتها بازیهای عجیبی با آدم میکند…آچار چرخ را برداشتم و رفتم جلوی چرخ پنچر شده…عین هشت نفر پشت سر من آمدند و ایستادند…حتی یک نفر هم برای رضای خدا نرفت کمی آن سو تر بایستد و مثلا آبی بخورد یا میوه ای پوست بکند تا کار تعویض چرخ تمام شود…یک نگاه به خانم شین کردم…خانم شین آمد و پشتم ایستاد…دلگرم شدم…دولا شدم و جک را زیر ماشین جا زدم…آچار برداشتم و شروع کردم به باز کردن پیچها…یکهو به دلم بد افتاد…سر برگرداندم… همه بودند الا خانم شین…از وزش نسیم خنکی که روی پوست باسنم حس میکردم میتوانستم بفهمم که لااقل ثلث باسنم بیرون است…به هوای کمر صاف کردن بلند شدم تا اوضاع پشت سرم را ببینم…جماعت پلک نمیزدند…پدر خانومم گفت ببین جک را کج گذاشتی…راست میگفت…هول هولکی گذاشته بودم…سعی کردم چهار زانو بنشینم روی زمین…افاقه نکرد…داشتم بلند میشدم که ناگهان یک دست آمد روی شانه ام…یک دست از پشت رفت توی شلوارم…یخه لباس زیرم را گرفت و جوری کشید بالا که صدای قرچ و قرچ پاره شدن بافتهای لباس زیرم را شنیدم… شاید هم همه شنیدند ولی به روی خودشان نیاوردند…خانم شین بود…به خیالش خودش را چسبانده بود به من و ضربتی و سریع جوری که توجه جلب نکند  اوضاع را سامان داده بود…واقعا هم سریع بود…ولی اولا همه دیدند و شنیدند  و دوما ول که کرد لباس زیر با شتاب برگشت سر جای اولش…بلکه هم چند میلی پایین تر …نمیدانم…خاصیت کش تنبان همین است که هرچه هم بکشی باز برمیگردد سر جای اولش…بلند شدم و چنان چشم غره رفتم که همه فهمیدند…تمام تنم یخ کرده بود…
پدر خانومم با همان ته لهجه آبادانی خوشگلش گفت:
- پ تو که صافش نکردی …
گفتم چشم…چیزی برای از دست دادن نداشتم…هرچه لفتش میدادم حساسیت ها بیشتر میشد…دولا شدم و با نیرویی فوق طبیعی جک را شل کردم و دوباره میزان کردم و چرخاندم تا کمی بیاید بالا و جا گیر شود…بیشتر از یک دقیقه طول کشید…شکی وجود نداشت که حالا نیمی از باسنم در معرض دید قرار داشت…حالا باید پیچهای چرخ را باز میکردم…جرئت برگشتن و نگاه کردن به چشمهای بستگانم را نداشتم…بدون اینکه سرم را بلند  کنم سایه هایی را که روی گلگیر ماشین افتاده بود  شمردم… دوازده تا کله بود…هیچوقت نفهمیدم آن چهار تای دیگر که بودند و از کجا آمده بودند…نمیخواستم هم بدانم…حس کردم بد نیست یکی دو سانتی شلوارم را بکشم بالا…کمر راست کردم …میدانستم به محض اینکه دوباره دولا شوم می آید پایین…ولی غریزه ام حکم میکرد که کون برهنه را در هر شرایطی باید پوشاند..همین که دست بردم به شلوار مادر خانمم طاقت نیاورد و برای اینکه من معذب نباشم از روی دلسوزی گفت:
- مامان جان…تو اصلا نگران پشت سرت نباش…راحت باش…کسی اینجا تو رو نگاه نمیکنه…
هنوز دارم به این جملات فکر میکنم…پس چی رو نگاه میکردند؟ یعنی من باور کنم که عین آن هشت نفر و آن چهار نفری که بعدا اضافه شدند نگاهشان میخ شده بود به پیچهای روی چرخ؟ اصلا چرا باید ۱۲ نفر بایستند و عوض کردن یک چرخ را نگاه کنند؟ مگر چه چیز جالبی در این مساله هست؟
خانوم شین که دید مساله علنی شده طاقت نیاورد و گفت:
- من همیشه این مشکل رو با شراگیم دارم…هرجا دولا میشه همین مساله پیش میاد براش…باید از این پیرهن سر همی ها براش بخرم…
- مادرجون این که مشکل نیست…یه کمربند براش بخر خب…
- کمر بند؟! شما فکر میکنی الان چی به کمرشه؟
خواهر زنم پرید وسط:
- واه…مامان راست میگه دیگه…نمیبینی کمر بند بسته؟
آن یکی خواهر زن ادامه داد:
- بابا چی کارش دارین خب؟ بذارین هرجور دوست داره لباس بپوشه…
آن یکی خواهر زنم که فیزیولوژیست است چیزی نگفت و احتمالا داشت از مشاهداتش جزوه بر میداشت…

