شعر بازی…
البته طبع شعر من کمی قبل تر از تولد کیوان ارزاقی شروع به روان شدن کرده بود. در فیس بوک یکی دو تا بیت اینجا و آنجا نوشتم و بعد دیدم که نه…انگار چیز خوبیست…این روانی طبع مصادف شد با تولد کیوان و به صرافت افتادم که برایش چند بیتی بنویسم که حاصلش این شد:
(البته یکی دو جا یش را که سکته داشت اینجا اصلاح کرده ام)
چو گشت ماه دی و هفت رفت از ایام…جهان درازکی به خودش دید کیوان نام
گذشت ماهی و سالی، بزرگ شد ایشان…بلوغ زود رس و رنج مردم و خویشان
میان مدرسه و کوی و مجلس و پارتی…گه سفر و گهی هم درون بی آر تی
فلان او “خطری” همچو نیش کژدم بود … نگاه او متمرکز به کون مردم بود
خلاصه گویم، از او نصف مملکت گریان…زنان و دخترکانِ صاحب پستان
شعار او همه اینکه نمیکند تحمیل…ولی به وقت عمل بیست* میدهد تحویل
به این دروغ هوس در دل کسان هر دم… – “کسان” که به فتح است کاف آن نه به ضم-
زیاد میشد و دورش چو کعبه میگشتند…به تشت رختشویی اش دخیل میبستند
خلاصه کنم “ذکر” او زیادت شد…نوشتن از “ذَکَر”ش بهر بنده عادت شد
به ما چه که او با که بود و با که نبود…چنین سخنی بهر کس ندارد سود
اگر که کرده، دمش گرم و نوشش باد…اگر نکرده، شکیرا سر دودولش باد
تولد است و به شادی سخن بگوییمش…گناه کرده و ناکرده را نشوئیمش
برای او که نویسد برای ما وبلاگ…اگر چه آن قلمش گه گدار دارد باگ
دعا کنیم و بخواهیم خنده و شادی…دراز عمری و آن یک دگر که میدانی!
* بیست سانت!
دوستان استقبال کردند و روزبه که خودش را استاد بداهه سرایی میداند خیلی آب نکشیده پرید وسط معرکه :
(پیشاپیش از دوستان به خاطر برخی از الفاظ نامناسبی که در این شعر هست عذر میخوام)
الا ای یابوی ساوجبلاغی
نبینم بهر کیوان خان براقی
به یادت هست آن شبهای روشن
تو بودی و کی وی و یک چمن زن
چه استادانه پشمت را زدودش
به شب تا صبح در عمقت غنودش
تو را فریاد بود و اشک و ناله
ورا حال و صفا بود و اماله
کنون یادت برفته سوزش کون
شدی لات بهر کی وی بچه میمون ؟
از آنجا که یک شاعر واقعی هیچوقت پرنسیب شعری خودش را فدای عصبیت های لحظه ای نمیکند کظم غیض کردم و سرودم:
چو طبع شعر من را دیده ای تو…ز سوراخت برون خیزیده ای تو
گمان کردی که شعرت هست چون من…ندانستی که صرفا ریده ای تو
نه بر من که به ذوق و شعر ریدی…که الفاظ سخیفی چیده ای تو
اگر طبع روانت نیست هشدار…به پای بد کسی پیچیده ای تو
اگر با شعر خود بر تو برینم…تو فوقش یک دو تا گوزیده ای تو!
روزبه رفت که بیاید و جوابی در حد و اندازه های این ابیات بدهد و رفتن همان و برنگشتن همان…چند روزی گذشت و جمعه روزی یک جلسه کوچک کتابخوانی در خانه ما برگزار شده بود و کیوان هم که قرار بود دو حلقه فیلم از من بگیرد به اسم فیلم آمد و سرافرازمان کرد…آن روز به کیوان زیاد خوش نگذشت چون بحثها حول “داریوش شایگان” و یکی از کتابهایش دور میزد و فیلمی هم که قرار بود ببینیم “سوان عاشق” بود که بد تر از کتاب “در جستجوی زمان از دست رفته” که از آن اقتباس شده بود ریتمی نه چندان سریع و کمی خسته کننده داشت.
