خانه > دسته‌بندی نشده > تب چهل درجه…

تب چهل درجه…

افتاده ام توی رختخواب و حسابی زمینگیر شده ام…مریض بودن در نگاه اول چیز مزخرفی ست…آبریزش بینی و تب و لرز و سر درد و سرفه و گلو درد چیزی نیست که مورد پسند کسی باشد…اما اگر مثل من جزء کسانی باشید که هر شش – هفت سال یک بار مریض می شوند شاید مریضی برایتان قدم نهادن در دنیایی یکسره متفاوت باشد…رسما از صبح فقط دو بار و برای قضای حاجت از تختم بیرون امده ام…تازه ان هم به اصرار خودم بود وگرنه خانم شین یک قابلمه آورده گذاشته پای تختم که اگر یکدفعه حالم به هم خورد و خواستم بالا بیاورم همانجا کارم را بکنم و خب از قابلمه ای که برای بالا آوردن بشود استفاده کرد برای پایین اوردن هم لابد میشود…صبحانه و ناهار و شام توی تخت…لپ تاپ توی تخت…کتاب توی تخت…

حوصله ندارید از زندگی تختخوابی این روزهایم بشنوید؟…خب بیایید برایتان از دو تا دختر خاله ام بنویسم که از آمریکا آمده اند…فارسی را خیلی بامزه حرف میزنند و خبرهای آنطرف را که میگیرم میگویند مادرت سلام رساند و گفت که از طرفش بهت بگوییم آی لاو یو…فکر میکنم هفده – هجده سال پیش بود که اولین بار این جمله را در نامه های مادرم دیدم…هنوز چند تاییشان را نگه داشته ام…همینطور بی سلیقه و کج کج در حاشیه نامه مینوشت…یا ته نامه…جایی که حرفش تمام میشد…و بعدها پای تلفن آنقدر این جمله بین ما رد و بدل شد که به کل ساب رفت و رنگ و رویش پرید و نخ نما شد…چه میشود کرد…بالاخره همین هم بهتر از هیچی ست…میپرسم به غیر از این پیام آی لاو یو پیغام دیگری نداد؟ نگفت که کار گرین کارت ما به کجا رسیده؟ نگفت که جریان آن نامه که از ایمیگریشن آمده بود چه بود؟ کپی نامه های ایمیگریشن را نداد به تو که برایم بیاوری که لااقل اینجا به یک وکیل نشان بدهم؟…نه…کل پیغام همین سه کلمه بود…مدتهاست که دیگر وقتی صحبت از گرین کارت میکنم در لحن و گفتار کسانی که مادرم را بیشتر و بهتر از من میشناسند به جای امیدواری و اطمینان دهی نوعی همدردی و دلسوزی  دیده میشود…انگار که میگویند خب چه میشود کرد…فلانی اینجوری ست…این مدلی ست…بچسب به زندگی ات…بعد از اینهمه سال چه توقعی میشود داشت…نه…توقعی ندارم…اما چرا نباید اگر دنبال کار من نیست و اگر زندگی اش خوب و آرام است و سر خری مثل من را آنجا کم ندارد به من نمیگوید…که من هم بتوانم برای زندگی خودم  برنامه ریزی کنم…که لااقل اگر قصد رفتن دارم برای یک خراب شده دیگر اقدام کنم…بروم نیوزیلند…استرالیا…مالزی…یا هرجای دیگر به جز این خراب شده…و اگر قصد ماندن هم دارم شروع کنم برای خودم محکم کردن پایه های زندگی ام در ایران…چرا باید بیست سال من را معلق بین ایران و آمریکا نگه دارد؟ ولی هرچه زمان جلوتر میرود توانایی و شهامت من برای پذیرفتن این نکته که از امامزاده مادرم معجزی حاصل نمیشود کمتر میشود…مثل شناگری که به امید رسیدن به جزیره ای که از ساحل به نظر در نزدیکی میرسد دل به دریا زده باشد و شنا کنان ساعتها راه پیموده باشد و وقتی به خودش می آید و ابعادعظیم و مرگبار دریا را میبیند و متوجه میشود که  رمقی برایش نمانده دیگر دلش نمی آید، یا جرئت نمیکند که راه رفته را بازگردد…حتی اگر بداند هرگز به ان جزیره نمیرسد باز دلخوش است که با آخرین رمقهایش به آن سو شنا کند…به این امید که شاید یک جریان مساعد و معجزه آسای آب او را بدون تقلای بیشتر به آنجا برساند یا شاید مسافت باقیمانده انقدری هم که به نظرش میرسد زیاد نباشد…