طولی نکشید که بحث گل انداخت و همه وارد بحث شدند و اظهار نظر کردند…از خجالت سرم را پایین انداخته بودم و با چرخ ور میرفتم…آب که از سر گذشته باشد چه یک نی چه صد نی…پیچ چرخ باز نمیشد…آنها حرف میزدند و من آن وسط با باسنی نیمه عریان زور میزدم…عاقبت آچار چرخ با یک لگد شکست…و من خلاص شدم…!

نیم ساعتی معطل شدیم…یک جوان رشید ایستاد…با دیدن تعداد زیادی خانوم جوان و نیمه جوان جو گرفتش…آچار چرخش را آورد…خودش لاستیک را عوض کرد…و رفت…با سر بلندی رفت…بدون اینکه هیچ کجای بدنش در معرض دید قرار گرفته باشد…قدر سلامتی تان را بدانید… من مطمئنم از آن مسافرت نوروزی همه چیز به مرور زمان فراموش خواهد شد الا یک چیز…و آن خاطره همانا چاک باسن بنده است…!

و این همان زخمیست که روح را در تاریکی و انزوا میخورد و میتراشد…دردی که نمیتوان به کسی بازگو کرد…اگر میبینید من از آبروی خود گذشتم و شرح ماجرایم را نوشتم برای این است که فرهنگ سازی کرده باشم…از من که گذشت…ولی تو را به خدا چاکومنتوزیهای دیگر را دریابید…اگر جایی فرد مبتلایی را دیدید که سعی دارد بند کفشش را ببندد نروید و سیخ پشتش بایستید…اگر کمکش نمیکنید رد شوید و بروید…اگر جایی فرد مبتلایی مشغول عوض کردن چرخ ماشینش بود بروید و از او بخواهید که کار را شما برایش انجام دهید. مطمئن باشید جای دوری نمی رود.

دسته هاشوخی - طنز برچسب ها:
  1. مجید
    ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ در ۲۲:۳۵ | #1

    باورم نمیشه که تونستی در مورد یک چیز ساده اینقدر داستان بنویسی….اوج نوشتت هم تعویض لاستیک مرده تو خیابان ستارخان بود…
    فقط خواهشن یه ذره سرعت نوشتن رمانت رو ببر بالا که داریم هلاک می شیم از فضولی…

  2. گل دختر
    ۱۶ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۰:۵۲ | #2

    یعنی عالییییییییییییی بود مردم از خنده

  3. فیروزه
    ۱۶ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۹:۴۳ | #3

    بسیار عالی بود

  4. الهام
    ۱۶ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۹:۱۶ | #4

    خیلی جالب ایده رو پرورونده بودی!!!کلا نوشتن کار هرکسی نیست چون جز عالی ترین فرآیندهای مغز محسوب میشه

  5. Jinsing
    ۱۶ فروردین ۱۳۹۱ در ۲۱:۱۹ | #5

    استاد ما درست متوجه نشدیم. میشه با رسم شکل توضیح بدید؟

  6. پیروز
    ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۹:۳۱ | #6

    کاش درباره راه های برخورد با این پدیده هم توضیحاتی می دادی !