در کل به نظرم به کیوان خوش نگذشت و آخر شب هم لطف کرد و سه تا از خانمهای شرکت کننده در میهمانی را به خانه شان رساند. روز بعد در فیس بوک پیغام داد و تشکر کرد و با گوشه و کنایه گفت که همه سرنشینان را صحیح و سالم به منزل رسانده که البته راست هم میگفت…باز طبع شعری من قل و قل به جوش آمد و در جوابش اینگونه سرودم:
تشکر میکنم از تو به نرمی…که بخشیدی به این خانه تو گرمی
اگرچه بحث سطحش بود بالا…برای مغز تو در حکم لالا
و فیلمش هم نبود از باب میلت…تو را خارج نکرد از روی ریلت
تو اما بی صدا اینجا نشستی…دو تا موز خوردی و تخمه شکستی
از ان بیست سانت مشهورت نگفتی…دو دستت را به سوی “کس” نبردی
(در اینجا یک پرانتز میکنم باز …که “کس” بر وزن “خز” باشد به الفاظ
که شعر من بری از حرف زشت است…سرانجامم به این قبله، بهشت است)
ولی در کل تو امشب ماه بودی…در این خانه تو سر در راه بودی
گمان کردم که رفته زیر ساطور … و یا خوردی تو یک پیمانه کافور…
چنین آقا چنین جنتلمن و خوب…نگشته آن فلانش تکه ی چوب
در این مدت قسم بر جد پیرم…که کیوانی چنین خنثی ندیدم
همین امشب سه تا دختر چو آلو…رسانده او به منزل مثل هالو
در آن جاده، در آن شب، آن بیابان…سه تا دختر همه خوشرو و شادان
سه تا دختر همه از دم عروسک…پری رو و کمی مست و ملوسک
همه را مثل خر داده سواری…همان بهتر که بندندش به گاری
همان کیوان که سگ را در بیابان…اگر میدید میکردش شتابان
همان کیوان که بز را خفت میکرد…فلانش را به آن بز چفت میکرد
کنون ناگه شده تواب و نادم…از این پس دختران را هست خادم.
باز شور و شوقی دوستان فیس بوکی را فرا گرفت و یک “جمالی ” نامی خودش را انداخت وسط و چند بیتی سرود که الحق و الانصاف هم خوب سرود:
تشکر می کنیم از تو شراگیم
که شعرت کم نبود از ایرج ِ میم
به جان تو اگر میرزا خبر داشت
کجا بر پشت ِ عارف او نظر داشت؟
ز قزوین تا به تهران او سراغ ات
که شاید او بیابد دربِ باغ ات
نپرس از بعدِ این قصه که بعدش
تو می دانی و آن چیز ِ بلندش
نترس بابا، به شعرش بوده منظور
نه آن چیزش که کیوان گشته مشهور
ولی از حق نباید که گذر کرد
که کیوان با همان چیزش هنر کرد
یکی گفتی که یک سگ در بیابان
سپس بز بود هنرمندی ِ کیوان
نفهمیدم چطور شد تو شدی پس
مقام سومین و آخرین کس؟
پرانتز باز کنم من هم؟ چه کار است
به رسم “خز” بخوان “کس” را شعار است؟
همین شعرت ز بالا تا به پایین
پر از مذهب، وَ یا تبلیغ ِ آیین
نکش جانم تو آبی روی آن جا
که سوی قبله جایش زیر ِ آن پا
سرانجام ات کجا آخر بهشت است؟
به این شعرت به دوزخ سرنوشت است
عجب پر چانگی کردم به امشب
همه هذیان من بود این به یک تب
خداییش شعر تو بس دل نشین بود
و وسع شوخی ما هم همین بود…
در جوابش برایش اینگونه نوشتم:
جمالت ای جمالی بهترین است…چو شعرت تکسواری روی زین است
تو تازیدی در این میدان به نرمی…سرودی شعر زیبایی به گرمی
نه چون الفاظ بی معنای ابتر…که گاهی میسراید روزبه خر
که شعر او همه بی استخوان است…همه ش حرف فلان و دنبلان است
ولی شعر تو هست شیرین و قندی…نه چون آن دیگری تنبان و بندی
عجیب است اینکه من نشنیده اسمت…ندیدم وب نوشتت یا که جسمت
اگر ایرج درین عصر و زمان بود…به جان جفتمان جنت مکان بود
گهی بر پشت تو او لیز میخورد…گهی از کون بنده چیز میخورد
چه کم دارد مگر کون تو از من…که ایرج برجهد جای تو بر من؟
ولی فعلا که هم ایرج هم عارف…رها گشتند از دنیا و زخارف
چرا پشت کس خفته به گوری…که آنجایش گذارند کرم و موری
چنین حرف و سخنهایی برانیم…روان این عزیزان را بساییم؟
به شعر تو به جز آنجا که سکته…گریبان دو بیتش را گرفته
همه جایش دگر بی عیب و خوب است…روان است و مثال آب جوب است!
