چاکومینتوزولوژی…!
فیزیولوژی بدن من به گونه ایست که به محض دولا شدن صرف نظر از اینکه شلوار کردی پوشیده باشم یا جین فاق کوتاه، خط باسنم پدیدار میشود…جالب است بدانید که این مشکل که نام علمی اش “چاکومینتوزی” می باشد به هیچ وجه ربطی به نوع پوشش فرد ندارد و از نظر هندسه اندامی اثبات شده است که اگر اندازه طول پاها ضربدر مجذور شعاع باسن تقسیم بر عدد پی از عددی که به “ثابت خط باسنی” معروف است بیشتر باشد در برخی زاویه های خمش، صرف نظر از نوع پوشش فرد، خط باسن ان شخص نمایان میشود.
این مشکل در افراد مبتلا به “چاکومینتوز”مادرزادی ست و درمانی هم ندارد. خانم شین تقریبا دو سال پیش متوجه این مشکل من شد و از آن موقع روشهای مختلفی را برای حل این مساله به کار برده است. پوشاندن تی شرتهای بلند بالای زانو، وصل کردن شورت با سنجاق قفلی به زیر پیراهنی، پوشاندن شلوارهای گشاد خمره ای و حتی لباسهای سرهمی، همه و همه کوششهایی بیهوده برای غلبه بر این مشکل بودند. شاید تعجب کنید ولی فقط باید چاکومینتوز یا چاکومینتوزیولوژیست باشید تا بدانید چطور حتی لباس سرهمی ای مثل لباس مکانیک ها هم نمیتواند چاک باسن یک فرد مبتلا را موقع دولا شدن بپوشاند.
حالا مدتهاست که خانم شین با این مساله کنار آمده و فقط تمرکزش روی این مساله است که در اماکن عمومی برای بستن بند کفش یا بلند کردن چیزی از روی زمین دولا نشوم…
قبل از پرداختن به حادثه پیش آمده که موضوع اصلی این نوشته است بد نیست به این مساله هم اشاره کنم که هر فرد مبتلا، آستانه چاکومینتوزی مخصوص به خودش را دارد…”"آستانه چاکومینتوزی” به زاویه ای گفته میشود که در آن زاویه خاص، خط یا همان چاک باسن فرد رویت میشود و واحد آن درجه است. بدترین نوع چاکومینتوزی، “چاکومینتوز صفر” است که فرد در حالت ایستاده نیز خط باسنش قابل رویت است و خفیفت ترین آن “چاکومینتوز ۱۸۰″ است که تنها در صورتی که فرد مبتلا پیشانی اش را به زانویش بچسباند این خط در معرض دید قرار میگیرد.
اندازه گیری دقیق آستانه چاکومینتوز معمولا در آزمایشگاههای پیشرفته و توسط تیمی از متخصصین و با چشم مسلح انجام میپذیرد و از آنجا که از بسیاری جهات شبیه مشاهده هلال ماه است به آن استهلال باسنی نیز میگویند.
برای اینکه به درک صحیحی نسبت به این بیماری برسید لازم است نکته دیگری را نیز همینجا شرح دهم (واقعا از دوستانی که علاقه ای به خواندن این جزئیات تخصصی و پیچیده پزشکی ندارند عذر خواهی میکنم اما قبول کنید ممکن است در بین خوانندگان اینجا چند دانشجوی پزشکی هم باشند که دانستن این جزئیات برایشان حیاتی باشد). نکته ای که میخواهم بگویم این است که علاوه بر آستانه چاکومینتوزی فاکتور دیگری نیز وجود دارد که “اندازه چاکومینتوزی” نام دارد. واحد اندازه چاکومیتوزی “میلیمتر بر درجه” است و اینگونه تعیین میشود که فرد مبتلا را در آزمایشگاه و تحت شرایط ثابت آزمایشگاهی (دما و فشار ثابت) دولا میکنند تا به آستانه چاکومینتوزی خود برسد. سپس فرد را به اندازه ده درجه دولا تر میکنند، حال از تقسیم طول پاره خط باسن رویت شده بر عدد ده که همان درجه خمش است اندازه چاکومینتوزی فرد به دست می آید. اندازه این عدد برای مبتلایان عادی عددی بین ۱ تا ۳ می باشد (یعنی در افراد عادی به ازای هر ده درجه خمش یک تا سه سانت از خط باسن نمایان میشود). جالب است بدانید که در سال ۱۹۷۹ در ایالت پنجاب پاکستان موردی با اندازه چاکومینتوزی ۹٫۲۵ مشاهده گردید که تا به امروز بیشترین اندازه چاکومینتوزی ثبت شده در جهان است. برای اینکه متوجه بزرگی این عدد بشوید در نظر بگیرید وقتی این شخص به نشانه احترام معمول دست بر سینه میگذاشت و اندک کرنشی مینمود مقعدش نمایان میگردید!