  7. سلیمان
    ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۳:۰۸ | #7

    یعنی اگر به صورت کاملا آشکار آدم مورد تجاوز قرار بگیره خیلی بهتر از اینه .
    البته این بیماری و شدت اون فکر کنم به دوچرخه سواری هم یه جورایی مربوط باشه .

  8. ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۵:۰۲ | #8

    اتفاقاً ما هم یه پسر همسایه‌ای داریم که همیشۀ خدا خط باسنش در حال مراوده با جماعت ناظره.در تمام مدتی که در خونشونو رنگ میزد یا ماشین میشست یا قسمت چالۀ جلوی در خونشونو با سیمان پر میکرد ما فقط مسخره‌ش میکردیم.نگو بیمار بوده بندۀ خدا.همۀ اعضای خونواده هم وقتی می‌خوان یه چیزی راجع بهش بگن بالطبع با عنوان ظاهریِ “کون بیرون” ازش یاد می‌کنن… بگذریم.. جناب شراگیم الان ماه‌هاست که توی وبلاگ من لینک بودین که البته باعث افتخار من بوده.اگه شما هم لینک کنین که ممنون میشم و خیلی شاد! و اگه اینکارو هم نکنین قاعدتاً می‌خوره تو پَرَم ولی باز اگه مایل نبودین یه ندای کوچولو بدین ممنون میشم.

  9. ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۸:۰۹ | #9

    نوشته ات خدا بود …

  10. حدیث
    ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ در ۲۰:۵۵ | #10

    به خدا اشک تو چشمام جمع شده. پیشنهاد می کنم یه انجمنی چیزی برای این بیماری خیلی خاص تشکیل بشه که بیماران رو تحت پوشش قرار بده

  11. ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ در ۲۲:۵۲ | #11

    سلام
    مثل همیشه خوندم و لذت بردم از اینکه نمیتونستم پیداتون کنم خیلی ناراحت بودم

  12. ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ در ۲۳:۲۵ | #12

    درود بر شما . عیدتان و سال نوی تان و … – خواستم بگویم چاک باسن تان ، دیدم شما که با من شوخی ندارید فلذا نگفتم ! – مبارک باد .
    ایضا” ظهور مجددتان بعد از این غیبت صغری که کمی تا قسمتی مایه ی نگرانی شده بود نیز مبارک باد .
    و دست مریزاد بابت این نوشته ی جالب و خواندنی .

  13. دایانا
    ۱۸ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۰:۵۹ | #13

    منم یه برادر شوهر دارم که ه ه ه ه ه هیچی می کم خودش بیاد بخونه اگه خواست نظر بذاره

  14. دایانا
    ۱۸ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۱:۲۵ | #14

    سلام به برادر شوهرم گفتم وبتو بخونه حالا چشمم به پست شعربازی افتاد!!!
    فک کن

  15. ۱۸ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۱:۵۴ | #15

    آقای محترم بعد از تیتر این دست مطالب یک “+اداره” بگذار که اینطور ضایع نشویم با خنده های لاینقطع پشت میز. روز می سازی. آورین

  16. میترا
    ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۸:۳۴ | #16

    وااای…دقیقا با آروین موافقم… یه تذکر بده… هر لحظه ممکنه اخراج بشم …
    عاااالی بود اون تیکه های علمیش …

  17. کیان
    ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۹:۲۳ | #17

    آقا این قضیه “+اداره” در نوشته های شما خیلی جدیه! لطفاً ترتیب اثر بدین. شوخی نمی کنم ها! من در سه جای مختلف متن پنجره رو بستم که قضیه رو هضم کنم. آخرش هم نتونستم جلوی همه صداهایی که از گلوم در میومد رو بگیرم!