ایشان هم باز به شیرینی یک جوابکی داد و خلاصه ختم کلام کرد و رفت…روزبه که خون خونش را میخورد و از اینکه در چنین جمع شاعرانه ای فضای طنز را به هزل آلوده بود تصمیم گرفت شعری طنز آمیز بنویسد…و این شد که سر و کله اش ناگهان با این شعر پیدا شد که به مراتب نسبت به شعر اولش بهتر و استخوان دار تر بود و مضمونش هم این بود که چرا بر خلاف همیشه مهمانی (که در اصل یک جلسه کتابخوانی بود) به صرف غذا نبوده:
به ظهر جمعه روزی آفتابی ….. من و کیوان ببو خان گلابی
به اقصای کرج ره می سپردیم….زمان زنده را بد می سپختیم
سوی بیت شراگیم مزلف….من و کی وی شدیم آنشب مشرف
درون خانه اش نی قوت و نی آب..به دل ضعفه برون گشتیم از آن باب
به جای شیر و شکر طعنه بودش…شعورش بیش از این افزون نبودش
شراگیم دراز و خانه ای سرد …زمین باید بزد این گونه نامرد
فشار از گشنگی سفلیش می رفت …شعور او به گاو و میش میرفت
مرا از گشنگی حالی دگر شد….کی وی طفلک بدور از هر حشر شد
تو کیوان را ندیدی مرد رزم است …اگر سیرش کنی سکسش به نظم است
شری از ترس کیوان دون ژوانی…ندادستی به ما یک تکه نانی
که گر کیوان همی او سیر کردی ..همی کیوان ورا بس سیر کردی
من هم تیر آخر را در چله کمان گذاشتم و اینچنین رها کردم به سویش:
حکایت کرده ای از آب و از نان…همی کارت بود تشویش اذهان
مگر باز کرده ام کترینگ مفتی…که تا گشنه نشی یادم نیفتی؟
چه شبهایی که تو همراه با او…شکمها پر همه از مرغ و آلو…
کنار سفره اینجا میلمیدید…ز بالا و ز پایین می دمیدید!
چو کیوان سیر میشد او خطر داشت…به هسته های آلو هم نظر داشت
که سیستم مترویی باشد مثالش…چو پر گردد، به راه افتد قطارش
تو هم بعد از غذا سیگار را زود…بگیرانی، قطاری نیست بی دود
به وقت حرکت بر طبق آئین…دو بوقی هم زنی از سمت پایین
در این بین من و همسر توبه کاریم…که آخر ما مگر خدمتگذاریم؟
همین کیوان خبر دارم که پولش…بسی بیشتر بود از قطر دولش…
ولی حرفی از آن هرگز نراند…فقط صحبت به آلت میکشاند
مبادا حرف پیش آید ز سکه…که کی تو میدهی مرغ سه تکه؟
تو هم رسما که چون ما را ببینی…به سنگ قبر خود بدتر برینی
که بدبختم، ذلیلم، استخوانم…ندارم پول و میفروشم فلانم
که انگاری همان چس ذره مهری…که هر ماه میدهی آن هم تو قسطی
تمام زیر و رویت را تکانده…ز بهر دوستان چیزی نمانده…
اگر داری تو این اسهال و سل را… چرا گائیده ای خوار اپل را؟
تو که گوزم نداری توی جیبت…چطور اینگونه است اوضاع و تیپت؟
کلاه و پیپ و کفشت آنچنان است…کت و شلوار تو هاکوپیان است
سفرهایت همه با صد افادات…هوایی است و ایرلاین امارات
تو که پولی نداری توی قلک…غلط کردی نشستی توی قلهک!
خبر دارم که هر شب روی قالی…زمین ها میزنی – با دست خالی!؟
همه خرج و مرامت با کسان است…به ما که میرسی آه و فغان است
در آخر من رسانم بر تو پیغام…ز آن عالیمقام نیک اندام
اگر داری تو در دل اعتقادی…و یا داری به هر حال یک مرامی
بدان پول “فرندز”ت دیر گشته…. و صبر خانمم لبریز گشته…
خدا داند که من این را به رویت…نیاوردم که ریزم آبرویت
اگر بر عهده من بود این کار…حلال میکردمش با حکم “سگ خوار”
ولی من همسری دارم پری رو…که دخل و خرج خانه هست با او
در این مساله او شوخی ندارد…وگرنه بهر من سودی ندارد
اگر پولش ندی خشتک به سر شی…بتر از مهریه تو در به در شی
نگاهش تو نکن اینطور ملوس است…به حجب و غمزه اش چون نوعروس است
اگر پولش ندی بی داد و فریاد… یهو دیدی اومد آنجا جرت داد!