…اوه…حوصله این حرفها را هم ندارید…میدانم…پس چه میخواهید برایتان بنویسم؟ از یک آدم مریض رو به موت چه انتظاری دارید؟ (هر بار که از مردن ولو به شوخی حرف میزنم خانم شین یکجور واکنش نشان میدهد که انگار واقعا مرده ام…این هم شده یکی از تفریحهای من…مثلا اول هفته ها که از او خداحافظی میکنم که بروم به محل ماموریتم (این روزها شمال) بهش یاداوری میکنم که  مثلا از جاده هراز میروم و احتمال مردنم زیاد است و اگر در تصادف اتومبیل جزغاله شدم، سعی کند قوی باشد و تا جوان هست ازدواج مجدد کند و به خودش سخت نگیرد و بعد هم خیلی اسلوموشن ازش خداحافظی میکنم و بهش هم یاداوری میکنم که این ممکن است اخرین تصویری باشد که از من می بیند و تصویر بعدی روی سنگ مرده شور خانه است و…و…و…خلاصه خانم شین هم هی جلوی در خنچ میکشد و بد و بیراه میگوید و توی سرم میزند و اردنگ نثارم میکند و من هم از این که او را با مفهوم مرگ (مرگی که خیلی از ما دور نیست) آشتی میدهم غرق لذتی سادومازوخیستیک میشوم و کیف میکنم…)
حالا به شما میگویم…از یک مریض رو به موت چه انتظاری دارید؟ سخت نگیرید…همین چس ناله ها را هم باور کنید با توجه به حال و و روزم قشنگ نوشتم…با چهل درجه تب آدم وبلاگ بنویسد خودش نوبر است…باید روی سرتان بگذارید حلوا حلوا کنید…شب به خیر !

دسته هادسته‌بندی نشده برچسب ها:
  1. آسیه
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۰۲:۴۵ | #1

    درسته که با خانوم شین قهرم اما اینقدر اذیت نکن طفلک رو…بیچاره!
    امیدوارم زود زود خوب شی …
    شبت به خیر!

  2. hanoosh
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۰۳:۲۲ | #2

    shukhi mikoni?to hanuz madararo nashnakhti,,hata say nakon talash koni ke ino bekhodet beghabuluni ke mamanett bikhialet shode,chon motmaennam ke un alan mohemtarin daghdagheye zendegish ine ke bachasho pishe khodesh bargardune,ama mamane to mesle darsade ziadi az madarai ke khune irani tu ragashun jaryan dareo hamashun gahbele ehteraman tu karaash ajulo por saro seda nist,un dorosto shemorde ghadam bar midare,mesle tasmime sakhto dardnako dorostesh tu tarke shomaha bekhatere bedast avordane dobaratun dar ayande tu ye sharayete behtar,to chetori madareto nashnakhti hanuuz,shakhsiatesh az webloget daad mizane,saghat sabur basho negah kon un bechizi ke mikhad mirese va un chizam pesareshe.

  3. john
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۰۳:۳۲ | #3

    اینکه چمدان هایت همیشه بسته باشند مشکل بزرگیست . سعی کن زود ازش خلاص شی. تکلیفت را با خودت روشن کن . یا برو یا بمون . وگرنه داغونت میکنه . کشیده ام این درد بزرگ را .

  4. ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۰۶:۰۱ | #4

    به به! خونه جدید مبارک باشه! ما خبر نداشتیم وگرنه زودتر از اینا تبریک میگفتیم خدمتتون!

  5. ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۰۷:۱۲ | #5

    تا نرفتن یه قراری بذار ببینیم‌شون … آخه من زبون‌شون رو بهتر می‌فهمم. دختر خاله‌ها رو میگم!