  18. leila
    ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۰:۲۱ | #18

    خداییش هیچ کس نمیتونه غیر خودتون اینجوری تمیز مطلب بنویسه
    فکر کنید از گودر اومدم که نظر بدم چون شاهکار بود

  19. متین
    ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۹:۱۹ | #19

    آن یکی خواهر زنم که فیزیولوژیست است چیزی نگفت و احتمالا داشت از مشاهداتش جزوه بر میداشت…

    من اینجاش ترکیدم از خنده، واقعا ها! خیلی عالی بود.

  20. شیرک
    ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ در ۲۱:۵۰ | #20

    شراگیـــــــــــــم… خیلی باحال بود
    یعنی حاضر بودم ۱۰۰ صفحه بخونم فقط به خاطر همون ۱۲ تا کله شمردن :) ))))
    ببین چی بود که از ریدر کوبیدم اومدم کامنت بذارم شادت کنم

  21. مریم 33
    ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۷:۵۰ | #21

    من دیروز کامنت گذاشتم احساس کردم مشکل داره، دوباره گذاشتم پیغام داد شما کامنت تکراری گذاشتین (نقل به مضمون!) حالا هم که هیچکدوم نیستن. هوشمندی این کامنت منیجرت تو حلقم.

  22. سارا
    ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۰:۰۹ | #22

    خداییش اون ۴ تا رو پیدا کن نامردا چه دزدای بودن دیگه اونا

  23. کامبیزقلی
    ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۲:۲۰ | #23

    مثل اینکه تعطیلات عید استعدادت رو هم تعطیل کرده. بعد از این همه غیبت سر و کله‌ات با این نوشته آبدوغ- خیاری پیدا شده توقع لایک و کلیک هم داری؟ طنزش در حد فیلمهای شانه تخم مرغی با بازی جواد رضویان و هیات همراه بود. همین که من گودری پا شدم آمدم اینجا یه تک پا نظر بدم باید برات بس باشه.

  24. مهشید
    ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۳:۰۱ | #24

    وای قسمت مادر خانومت فوق العاده بود.
    هنوزم داری به اون جملات فکر میکنی؟

  25. علیرضا
    ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۴:۵۵ | #25

    پیش از این خیلی‌ بهتر مینوشتی. خیلی‌ شوخی‌‌هات لوس و بی‌ مزه شده اند. بی‌ جهت متنتو کش میدی آخرشم چند تا شوخیه لوس تحویل ملت میدی.

  26. leili
    ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۷:۴۵ | #26

    super! great great comedy!
    Thanks for sharing

  27. پروین
    ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۲۲:۲۰ | #27

    فوق العاده بود.پروروندن این مساله به این قشنگی فقط و فقط کار استاد بلامنازع قلم، شراگیم زند است و بس

  28. یاس
    ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۸:۵۲ | #28

    تو خانمها مشکل از دو ناحیه است البته ، باز تو آقایون این بیماری خطری براشون ایجاد نمی کنه اما برای خانمهای مبتلا خطرات جانبی زیادی تهدیدشون میکنه

  29. ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۲:۱۷ | #29

    وای شراگیم جان امروز به بیماری لاعلاج سرایدارمون پی بردم نزدیک بود تو از فرط تعجب و خنده توام برم زیر ماشین بمیرم…شاخصش ۴ بود…
    تازه فهمیدم که حساسیت به سرما و گرما یعنی حس بالای تشخیص تفاوت دمای سطح پوست خیلی می تونه به چاکومینتوز ها کمک کنه..البته یک دست سوم از پشت وسط کتفشون هم زده باشه بیرون بد نیست…

  30. سارا
    ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۸:۳۸ | #30

    خیلی حالم گرفته بود واقعا حالمو عوض کردی

  31. علی
    ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۲:۰۲ | #31

    غصه نخور جرج کلونی و براد پیت هم مبتلا هستند

  32. دکتر
    ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۴:۰۶ | #32

    خیلی با مزه بود شراگیم!!! :) ) فقط یه نکته تکنیکی! این بیماری این جور که معلومه به آناتومی بدن مربوطه نه فیزیولوژی. فیزیولوژی یه جورایی فعل و انفعالات داخلی بدنه.