پ.ن: اینها همه را جمع کردم و در وبلاگ آوردم که آرشیو شود و بماند…احتمالا خیلی از دوستان داغ داغ و در همان فیس بوک همه را خوانده بودند. اما در فیس بوک معمولا اعتباری به آرشیو شدن مطالب نیست و حیف است پس از مدتی در سوراخ سمبه های فیس بوک این طبع آزمایی ها گم و گور شوند. امیدوارم برای دوستان غیر فیس بوکی هم جالب بوده باشد…






سلام
خیلی خوب بود.
یادمه یه زمانی ملت کورس میذاشتن که نظر اول رو بذارن! تاییدی شده یا چی؟
@عماد
نه عماد جان تائیدی نیست…فکر کنم این مساله سه علت داشته باشد…
اول اینکه این روزها دور زدن فیلترینگ کار حضرت فیل شده است و عملا همه وی پی ان ها از کار افتاده اند…دوم اینکه همین پست را من دیروز پابلیش کردم اما به خاطر نداشتن فیلترشکن مناسب غیر کامل و بدون فعال شدن بخش نظرخواهی اش منتشر شد و احتمالا خیلیها آمدند و تا جایی که میشد خواندند و رفتند…
سومین دلیل این است که بیشتر دوستان از طریق فیس بوک و طی چند روز گذشته این شعرها را خوانده و همانجا هم لایکها را زده و کامنتها را گذاشته بودند…
خلاصه اینکه احتمالا دیگر اینجا مشتری دست به نقد (دست به کامنت) برای این نوشته نداشته باشم…
…
تو از اعــجاز کون و ک..س چه دانی؟
که کــیوان را بسی آلــــوده دانی
تو خود تا قبل ایــــنکه زن ستانی
کجا رحـم کــــــردهای بر پستانی؟
ز دولـــت کـــشوری ناامن کـــردی
هــــزاران دخـــترک را زن کـــردی
ز کــــیوان خردهها گــــیری و لاکن
دو صــــد پــرونده داری در اماکن
ز ایــــرج نکـــتهای گویم ز قـولش
هـــزاران رحــــمت حق بر شـوشولش
«ز دســـت دیده و دول هر دو فریاد»
«که هر چه دیده بیند دول کند یـاد»
بی ادبی بی داد می کند.
آقای زند روزبه واقعا ناراحت نشد از این چیزای که گفتین؟
کیوان واقعا اینجوریه؟
ولی به نظرم از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به تو دارد
لذت بردم از اشعار.جز آخری که از همه باحالتر بود قبلی ها رو خونده بودم.
راستی زمینها میزنی با دست خالی یعنی چی؟
میگم شراگیم جان، پرنده دان دادنها چندان هم بیثمر نبودا!
حالا از شوخی گذشته طبع روانی داری و بس حظ بردم.