پس از این مقدمه نسبتا طولانی و تخصصی و البته لازم – که امیدوارم حوصله تان را سر نبرده باشد – به بیان تجربه خودم میپردازم تا بدانید که مبتلایان به چاکومینتوزی در زندگیشان با چه چالشهایی مواجه میشوند و دم نمیزنند…شاید ندانید که بدترین اتفاق در زندگی یک چاکومینتوز پنچر شدن ماشینش در یک جای پر رفت و آمد است.طبق تحقیقات صورت گرفته متوسط درجه خمش در هنگام تعویض چرخ خودرو ۱۱۰ درجه است و این حتی برای مبتلایان به خفیف ترین چاکومینتوزیها یعنی نمایش سه تا پنج سانت از خط باسن در انظار عمومی…یادم است چند سال پیش در خیابان ستارخان با یک مورد تاسف بار برخورد کردم که در آن یک هموطن عزیزم که مبتلا به نوع حاد این بیماری بود بدون هیچ کمکی از جانب دیگران به تنهایی مشغول تعویض لاستیک بود و من با همین چشمانم، از پشت یکی از بیضه های ایشان را دیدم و همانجا اشک به چشمم نشست و با خودم عهد کردم که در این زمینه فرهنگ سازی کنم…
تجربه من البته شاید تلخ تر از این مورد بود و خواهش میکنم اگر کسی ناراحتی عصبی و یا حتی بیماری قلبی دارد این مطلب را ناخوانده بگذارد و برود…
ایام عید به همراه خانم شین و سه خواهر خانم نازنینم و پدر زن و مادر زن عزیزم به اصفهان رفته بودیم…یکهفته ای را به خوشی گذراندیم تا زمان برگشت شد…در مسیر برگشت دو نفر دیگر از اقوام نیز به ما اضافه شدند که یکی دختر خاله و دیگری دختر خواهر خانم شین بودند و با دو ماشین پر راهی تهران شدیم…کاشان را رد کرده بودیم و ماشین پدر زن جلو میرفت و من هم به دنبالش…همه چیز خوب و محترمانه بود…که ناگهان دیدم پدر خانومم راهنما زدند و کشیدند کنار…ما هم به تبع ایشان ایستادیم…حدستان کاملا درست است…یک ماشین پنچر، هفت خانم محترم، یک پدر زن که به تازگی قلبش را عمل کرده است و یک جوان سر حال و قبراق یعنی من…
جلوی تقدیر نمیشود ایستاد…سرنوشت بعضی وقتها بازیهای عجیبی با آدم میکند…آچار چرخ را برداشتم و رفتم جلوی چرخ پنچر شده…عین هشت نفر پشت سر من آمدند و ایستادند…حتی یک نفر هم برای رضای خدا نرفت کمی آن سو تر بایستد و مثلا آبی بخورد یا میوه ای پوست بکند تا کار تعویض چرخ تمام شود…یک نگاه به خانم شین کردم…خانم شین آمد و پشتم ایستاد…دلگرم شدم…دولا شدم و جک را زیر ماشین جا زدم…آچار برداشتم و شروع کردم به باز کردن پیچها…یکهو به دلم بد افتاد…سر برگرداندم… همه بودند الا خانم شین…از وزش نسیم خنکی که روی پوست باسنم حس میکردم میتوانستم بفهمم که لااقل ثلث باسنم بیرون است…به هوای کمر صاف کردن بلند شدم تا اوضاع پشت سرم را ببینم…جماعت پلک نمیزدند…پدر خانومم گفت ببین جک را کج گذاشتی…راست میگفت…هول هولکی گذاشته بودم…سعی کردم چهار زانو بنشینم روی زمین…افاقه نکرد…داشتم بلند میشدم که ناگهان یک دست آمد روی شانه ام…یک دست از پشت رفت توی شلوارم…یخه لباس زیرم را گرفت و جوری کشید بالا که صدای قرچ و قرچ پاره شدن بافتهای لباس زیرم را شنیدم… شاید هم همه شنیدند ولی به روی خودشان نیاوردند…خانم شین بود…به خیالش خودش را چسبانده بود به من و ضربتی و سریع جوری که توجه جلب نکند اوضاع را سامان داده بود…واقعا هم سریع بود…ولی اولا همه دیدند و شنیدند و دوما ول که کرد لباس زیر با شتاب برگشت سر جای اولش…بلکه هم چند میلی پایین تر …نمیدانم…خاصیت کش تنبان همین است که هرچه هم بکشی باز برمیگردد سر جای اولش…بلند شدم و چنان چشم غره رفتم که همه فهمیدند…تمام تنم یخ کرده بود…