  33. ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۹:۴۰ | #33

    دمت گرم، لذت بردم شراگیم خان زند

  34. ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۲:۱۹ | #34

    @میترا
    میترا جان این بنده خدا آروین نیست که. گفته آفرین!

  35. ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۳:۳۴ | #35

    عالی بود.. حسابی خندیدم.. پاینده باشی شراگیم جان..

  36. وحید
    ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۸:۳۲ | #36

    شراگیم حرف نداری !

    تو اداره داشتم قاه قاه میخندیدم !

  37. وحید
    ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۸:۳۷ | #37

    آقا اون اداره+ هم لازمه !

  38. ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۳:۴۵ | #38

    عالی بود! کلی خندیدم!!!

  39. ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۱:۰۸ | #39

    شزاگیم واقعا تو ادارات دولتی فقط دارن وبلاگ می خوننهاااا
    این چنمین وبلاگیه که میگن تو ادره از خنده غش کردیم
    بعدا هم گلایه داریم که چرا چنین و چنان است

  40. ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۳:۵۵ | #40

    خیلی عالی بود واقعا هر چقدر هیکلت نقص داره قلمت خوب و کامله :-۰
    در ضمن اون آقای دگر باشی که توی فیس بوک براش پیغام گذاشته بودی چی شد ؟ به بغلش رسید ؟
    :) ))))

  41. وستا
    ۲۶ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۱:۵۹ | #41

    من فکر میکنم شراگیم نابغه است در نوشتن سالهاس وبلاگتونو میخونم از اون وقتایی که فیلتر نبود…این پست هم فوق العاده بود… مرسی واقعا از این ایده های بکر ودوست داشتنی…

  42. Reza
    ۳۱ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۴:۳۰ | #42

    Beautiful! Well done!

  43. sepehr
    ۳۱ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۷:۳۸ | #43

    تنکس ، خیلی ختدیدم دمت گرم استاد قلم من خیلی وقته وبلاگتو میخونم ایندفعه دیگه نمیشد کامنت نذارم

  44. نیما
    ۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۱۴:۱۶ | #44

    البته تو محاسبه اندازه چاکو. یه اشتباه ریاضی وجود داره:
    اندازه چاکو=(زاویه خمش به رادیان-۱۸۰)/اندازه خط باسن
    که طبیعتا جوابش به واحد طول مییاد

  45. ساره
    ۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۲۳:۵۰ | #45

    نوشتم تو فیس بوک احساساتم ار

  46. somi
    ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۰۹:۵۱ | #46

    دمت گرم . اینجور که گفتی اکثر پسرای ایرانی مریض اند

  47. امید
    ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۱۰:۳۲ | #47

    واقعا جذاب بود.این اولین نوشته بود که از شما خوندم.خیلی خندیدم.مدتها بود متن به این شکل منو نخندونده بود.ما که مشتری دائمی شدیم ;)

  48. ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۰۵:۱۶ | #48

    :) )))))) خیلی با حال بود .. مخصوصا اون ۹٫۲۵ اِ …

  49. ۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۲۳:۴۶ | #49

    خدای مننننننننن این قدر جدی طنز می نویسید که گاهی موقع خوندن باور می کردم همچین بیماری هست,این جور نوشتن توانایی می خوادکه هر کسی نداره,تبریک می گم

  50. niki
    ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۲۰:۵۶ | #50

    man ke dokhtar hastam in moshkelo az ghesmate jolo balatane daram yani age yaghe ski ham beposham khatesh pedast hala na ke ham Jordan basham size mamoli hast vali vaghean moshkele upper chakozotomi daram.