راستی طبق این گزارشی که وردپرس داده اینجا بعد از بالاترین و فیسبوک سومین جایی است که بیشترین خوانندهگان را به وبلاگ من آورده است. خواستم تشکر کنم از محبت بیدریغ تو و خوانندهگان خوب وبلاگات. گزارش را اگر ندیدی اینجا هست:
http://mostafazizi.net/2012/01/01/annual-report/
آقای شراگیم مطالب وبلاگ شما معمولا وزین است. اگر دقت کنید این شعرها مقداری زن ستیزند. نمی گویم سانسورشان کنید ولی واقف به مردسالاری و لمپنیسم نهفته در این اشعار باشید. ما این لمپنیسم و مردسالاری را به حد کافی از توی کوچه و مدرسه یاد می گیریم و در جای وزینی مثل وبلاگ شما بهتر است کم کم کنار بگذاریم. شخصا برای آن پست شما که درباره آن دخترک معدوم مازندرانی نوشته بودید احترام خیلی بیشتری قایل هستم تا پستی که به خوانندگان امکان می دهد چنین بیتی را به عنوان کامنت برای شما بگذراند:
ز دولت کشوری ناامن کردی
هزاران دخترک را زن کردی
این یعنی چه؟
@ثابتی
خانم ثابتی من مسئول نوشته های کامنت گذاران نیستم…اگر در مورد شعرهای خود بنده که صرفا جنبه مطایبه دارند مشکلی هست بفرمائید…اگر هم نه که شخص کامنت گذار صاحب نشانی و مشخصات است و میتوانید انتقادتان را به شعرش با خودش مطرح کنید…
@ثابتی
البته ظاهرا در مورد شعرهای خود من هم فرموده بودید بوی زن ستیزی، مرد سالاری و لمپنیسم میدهند…دوست دارم بدانم از کدام بخش از این شعرهای مطایبه آمیز شما چنین چیزی را استنباط کرده اید…شاید این مشاعره آب نکشیده باشد… و ملاحتش به همین آب نکشیده بودنش است…یعنی قرار نبوده من چیزی مثل “شهر بی عاطفه” را به نظم در بیاورم…چرا انتظار دارید اگر کسی “شهر بی عاطفه” را نوشت دیگر باید همیشه در همان قالب و همان زبان و همان شیوه بنویسد؟
خانم ثابتی عزیز…کسی را میشناسم که از مدافعان پر سر و صدای حقوق زنان است…”جدایی نادر از سیمین” را دیده بود و آن را فیلمی ضد زن و به تبع آن نازل ارزیابی کرده بود…پیام فیلم را نگرفته بود و زوم کرده بود روی فلان سکانس فیلم و حکم داده بود که این فیلم متحجرانه و ضد زن است…هیچ چیزی از زیبایی این فیلم درک نکرده بود چون از همان ابتدا شاخکهایش روی یکی دو سکانس در میانه فیلم گیر کرده بود و تا آخر فیلم هم احتمالا نتوانسته بود خود را خلاص کند…
قصدم مقایسه نیست…میخواهم بگویم همیشه زیاد “دقیق” شدن روی مطالب هم خوب نیست…گاهی باید فقط لذت برد…خندید…ساعتی را خوش بود و بعد فراموش کرد…
من این شعرهایم را فقط برای جنبه سرگرمی و با مزگی آن دوست دارم…میدانم میشود خیلی برچسبها به اینها چسباند…خیلی…حتی طرفداران حقوق همجنسگرایان هم اگر زیاد با دقت! بخوانند میتوانند مدارکی در آن بیابند مبنی بر اینکه من تفکرات ضد همجنسگرایی دارم…یکی دیگر میتواند بیاید یخه ام را بگیرد که به “حریم خصوصی افراد احترام نمیگذارم”…خلاصه به همه چیز میشود گیر داد… اگر زیاد دقت کرد…
در این موارد میتوانیم بیشتر صحبت کنیم…
کیوان جانشین سهیل شده؟:-)
آقای شراگیم. تصور می کنم من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشید. من مرد هستم و همانطور که در کامنتم نوشته بودم این مردسالاری را ما همه در کوچه و مدرسه یاد می گیریم. خودم را هم از این دایره مستثنی نمی کنم. خواسته بودید بدانید که با کجای شعر ها مسئله دارم. اما قبل از پاسخ به این پرسش لازم می دانم خیلی کوتاه بگویم که نقد من صرفا متوجه کلام است و به هیچ وجه قصد روانشناسی گوینده شعر یا حتی کامنت گذار محترم را ندارم.
اما درباره شعر. اول اینکه تقریبا در تمام این شعرها فعل جنسی به عنوان عملی تحقیر آمیز برای طرف مفعول در نظر گرفته شده. می دانم که می دانید و احتمالا خواهید گفت که همیشه همین طور بوده و این تنها شوخی است. اما ما بالاخره باید زمانی از بازتولید همان تصورات و همان مفاهیم گذشته – اگر تحقیرآمیز باشند- دست بکشیم. در این شوخی ها ما چطور طرفمان را تحقیر می کنیم؟ الا غیر از این که به آنها هشدار می دهیم همان کاری را با آن ها خواهیم کرد که در فعل جنسی با یک زن ممکن است بکنیم؟ آیا در چنین شوخی جایی برای یک زن اصلا وجود دارد؟ آیا یک زن هم می تواند چنین شوخی بکند؟ و اگر نمی تواند آیا این به معنای مردسالاری نهفته در این شوخی نیست؟ (عجیب نیست که همه کسانی که با شعر به شعر شما واکنش نشان داده اند همه مردند؟) اما بگذارید اشاره ای صریح تر بکنم. در بخشی از یکی از شعرها می گویید فلانی که به سگ و بز در بیابان رحم نمی کرد – و با آن ها هم همان فعل جنسی را می کرد که یک مرد با یک زن می کند-، عجیب است که این بار به سه دختر رحم کرده. تصور کنید من می خواهم این شوخی را برای کسی تعریف کنم که او هم بخندد. اگر به جای خندیدن از من پرسید “این یعنی چه؟ مگر مرد یک چارت و سلسله مراتب از موجوداتی در مقابل اش دارد که هر کدام درجه ای از شهوت او را خالی می کنند، چنانکه یکجا بز و جای دیگر سگ و در نهایت زن؟ می دانم که باز خواهید گفت نباید مته به خشخاش گذاشت و این ها همه شوخی بوده است. اما زندگی در ایران به من دست کم ثابت کرده که شوخی را باید جدی گرفت. چرا که آیینه خوبی از تصورات رسوب یافته در یک فرهنگ است.