پدر خانومم با همان ته لهجه آبادانی خوشگلش گفت:
- پ تو که صافش نکردی …
گفتم چشم…چیزی برای از دست دادن نداشتم…هرچه لفتش میدادم حساسیت ها بیشتر میشد…دولا شدم و با نیرویی فوق طبیعی جک را شل کردم و دوباره میزان کردم و چرخاندم تا کمی بیاید بالا و جا گیر شود…بیشتر از یک دقیقه طول کشید…شکی وجود نداشت که حالا نیمی از باسنم در معرض دید قرار داشت…حالا باید پیچهای چرخ را باز میکردم…جرئت برگشتن و نگاه کردن به چشمهای بستگانم را نداشتم…بدون اینکه سرم را بلند کنم سایه هایی را که روی گلگیر ماشین افتاده بود شمردم… دوازده تا کله بود…هیچوقت نفهمیدم آن چهار تای دیگر که بودند و از کجا آمده بودند…نمیخواستم هم بدانم…حس کردم بد نیست یکی دو سانتی شلوارم را بکشم بالا…کمر راست کردم …میدانستم به محض اینکه دوباره دولا شوم می آید پایین…ولی غریزه ام حکم میکرد که کون برهنه را در هر شرایطی باید پوشاند..همین که دست بردم به شلوار مادر خانمم طاقت نیاورد و برای اینکه من معذب نباشم از روی دلسوزی گفت:
- مامان جان…تو اصلا نگران پشت سرت نباش…راحت باش…کسی اینجا تو رو نگاه نمیکنه…
هنوز دارم به این جملات فکر میکنم…پس چی رو نگاه میکردند؟ یعنی من باور کنم که عین آن هشت نفر و آن چهار نفری که بعدا اضافه شدند نگاهشان میخ شده بود به پیچهای روی چرخ؟ اصلا چرا باید ۱۲ نفر بایستند و عوض کردن یک چرخ را نگاه کنند؟ مگر چه چیز جالبی در این مساله هست؟
خانوم شین که دید مساله علنی شده طاقت نیاورد و گفت:
- من همیشه این مشکل رو با شراگیم دارم…هرجا دولا میشه همین مساله پیش میاد براش…باید از این پیرهن سر همی ها براش بخرم…
- مادرجون این که مشکل نیست…یه کمربند براش بخر خب…
- کمر بند؟! شما فکر میکنی الان چی به کمرشه؟
خواهر زنم پرید وسط:
- واه…مامان راست میگه دیگه…نمیبینی کمر بند بسته؟
آن یکی خواهر زن ادامه داد:
- بابا چی کارش دارین خب؟ بذارین هرجور دوست داره لباس بپوشه…
آن یکی خواهر زنم که فیزیولوژیست است چیزی نگفت و احتمالا داشت از مشاهداتش جزوه بر میداشت…
طولی نکشید که بحث گل انداخت و همه وارد بحث شدند و اظهار نظر کردند…از خجالت سرم را پایین انداخته بودم و با چرخ ور میرفتم…آب که از سر گذشته باشد چه یک نی چه صد نی…پیچ چرخ باز نمیشد…آنها حرف میزدند و من آن وسط با باسنی نیمه عریان زور میزدم…عاقبت آچار چرخ با یک لگد شکست…و من خلاص شدم…!
نیم ساعتی معطل شدیم…یک جوان رشید ایستاد…با دیدن تعداد زیادی خانوم جوان و نیمه جوان جو گرفتش…آچار چرخش را آورد…خودش لاستیک را عوض کرد…و رفت…با سر بلندی رفت…بدون اینکه هیچ کجای بدنش در معرض دید قرار گرفته باشد…قدر سلامتی تان را بدانید… من مطمئنم از آن مسافرت نوروزی همه چیز به مرور زمان فراموش خواهد شد الا یک چیز…و آن خاطره همانا چاک باسن بنده است…!
و این همان زخمیست که روح را در تاریکی و انزوا میخورد و میتراشد…دردی که نمیتوان به کسی بازگو کرد…اگر میبینید من از آبروی خود گذشتم و شرح ماجرایم را نوشتم برای این است که فرهنگ سازی کرده باشم…از من که گذشت…ولی تو را به خدا چاکومنتوزیهای دیگر را دریابید…اگر جایی فرد مبتلایی را دیدید که سعی دارد بند کفشش را ببندد نروید و سیخ پشتش بایستید…اگر کمکش نمیکنید رد شوید و بروید…اگر جایی فرد مبتلایی مشغول عوض کردن چرخ ماشینش بود بروید و از او بخواهید که کار را شما برایش انجام دهید. مطمئن باشید جای دوری نمی رود.






آخرین دیدگاهها