  51. ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۱۹:۴۸ | #51

    مقدمه یه کم طولانی بود ولی مغز داستان و خود موضوع خیلی خوب بود :) )))

  52. ناهید
    ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۰۰:۱۳ | #52

    انقدر خندیدم که اشک از چشام میاد

  53. ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۱۶:۱۷ | #53

    خوب من فکر میکردم خودشون واسشون مهم نیست اصلا….افق جدیدی بروی من گشودی شری

  54. ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۱۷:۱۰ | #54

    :) )) ورزش باسن بایدت

  55. بهزاد
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۱۵:۱۲ | #55

    عالی بود..

  56. ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۱۳:۵۲ | #56

    ایندفعه رو فقط واسه “استهلال باسنی” اومدم.که بگم استهلال باسنی ت توو حلق بعضیا . کلن !

  57. مریم
    ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۲۳:۲۴ | #57

    خدا تو رو نکشهههههههههههه که منو کشتی از بس خندیدم

  58. ۴ خرداد ۱۳۹۱ در ۲۳:۵۴ | #58

    یک دست جام باده و یک دست زلف یار….

    وضع وقتیه که در این لحظات دردناک پنچرگیری باید نسبت به پوشاندن این نقیصه کوشید. فکر کنم مولانا هم چاکومینتوز بوده اینجا از استعاره استفاده کرده.
    عالی بود…

  59. ۴ خرداد ۱۳۹۱ در ۲۳:۵۸ | #59

    یک دست جام باده و یک دست زلف یار….
    وضع وقتیه که در این لحظات دردناک پنچرگیری باید نسبت به پوشاندن این نقیصه کوشید. فکر کنم مولانا هم چاکومینتوز بوده اینجا از استعاره استفاده کرده.
    عالی بود…

  60. ۲۲ خرداد ۱۳۹۱ در ۱۲:۴۳ | #60

    دِ اون باسَن مبارکو بذار رو صندلی بنویس دیگه لامصب !

  61. ۲۹ خرداد ۱۳۹۱ در ۱۰:۳۹ | #61

    اقا لطفا این +اداره را منظور بفرمائید ما از نون خوردن نیوفتیم. بنده با چشمانی اشکبار و صدایی هق هق کنان رفتم خدمت رئیس…آبروی مملکت را بردیم رفت.

  62. ۱ تیر ۱۳۹۱ در ۱۴:۴۸ | #62

    وای خدای من باور کن مردم از خنده…
    راستی همینجا با احترام برای نمایشگاه نقاشیم دعوتت میکنم به خانوم شین هم بگو و هر کی دوست داری
    نمایشگاه نقاشی رنگ و روغن یاسمن رمضانی
    افتتاحیه: شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱ ، ساعت ۱۷ الی ۲۰
    بازدید سایر روزها : ۱۱ تا ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ، ساعت ۱۱ تا ۲۰
    بلوار کشاورز ، نبش ۱۶ آذر، پلاک ۲۸۴ گالری کمال الدین بهزاد

  63. شرمین
    ۱۰ تیر ۱۳۹۱ در ۱۱:۴۷ | #63

    بسیار طنزِ ظریف و زیبایی بود..لذت بردم!

  64. مهشید
    ۱۲ تیر ۱۳۹۱ در ۱۱:۳۹ | #64

    میگم خب میخواستی تعطیل کنی یه خدافظی چیزی میگفتی قبلش!