ما شاید تا ساعت ها بتوانیم این بحث را ادامه بدهید. شما بر موضع خودتان باشید و من هم بر موضعم. اما یک کار تجربی کنید. از چند نفر از بانوانی که در اطرافتان می شناسید بخواهید که نظرشان را درباره شعرها برای شما تشریح کنند. تاکید می کنم که تشریح کنند و صرفا اکتفا نکنند به اینکه خوششان آمده یا بدشان آمده. شاید برآورد نظر آنها با قطعیت شما کمی فاصله داشته باشد. به امتحانش می ارزد.
الان شهر بی عاطفه رو خوندم خیلی خوب نوشتی و بد دردم میاد……
قبلش داشتم مقاله محمد قائد رو در مورد اینگیلیس می خوندم باز بد دردم اومد…….
قبل ترش داشتم یه فیلم از تی وی وطنی میدیدم در باب زندگی زیباست و سخت نگیر به اسم فهرست آرزوها که همه حال خوش اون فیلم پرید……
یه گلایه : تو فیس بوک فعالی قشنگ بحث راه میندازی کامنت گذار زیاد داری اونجا درست. ولی داری به شراگیم دات کام جفا می کنی.کم محلی می کنی خواننده ی مطلبت رو.حس انتقالیش بازخورد نداره مث قدیم.آقا جان شما از همین زمین خاکی به ورزشگاه پربیننده ی فیس بوک رسیدی.فراموش نکن ما بی فیس بوکی ها رو .برای ما خوانندگان این مکان ارج بیشتری قائل باش برادر.از شعرهایتان هم شاد شدم که به خاطر حال عجیب خواندن شهر بی عاطفه باید ۲باره شعرها را بخوانم تا حالم عوض شود…..وگرنه از فرط ناراحتی به قول زن دایی ام یا مهرم رو میذارم اجرا یا خودکشی می کنم.
آقا ما همین چند روز پیش به همه اعضای خانواده گفتیم که وبلاگ اجتماعی سیاسی تو رو ببینن! فکر کن!
@ثابتی
خب راستش بله…شاتباه گرفته بودم…و خیلی خیلی غمگین میشدم اگر آن “خانم ثابتی” که من میشناختم چنین چیزی برایم مینوشت…علی ایحال مثلی هست که میگویند نبین کی میگه…بببین چی میگه…
من متاسفانه به هیچ وجه استدلال شما را قبول ندارم…اگر من میخواستم با یک دختر از اینجور شوخیها کنم (گرچه دخترها معمولا طاقت اینجور شوخیها را ندارند) ممکن بود مثلا بیایم و بنویسم:
تو که گر چیز یک خر را ببینی…روی آنجا به زیر خر نشینی!