  6. mitra
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۰۸:۰۴ | #6

    ham khodet goli ham khanoomet. takhte siahet ham ke mahshare, oon jomleye asli ro nemigama, oon badha ,khoobha va ghalbe tirkhordat vaseye shin va ……… ro migam. montazere neveshtehaye jadidet hastam.
    bye
    mitra

  7. برزویه
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۰۹:۰۴ | #7

    سلام، من از خواننده های گودری هستم (اگه فحش دادی خودتی). یادم نیست قبلا کامنت گذاشته بودم یا نه ولی فکر کنم یکی دو بار گذاشتم. الانم فقط خواستم یه سوال بکنم و برگردم به گوردم: آیا برای این پست پر از درد و ناراحتی هم باید لایک بزنم؟؟؟ و اگه لایک بزنم بیشتر فحش نیست؟؟؟ یا کلا هر چی نوشتی لایک بزنم؟؟؟ یا میذاری به عهده شعور خوردم که هگه خوشم اومد لایک بزنم؟؟؟ لطفا مرا راهنمایی کنید. با تشکر از برنامه خوبتون

  8. ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۵ | #8

    جدی قشنگ مینویسی. بلاتکلیفی آدمو فرسوده میکنه. شرایط و تجربه نسبتا مشابه دارم. این روزها یک برنامه هایی مخصوص ایران ریختم. همین جایی که فعلا باید باشم.

  9. ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۷ | #9

    برزویه :سلام، من از خواننده های گودری هستم (اگه فحش دادی خودتی). یادم نیست قبلا کامنت گذاشته بودم یا نه ولی فکر کنم یکی دو بار گذاشتم. الانم فقط خواستم یه سوال بکنم و برگردم به گوردم: آیا برای این پست پر از درد و ناراحتی هم باید لایک بزنم؟؟؟ و اگه لایک بزنم بیشتر فحش نیست؟؟؟ یا کلا هر چی نوشتی لایک بزنم؟؟؟ یا میذاری به عهده شعور خوردم که هگه خوشم اومد لایک بزنم؟؟؟ لطفا مرا راهنمایی کنید. با تشکر از برنامه خوبتون

    جناب برزویه لایک زدن بر هر گوگل ریدری حلال و حرام دانی واجب است…ربطی هم به نوشته ندارد…اگر میخواهید صاحب وبلاگ راضی باشد که نوشته اش را مفتکی میخوانید باید پس از خواندن نوشته نیت کرده و لایک بزنید…اگر این کار را نکنید هر کلمه نوشته صاحب وبلاگ در آن دنیا دسته خری میشود اتشین و به بدنتان فرو میرود…حالا خود دانید!

  10. مریم 33
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۷ | #10

    خدا بد نده. خواهش میکنم توی اون قابلمه کاری نکن، نه از بالا نه پایین !! راستش منم ندیده و نشنناخته به امامزاده‌ای که براش شمع نذر میکنی اعتقاد ندارم، شرمنده.

  11. مهران
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۹ | #11

    امیدوارم زودتر رفع کسالت بشه و همچنین کارت سبز بدستتان برسه. البته بعضیها در حرام کردن کارت سبز سابقه دارند نمونه اش همین لابیرنت بی سلیقه

  12. sara
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۳ | #12

    خدا رو شکر که مریضی و رو تختخوابی وگرنه میخواستی چقدر زیباتر بنویسی؟!

  13. یاس
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۳ | #13

    شراگیم جان انشاالله هر چه زودتر حالت بهتر بشه از تخت بیای پایین بروی دنبال کارت اینقدر هم این خانوم شین را اذیت نکنی .

  14. ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۳ | #14

    اینا رو مینویسی مامان بخونه و بزنه پشت دستش که: ای وای بچه ام رو فراموش کردم
    اصلا مادرت به وبلاگت سر میزنه که بدونه چه جوری زندگی میکنی ؟ الان فکر می کنی مادرت ناراحت میشه که بچه اش مریض شده و داره میلرزه ؟ یادش میاد کوچیک که بودی و مریض …..
    به هیچکس غیر از خودت و خانوم شین تکیه نکن برادر
    الان که خدا رو شکر سر و سامون گرفتی دادا

  15. بیتا
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۶ | #15

    میدونم علیرغم این نوشته هات هنوز هم امیدواری.دلم نمیاد امیدت رو نا امید کنم.ولی کشورهای دیگه رو هم امتحان کن.اصلا لاتاری امریکا شرکت کن من خودم بعد از ۱۰سال امسال برنده شدم.تو میخواهی از این خرابه بری مطمئن باش خواهی رفت ولی به امید ایشون نباش اگر خواسته بود تا حالا ۱۰ سال بود رفته بودی.