  65. nashenas
    ۱۷ تیر ۱۳۹۱ در ۱۹:۱۴ | #65

    اینم نشد . یه بار یکی اومد و بدون ملاحظات دوستی و … نقد بسیار خوب و دقیقی بر کتاب دوستش نوشت اما …
    اما این نقد ، دولت مستعجل بود و چندان دوام نیافت !
    پست سرزمین نوچ حذف شد !
    به همین سادگی . اما چرا ؟ براستی چرا ؟!

  66. الهام
    ۲۵ تیر ۱۳۹۱ در ۱۷:۰۰ | #66

    خیلی زیبا نوشتی
    شراگیم جان باور کن از ته دل خندیدم شاید بیش از یکماه بودکه اینجوری ازته دل نخندیده بودم فقط نمیدونم چرا شوهرم به خندیدن من حساسیت داره وقتی می خندیدم هی میگفت پ چته؟؟؟

  67. آرش
    ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ در ۱۴:۵۹ | #67

    فکر کنم باید عبا بپوشی . البته یادمه که همیشه حسرت میخوردی که چرا نتونستی بری حوزه . فکر کنم الان داری کم کم اذهان عمومی رو آماده این کار می کنی . به عقل شیطون رجیم هم نمی رسید که از خط باسن بحث رو پیش بکشی تا کم کم خبر اصلی یعنی مهاجرت به حوزه رو بدی . پیشاپیش تقبل الله خطوطکم و برجستگیهاتکم

  68. ف
  69. یه مریمِ دیگه
    ۲۵ شهریور ۱۳۹۱ در ۱۶:۱۶ | #69

    جناب زند عزیز
    باسلام

    لطفا مراتب همدردی اینجانب را به خانم شین ابلاغ فرمایید. البته بنده احساس میکنم خانم شین در وضعیتی به مراتب بهتر از بنده قرار دارند. زیرا بر خلاف شما، همسر بنده هرگز دستی به تنبان نرسانده و ابدا اعتقادی به خودسانسوری ندارند. به عقیده همسر اینجانب، چهار شانه بودن وافر ایشان باعث می شود تمامی لباسهایشان بالا بِکِشند!!!! که اگر بخواهم با ادبیات خود او صحبت کنم باید بگویم “استدلالت تو حلقم”. البته باید این را بگویم که به دلیل کثرت رویت ها، ماتحت همسر بنده برای دیگران به عضوی کاملا عادی مانند چشم و یا گوش تبدیل شده و کاملا قباحت خود را از دست داده است. و این موضوع دیگر بنده را نیز آزار نمی دهد. اما باید اعتراف کنم که پس از خواندن مطلب شما تمامی نگرانی ام تکرار واقعه خیابان ستارخان است.

    با تشکر از شما
    م.ک.

  70. ترانه
    ۲ آبان ۱۳۹۱ در ۰۱:۲۰ | #70

    اینقدر خندیدم که اشک از چشمام اومد! سگم اومده با تعجب نگام می کنه!

  71. solmaz
    ۲۳ آذر ۱۳۹۱ در ۱۷:۳۰ | #71

    شراگیم عزیز باید بگم طنز نویس قهاری هستی …عاشق نوشته هاتون هستم …علاوه بر اینکه خودم میخونم پرینت میگیرم میبرم تو اداره برای همکارام هم میخونم …همه از خنده روده بر میشند ؟؟؟ یعنی رمانت هم (رمانی که در دست نوشته داری ) اینقدر بامزه است ؟؟؟

  72. و باز هم یه مریم دیگه
    ۲۱ دی ۱۳۹۱ در ۱۷:۴۵ | #72

    عـــــــالی بود!! حرف نداشت :)
    خیلی از سبک نوشتنتون خوشم اومد! موفق باشید :)

    با تشکر

  73. راحله
    ۲۴ دی ۱۳۹۱ در ۲۰:۴۰ | #73

    به استفاده از شنل فکر کردى؟

  74. ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ در ۰۳:۵۲ | #74

    شراگیم. آه شراگیم. پاره شدم شراگیم.

  1. بدون بازتاب