و همین را بگیر و برو تا ته…! این به این معنی نیست که من مردها را در سلسله مراتب خر قرار داده ام…اینجور شوخیهای جنسی همه جای دنیا هست…مختص ایران و جوامعی مثل ایران هم نیست…متاسفانه نگاهتان به شعر بنده یک نگاه سختگیرانه ی بی مورد و غلط است…
@آنتونی هاپکینز
انتونی هاپکینز جان…من که تا جایی که بشود همینجا هم هر جا حس کنم نیازی هست و یا سوالی پرسیده شده جواب دوستان را میدهم…البته اینجور هم نیستم مثل بعضیها که حتما خود را موظف میدانند زیر تک تک کامنتها چیزی به رسم تشکر بنویسند…
مثلا طرف مینویسد خیلی خندیدم و من بیایم زیر بنویسم ممنون…یا یکی بنویسد دمت گرم و فلان و فلان…و من بنویسم دم خودت گرم و بهمان و بهمان…چه توی فیس بوک و چه اینجا هر جا نیاز باشد و فکر کنم مخاطب انتظار پاسخی دارد جواب میدهم…
هم تو فیس بو و هم اینجا هر بار که خوندم قاه قاه خندیدم.واقعا مرسی که توی این غمبرک بازاری که داریم توش دست و پا میزنیم ما رو خوشحال میکنی.و آفرین به جنبه هر ۳ تاتون.خانم شینم یه دونست:)
@مصطفا
چه قابلی دارد آقای عزیزی…از شما به ما بیش از اینها رسیده…
جان من این تخته سیاه رو یه حرکتی بهش بده ترکیدیم دیگه!
بفرما اینهم از کسی که به خودش لقب روشنفکر داده….این هم شد پست؟ توی فیس بوک بوده دلیل نمیشه که ما هم این پست سخیف رو بخونیم…نه واقعا به ما چه که تو با دوستانت چه کردی چه نکردی…..حالا نگو بلاگ خودمه هر چه دوست دارم مینویسم دوست نداری اینجا نیا…یا نگو هزار نفر رو میبرم لب چشمه تشنه برمیگردنم، اینها جواب من نمیشه اصلا جواب نده ولی احترام امامزاده به متولی شه احترام خوانندگان بلاگ رو نداری اقلاً به بلاگ خودت شخصیت بده…
کتاب که چاپ کردی لطفا کاغذش نرم باشه مثل کیهان زبر نباشه…یه همچه پستی یه چنین کامنتی هم میخواد
البته شما خودت صاحب نظری ولی اونایی قدشون بلندتره معمولا باقی اعضای بدنشون هم طولانی تره ، معلوم نیست کیوان لاف زده باشه
عجب دنیا و ما فیها شده تنگ/که خواندم از شراگیم خان یکرنگ/بدیدم اسم و عکست توی فیسبوک/کنار پیج خود چون یک عدد”دوک” / کشیدم جیغی همچون ساز ناکوک/ صدایش رفت تا اقصای کرکوک/خلاصه آمدم تا این خرابات/ ددم وای این پسر هم شد یه پا لات/حکایت کرده ای از دوستانی /ارادت بود بین ما زمانی / هم از کیوان و هم آن روزبه خان/که می خواندم حکایت ها در ایران/اگر چه شعر نیست اینها جفنگ است/ولی خب نگذریم از حق قشنگ است/ ببین حالا که این ها را تو گفتی/ به روزبه خان و کیوان مفتی مفتی/ به من معلوم شد گردن کلفتی/ از این حرفم سرت گیج رفت نیفتی /به بانویت سلامی گو به نرمی/ ببوسش از برای من به نرمی/ ولی از بهر اون کیوان میمون/ که کرده …گشاداین دل به ما خون/ همی خواهم رسانی تو پیامی/بسان سکه ی ناب امامی/ وکیلی خود بگو چند تا کلفتی/ در …نش بزن طاقی و جفتی/ خلاصه من بسی دلشاد گشتم/ در این غربت ز غم آزاد گشتم/ به شعرت گرچه خر در گشت و سیر است /ولی از دوست باشد هر چه خیر است/… ارادت شراگیم خان! ف. لویزه- فرانکفورت
راستی اشتباه شد: به بانویت سلامی گو به گرمی!
@سایه بیرنگی
دم شما گرم…به کیوان حتما پیغامتون رو میرسونم…:))
عالی بود شراگیم، دیوانه ای تو به قرعان!
جالب بود ولی لطفا قدر خودت رو بیشتر بدون
عالی بود یاد روابت پردازی های مولانا افتادم قصه کنیزک و خر خاتون البته فاصله هست تامولانا ولی قشنگ بود
کجایی شراگیم خان؟
اون از اصغر اون از گلی اون از دلار اون از سکه
ما مشتاق شنیدن نظرات کارشناسی شما هستیم
چه میکنی؟
سلام
خوبید؟
حالا سوای این پست آخری !!! حیف نیست بلاگ به این خوبی را بگذارید خاک بخورد ودیر به دیر بنویسید.
شراگیم اگه دوست داشتی نگاهی بنداز به اینجا
http://golmah.persianblog.ir/post/70/
این نشود که ذوق شعری بشکفد اما قلم شما بخشکد
ما اعتراض داریم
غلط نکنم دیگه راستی راستی دلمون تنگ شده براتون !