  16. سمیه
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۳:۲۸ | #16

    نوشته هات از وقتی اومدی اینجا یه جورایی اهنگ همیشگی رو نداره …شاید واسه اینه که تازه اومدی! نمیدونم
    امیدوارم زودتر خوب شی

  17. hanoosh
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۳:۴۱ | #17

    ye kilometer comment gozashtam darigh az ye kalame javab

  18. برزویه
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۵:۰۸ | #18

    با این استدلال علمی و تصویرسازی از آینده، من کاملا شیرفهم شدم. لایک ۶۰ ماله منه…..نه تو همین چند ثانیه یکی دیگه ۶۰ رو ورداشت من شدم ۶۱٫

  19. ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۵:۳۹ | #19

    پیشاپیش خدا رحمتت کنه!
    ما هم اینجا دعا می کنیم نکیر و منکر بهت زیاد سخت نگیرن!

  20. سهند
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۷:۲۹ | #20

    با آرزوی سلامتی، میخواستم بپرسم واقعاً شما اون کامنت رو در سایت آقای عبادی گذاشته‌اید؟

    http://www.aebadi.com/archives/4552

  21. یلدا
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۸:۱۹ | #21

    شراگیم جان بلافاصله بعد از سیتی زن شدن میتوانند برای پدر و مادر و فرزند درخواست گرین کارت بکنند و از شش ماه تا یکسال حد اکثر دوسال طول میکشد برای جواب ….شما اینا رو حساب کن ببین رفتنی هستی یا سرکاری ;)
    من لایکمو همینجا میذارم خودت به گودر منتقلش کن:)
    like

  22. ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۹:۰۸ | #22

    شراگیم جان
    خانم شین را اذیت نکن. خانم ها تصویر سازی ذهنی اشان قوی است و می دونم که وقتی این چیزها زا از شما می شنوه قشنگ تو ذهنش می کشتت و نابودت می کنه و بعد در عالم واقع عزاداری می کنه. هر راهنمائی راجع به کانادا داشتی از خودم بپرس و برای کانادا یا استرالیا اقدام کن تا جوانی و انشاالله تندرستی هست. راستی من کماکام مشغول تبلیغم برات. امضا نوشین مشتری همیشگی

  23. ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۲۳:۰۴ | #23

    سهند :با آرزوی سلامتی، میخواستم بپرسم واقعاً شما اون کامنت رو در سایت آقای عبادی گذاشته‌اید؟
    http://www.aebadi.com/archives/4552

    یک کامنتی من برای ایشان نوشتم…منتها ایشان به جای انتشار آن کامنت نسبتا مفصل نیم خط اول آن را منتشر کرد و در ذیل آن اقدام به دادن پاسخ مفصل! به آن کامنت محذوف نمود…پاسخی که هرکس با خواندن ان گمان می برد کامنت محذوف من صرفا شامل فحاشی به شخص ایشان بوده است…به هر حال میخواستم در یک پست در وبلاگ خودم چند نوشته اخیر ایشان را در بوته نقد بگذارم که بعد از کمی تحقیق در اینترنت و خواندن چند نوشته دیگر از ایشان از صرافت این کار افتادم و به این نتیجه رسیدم نباید زیاد ایشان را جدی گرفت…!

  24. آسیه
    ۲۸ آذر ۱۳۸۹ در ۲۳:۴۶ | #24

    امیدوارم بهتر شده باشی.
    اولش روم نشد بگم .اما این دختر خاله های نازنینت برادری چیزی ندارن تو آمریکا که …

  25. ۲۹ آذر ۱۳۸۹ در ۰۵:۰۵ | #25

    سلام شری جان
    مسألتن: چطور می شود همچین چیزی برای وبلاگ گذاشت :
    آمار گوگل ریدر

    شما در مجموع ۵,۶۲۹ خواننده گودری دارید. تعداد لایک‌ها بر روی نوشته‌های شما ۶,۰۵۶ می‌باشد.
    یعنی چیکار کنیم که ما هم آمار وبلاگمان را اینطوری داشته باشیم؟
    اجرکم عندالله

  26. ۲۹ آذر ۱۳۸۹ در ۰۹:۱۴ | #26

    منزل نو مبارک .البته نه از اون لحاظ ، از این لحاظ !
    بعدشم با این تب چهل درجه وقتشه که مث بعضیا به حضور بعضیا شرفیاب بشی !

  27. ۲۹ آذر ۱۳۸۹ در ۰۹:۱۷ | #27

    شنیدی که شاعر میگه دریای غم ساحل ندارد …..
    اون روزا که از تو گودر می خوندم وبلاگتو به خاطر فیلتر می گفتی چرا نمیاین نظر بدین
    حالا که میام و نظر می دم میگی چرا گودر نمیری لایک بزنی
    یاد اون روزا که گودریا دشمن خونی بودن بیفت

  28. زیبا
    ۲۹ آذر ۱۳۸۹ در ۰۹:۵۵ | #28

    سلام
    اول بگم که اینکه بالای پنجره کامنت نوشته بود خوش اومدی زیبا خیلی چسبید
    دوم اینکه به کانادا هم فکر کن زمانش که خیلی کوتاه تر شده (حتما در جریانی)فقط باید زودتر دست به کار بشی تا مثل استرالیا طولانی نشده

  29. ۲۹ آذر ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۱ | #29

    شراگیم جان سلام منزل نو مبارک کادومو گذاشتم اون بغل رو طاقچه! لینکتم عوض کردم. بابا کجا میخوای بری همینجا بودی. خوشی زده زیر دلت داری میری ها حالا از ما گفتن بود!!!

  30. ۲۹ آذر ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۲ | #30

    نشد یک بار ما بخواهیم شما را لایک کنیم یا پیغام بگذاریم هزار نفر جلوی ما نباشند…
    امم چند وقت پیش داشتم به تعداد لایک ها و کامنتهایتان فکر میکردم به این نتیجه رسیدم یکی از دلایل محبوبیت شما طنز پردازیتان است حتی روزمره هایتان را جوری با طنز به خورد ملت می دهید که آب از آب تکان نمی خورد. مثل سینما که این روزها هرچقدر بیشتر به طنز پرداخته باشد فروشش بیشتر می شود این به خاطر ذائقه مردم ماست که از بس آه و ناله شنیده اند از بس واقعیت عریان و تلخ را دیده اند تشنه لحظه ای لبخند هستند. خود من یادم هست یک بار به یکی از پستهایتان (حدود ۳ سال پیش بود فکر کنم) درست زمانی که گریه داشتم و حالم بد بود چقدر خندیدم. حالا خواننده ای مثل من که مدتها اتفاقا به عنوان یک گوگل ریدری کلی هم از شما فحش نثارش شده اگر یک روز شما را بی حوصله هم ببیند به تمام آن لحظه های خنده که ارزانیمان کردید خواهد بخشید. امیدوارم این سرماخوردگی کوفتی به زودی خوب شود تا این خانم شین بنده خدا انقدر مجبور نشود لالا به لی لی شما بگذارد.
    در مورد مادرتان هم امیدوارم هرچه زودتر بتواند به نتیجه برسد. ما بچه ها عادت داریم بی انصاف ترین هستیم در قبال پدر و مادرمان.
    برایتان سلامتی آرزو میکنم آقاو خانم شین. امیدوارم در کنار هم همیشه لبهایتان به خنده بشکفد.