البته میشه یه کم نگرانی هم بزنی تنگش تا بشه دل تنگی ی توام با نگرانی !
بیتربیت هستم از اینجا(مهم نیست کجاست)سلام نکرده میرم سر اصل مطلب. نوشته هات قشنگه با حاله جون میده واسه قورت دادن همش قبول ولی این یعنی چی که مثلا دیر به دیر میای دراینجارو وا میکنی؟؟؟ داری ناز میکنی؟ کلاس میای؟ شوخیه؟میخوای ادامه تحصیل بدی؟ اخه این چه وضعیه؟باز به ماکه رسید اسمون تپید؟ با هر وبلاگی حال میکنم یهو درشو تخته میکنن
نکن برادر من شما نکن… ایشالا خدا بک در دنیا(که البته داده) و شونصدتا در اخرت بهت حوری بده
منتظرما
کدووم گوری هستی بچه؟ بیا یه مطلب بنویس خسته شدم هر روز همین رو خوندم
چته ؟؟ میمیری دو خط بنویسی؟؟
جوابیه ای از دیار باقی به آقا یا خانم ثابتی:
شراگیم عزیزم ساملیکم
داری ظرفیتی قد یک خُم
بگو ببینم که این ثابتی کیست
که داشته هرچه دانش کردهاش لیست
برو عارف، زن ستیزی کدام است
کدام شعر را لمپن مقام است
نظر بر خویشتن زین پس نگه دار
که با این چِرت گویی شَوی گرفتار
تو حق داری که گیرد خشمت از ما
که ترسیده از اول چشمت از ما
گمانم مردکی پیر باشی
فلانت راست نگردد دلگیر باشی
اگر …ون زیر دست و پایت بریزد
به جان خواهرت که …یرت برنخیزد
اگر نگیرد گاهی بول پیشت
نیاید یادی از اِحلیلِ خویشت
برو عارف که اینجا خبط کردی
مراین اندیشه را بیربط کردی
برو که شانست ایرج پیر گشته است
اگر چیزی از او دیدی گذشته است
مرا ..ون فالمثل چاه خرابی
کنارش دلوی و کوته طنابی
یه چیزی، جان ایرج لمپنیسم چیست؟
و آنها که فرت و فرت کرده ای لیست
ببین هالو به …ونکنها کی زند …یر؟
به تخمم هم که شدی از دستم دلگیر
چرا در پرده نمی گوییم سخن را؟
چرا بر زنده نمی پوشیم ما کفن را
به تو گفتم صاف و پاک و پوست کنده
که علت چیست که میترسی از امثال بنده
خدایا تا به کی این مردان به خوابند
زنان نیز تا به کی گرفتار حجابند
چرا در پرده باشد طلعت یار
خدایا زین معما پرده بردار
خدایا تا به کی سانسور باشد
به جای شور دستگاه ماهور باشد
خدایا تا به کی مذهب مآبی
به پیش چشم ما بخت چون سرابی
مگر شهوت در جان بشر نیست؟
چرا اینجا …یر و …س سرّی است
چو زن خواهد گیرد با تو پیوند
نه چادر مانعش گردد نه روبند
خدایا این قوم مرتجع کیست؟
به خود از پیش تو داده است بیست
خدایا تا به کی ساکت نشینم
من اینها جمله از چشم تو بینم
گمانم مهار از دست در رفت
مرا دیگِ سخن جوشید و سر رفت
سخن از ثابت و اطوارِ او بود
شکایت در سرِ رفتارِ او بود
اگر روزی ببینم رویِ گاهش
به شدت میرینم توی کلاهش
در آخر، دوستان عذر تقصیر دارم
که به این مردک بد گیر دادم
تو “ثابت” واقعاً گوساله بودی
که با ما چنین نزدیکی نمودی
نباید باشدت کارت به هر کار
وگرنه می شود حالت چنین زار
عزیزان القصه گر حرفم شنیدید
و در آن، ذره ای ادب ندیدید
بباشد علتش این ثابتیِ انتر
که کم کرده عزیزان روی هر خر
نُمود اندر تماشاخانه عام
ز اندامش خریّت عرضِ اندام
نباید میگفتمت از رسم و آیین
به گوش خر نباید خواند یاسین
به شوخی گفته ام یاهوه یی چند
مبادا دوستان از من برنجند
از این مرد و زنِ شمس و قمر نام
نزاید جز عجب هرصبح و هرشام