  31. ۲۹ آذر ۱۳۸۹ در ۱۳:۱۴ | #31

    شراگیم
    من از بچگی
    از سال ِ چهل و دو
    که به وبلاگ می‌گفتم ببلاگ
    شما رو چی می‌کردم؟ می‌خوندم
    بعد همه‌ش چی فکر می‌کردم؟
    که من بزرگ شم با شراگیم دوست می‌شم
    بعد الان شما چی کار کردی؟
    هیچی اومدی برای من که جزو ِ اکثریت ِ خاموش ِ گوگل ریدری ِ بی فرهنگ هستم
    کامنت گذاشتی
    بله
    بال در آورده چرخی زدم
    گفتم وای
    اومده کامنت گذاشته
    برای یه وبلاگ ِ مینی مال ِ خز
    به هر حال شراگیمه این
    اینجور آدمیه

  32. بانوی ایرانی 121
    ۲۹ آذر ۱۳۸۹ در ۱۷:۳۶ | #32

    اولش چرا فرق میذاری به جواب نمیدی به هرکس که دلت میخواد جواب میدی
    دوم اندش (باور کن گفتنش راحته نوشتنش سخته) چه شیطونی کرده بودی که فیلتر بودی من سود کامپیوترم در حد کلاس اول هم نیست فیلتر شکن هم بلد نیستم پس بابا جان کمتر شیطونی کن

  33. بانوی ایرانی 121
    ۲۹ آذر ۱۳۸۹ در ۱۷:۵۹ | #33

    راستی شب چله مبارک باشه

  34. ۲۹ آذر ۱۳۸۹ در ۲۱:۴۴ | #34

    امیدوارم خدا صحت بدهد شراگیم جان :)

  35. ۳۰ آذر ۱۳۸۹ در ۰۵:۴۹ | #35

    شراگیم :

    سهند :با آرزوی سلامتی، میخواستم بپرسم واقعاً شما اون کامنت رو در سایت آقای عبادی گذاشته‌اید؟http://www.aebadi.com/archives/4552

    یک کامنتی من برای ایشان نوشتم…منتها ایشان به جای انتشار آن کامنت نسبتا مفصل نیم خط اول آن را منتشر کرد و در ذیل آن اقدام به دادن پاسخ مفصل! به آن کامنت محذوف نمود…پاسخی که هرکس با خواندن ان گمان می برد کامنت محذوف من صرفا شامل فحاشی به شخص ایشان بوده است…به هر حال میخواستم در یک پست در وبلاگ خودم چند نوشته اخیر ایشان را در بوته نقد بگذارم که بعد از کمی تحقیق در اینترنت و خواندن چند نوشته دیگر از ایشان از صرافت این کار افتادم و به این نتیجه رسیدم نباید زیاد ایشان را جدی گرفت…!

    این هم اخرین کامنتم برای ایشان که فقط نیم خط اولش اجازه انتشار پیدا کرد:
    جناب آقا…در همان نوشته اول هم که شما لطف کرده و ان را حذف کردید برایتان نوشته بودم که نمیشود شما را جدی گرفت…دلایلش را هم نوشته بودم…(که این دلایل را در کامنت دوم هم تکرار کردم و شما باز همان بخش را حذف کردید!)…یعنی بحث دو رویی و این حرفها منتفی ست…این جدی نگرفتن همانطور که همانجا هم اشاره کردم شامل “پست هوا کردن برای این نوشته شما در وبلاگ خودم” میشود…این یعنی همین نوشته ای که احیانا چند صد نفر خواننده داشته را آنقدر مهم ارزیابی کرده ام که بخواهم به چند هزار نفر دیگر هم معرفی کنم و آنها را متوجه تناقضات ژستها و حرفها و غلط بودن استدلالهای شما بکنم…پس صادقانه بگویم نوشته شما از این لحاظ و تا این حد برای من جدی نیست…اما این به این معنا نیست که در صفحه نظرخواهی جنابعالی نخواهم اشتباهات و مغالطات جنابعالی را جلوی چشمتان بیاورم…البته کنجکاوی هم هست…یعنی اینکه خیلی دلم میخواهد بدانم انسانی که کم کم پا به دهه پنجم زندگی اش میگذارد و لقب روزنامه نگار را هم یدک میکشد چطور میتواند با این اندیشه “توطئه محور” زمین و زمان را به هم بدوزد و پی به ارتباطات پنهانی آقای گودرزی شقایق خانم ببرد…راست و حسینی میخواستم آنالیزتان کنم…نه به خاطر اینکه جدی هستید یا میشود جدی تان گرفت…به خاطر اینکه همیشه سر و کله زدن با آدمها در نقاط اکسترممشان (حق مطلق/باطل مطلق) برایم جالب است…چیز یاد میگیرم…و از همین چند کامنت رد و بدل شده هم البته بسیار آموختم…
    موفق و موید و پیروز باشید

  36. ۳۰ آذر ۱۳۸۹ در ۰۹:۱۹ | #36

    خدا بد نده. خانوم شین یکمی شلغم و سوپ جوجه بریز تو حلقش بذار خوب شه.
    میدونی به تجربه فهمیدم همیشه اونایی که رفتن به فکر برگشت هستند و اونایی که داخلند به فکر رفتن!! شاید مادرت هم مثل ۹۰ درصد مهاجرها تو این دسته باشه و نخواد که تو رو هم اسیر و اواره غربت بکنه.مهاجرت چند سال اولش قشنگه و به احتمال زیاد مامانت هم اون زمان بهت قول همکاری داده!!! و الان که سالها گذشته شاید نمیخواد درگیر پروسه ای بشی که بعدا بگی کاش هیچ وقت شروعش نمیکردم.بدبختی ادم دقیقا از روزی شروع میکنه که مهاجرت میکنه. دیگه هیچ جا ارامش نداره!!! نه اینجا رو میتونه تحمل کنه و نه اونجا رو… اینو قبل از اینکه از ایران خارج بشم خیلیایی که قبلا این راهو رفته بودن بهمون گفتن ولی خب ظاهرا همه باید خودشون تجربه کنن.

  37. ۳۰ آذر ۱۳۸۹ در ۰۹:۲۸ | #37

    شراگیم جان برای اینکه ندونسته از دنیا نری برو اینجا
    http://www.isdle.blogfa.com/post-14.aspx

  38. بانوی ایرانی 121
    ۳۰ آذر ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۰ | #38

    نکنه خیلی خیلی حالت بده بابا شب چله تمام شد پست شب چله چی شد از لابیرنت یاد بگیر

  39. ۳۰ آذر ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۱ | #39

    جواب سوال ما رو ندادی آقای بامعرفت !

  40. مسعود
    ۳۰ آذر ۱۳۸۹ در ۲۱:۰۹ | #40

    شب یلدا رو به کامن گذارا تبریک می گم !

  41. nadi
    ۱ دی ۱۳۸۹ در ۱۷:۰۷ | #41

    لایک میزنم. چون این پست رو دوست داشتم! نه اینکه مریضی رو بر شما بپسندم نه! ریتم قشنگی داشت. منتظر مادرت نمون نه به این دلیل که این و آن میگویند که نشناختیشو یا اینکه اون به تو نیازی نداره بلکه برای اینکه این زندگی توست! و اونی که باید تصمیم بگیره و دنبال کارا باشه توئی حالا توی این مسیر میشه روی این و آن هم حساب کرد و کمک گرفت. بی خیال! ایام به کام.

  42. ۱ دی ۱۳۸۹ در ۲۱:۴۲ | #42

    شراگیم جان مریضی گیر ندیم ها ، فقط خواستم بگم اخه قربونت برم هر ۶ ۷ سال رو خوب اومدی هااااا
    اون سری فک کنم پارسال پیارسال بود که نوشته بودی مریضی و کلیدت رو گم کرده بودی و رفتی خونه خواهرت و سوپ درست کرد واست و خلاصه خوابت نبرد و اومدی بلاگ نوشتی ،یادت اومد؟؟؟

  43. ۲ دی ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۶ | #43

    سلام شراگیم جان
    اول اینکه تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد (حالا ناز غیر طبیب بود اشکالی ندارد)
    بعد هم اینکه
    چوبکاری فرمودید. لطفتان قابل جبران نیست اما از توضیح مفصل و قانع کننده تان ممنون .

  44. ۲ دی ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۳ | #44

    با مزه است . تو هیچ گدوم از شرایط فعلیت نیستما : نه مریضم ، نه کسی از اول امید خاصی برای خلاصی بهم داده نه کسی که با به تصویر کشیدن هر از گاهی مرگم جون به لبش کنم … ولی به طرز معجزه آسایی همه ش رو فهمیدم . شاید بهش بشه گفت بازبینی فردی در شرایط مشابه یا همچین چیزایی و در کل فهمیدم دیگه !

  1. بدون بازتاب