شعر بازی…

البته طبع شعر من کمی قبل تر از تولد کیوان ارزاقی شروع به روان شدن کرده بود. در فیس بوک یکی دو تا بیت اینجا و آنجا نوشتم و بعد دیدم که نه…انگار چیز خوبیست…این روانی طبع مصادف شد با تولد کیوان و به صرافت افتادم که برایش چند بیتی بنویسم که حاصلش این شد:
(البته یکی دو جا یش را که سکته داشت  اینجا اصلاح کرده ام)

چو گشت ماه دی و هفت رفت از ایام…جهان درازکی به خودش دید کیوان نام
گذشت ماهی و سالی، بزرگ شد ایشان…بلوغ زود رس و رنج مردم و خویشان
میان مدرسه و کوی و مجلس و پارتی…گه سفر و گهی هم درون بی آر تی
فلان او “خطری” همچو نیش کژدم بود … نگاه او متمرکز به کون مردم بود
خلاصه گویم، از او نصف مملکت گریان…زنان و دخترکانِ صاحب پستان
شعار او همه اینکه نمیکند تحمیل…ولی به وقت عمل بیست* میدهد تحویل
به این دروغ هوس در دل کسان هر دم… – “کسان” که به فتح است کاف آن نه به ضم-
زیاد میشد و دورش چو کعبه میگشتند…به تشت رختشویی اش دخیل میبستند
خلاصه کنم “ذکر” او زیادت شد…نوشتن از “ذَکَر”ش بهر بنده عادت شد
به ما چه که او با که بود و با که نبود…چنین سخنی بهر کس ندارد سود
اگر که کرده، دمش گرم و نوشش باد…اگر نکرده، شکیرا سر دودولش باد
تولد است و به شادی سخن بگوییمش…گناه کرده و ناکرده را نشوئیمش
برای او که نویسد برای ما وبلاگ…اگر چه آن قلمش گه گدار دارد باگ
دعا کنیم و بخواهیم خنده و شادی…دراز عمری  و آن یک دگر که میدانی!
* بیست سانت!

دوستان استقبال کردند و روزبه که خودش را استاد بداهه سرایی میداند خیلی آب نکشیده پرید وسط معرکه :
(پیشاپیش از دوستان به خاطر برخی از الفاظ نامناسبی که در این شعر هست عذر میخوام)

الا ای یابوی ساوجبلاغی
نبینم بهر کیوان خان براقی
به یادت هست آن شبهای روشن
تو بودی و کی وی و یک چمن زن
چه استادانه پشمت را زدودش
به شب تا صبح در عمقت غنودش
تو را فریاد بود و اشک و ناله
ورا حال و صفا بود و اماله
کنون یادت برفته سوزش کون
شدی لات بهر کی وی بچه میمون ؟

از آنجا که یک شاعر واقعی هیچوقت پرنسیب شعری خودش را فدای عصبیت های لحظه ای نمیکند کظم غیض کردم و سرودم:

چو طبع شعر من را دیده ای تو…ز سوراخت برون خیزیده ای تو
گمان کردی که شعرت هست چون من…ندانستی که صرفا ریده ای تو
نه بر من که به ذوق و شعر ریدی…که الفاظ سخیفی چیده ای تو
اگر طبع روانت نیست هشدار…به پای بد کسی پیچیده ای تو
اگر با شعر خود بر تو برینم…تو فوقش یک دو تا گوزیده ای تو!

روزبه رفت که بیاید و جوابی در حد و اندازه های این ابیات بدهد و رفتن همان و برنگشتن همان…چند روزی گذشت و جمعه روزی یک جلسه کوچک کتابخوانی در خانه ما برگزار شده بود و کیوان هم که قرار بود دو حلقه فیلم از من بگیرد به اسم فیلم آمد و سرافرازمان کرد…آن روز به کیوان زیاد خوش نگذشت چون بحثها حول “داریوش شایگان” و یکی از کتابهایش دور میزد و فیلمی هم که قرار بود ببینیم “سوان عاشق” بود که بد تر از کتاب “در جستجوی زمان از دست رفته” که از آن اقتباس شده بود ریتمی نه چندان سریع و کمی خسته کننده داشت.
در کل به نظرم به کیوان خوش نگذشت و آخر شب هم لطف کرد و سه تا از خانمهای شرکت کننده در میهمانی را به خانه شان رساند. روز بعد در فیس بوک پیغام داد و تشکر کرد و با گوشه و کنایه گفت که همه سرنشینان را صحیح و سالم به منزل رسانده که البته راست هم میگفت…باز طبع شعری من قل و قل به جوش آمد و در جوابش اینگونه سرودم:

تشکر میکنم از تو به نرمی…که بخشیدی به این خانه تو گرمی
اگرچه بحث سطحش بود بالا…برای مغز تو در حکم لالا
و فیلمش هم نبود از باب میلت…تو را خارج نکرد از روی ریلت
تو اما بی صدا اینجا نشستی…دو تا موز خوردی و تخمه شکستی
از ان بیست سانت مشهورت نگفتی…دو دستت را به سوی “کس” نبردی
(در اینجا یک پرانتز میکنم باز …که “کس” بر وزن “خز” باشد به الفاظ
که شعر من بری از حرف زشت است…سرانجامم به این قبله، بهشت است)
ولی در کل تو امشب ماه بودی…در این خانه تو سر در راه بودی
گمان کردم که رفته زیر ساطور … و یا خوردی تو یک پیمانه کافور…
چنین آقا چنین جنتلمن و خوب…نگشته آن فلانش تکه ی چوب
در این مدت قسم بر جد پیرم…که کیوانی چنین خنثی ندیدم
همین امشب سه تا دختر چو آلو…رسانده او به منزل مثل هالو
در آن جاده، در آن شب، آن بیابان…سه تا دختر همه خوشرو و شادان
سه تا دختر همه از دم عروسک…پری رو و کمی مست و ملوسک
همه را مثل خر داده سواری…همان بهتر که بندندش به گاری
همان کیوان که سگ را در بیابان…اگر میدید میکردش شتابان
همان کیوان که بز را خفت میکرد…فلانش را به آن بز چفت میکرد
کنون ناگه شده تواب و نادم…از این پس دختران را هست خادم.

باز شور و شوقی دوستان فیس بوکی را فرا گرفت و یک “جمالی ” نامی خودش را انداخت وسط و چند بیتی سرود که الحق و الانصاف هم خوب سرود:

تشکر می کنیم از تو شراگیم
که شعرت کم نبود از ایرج ِ میم
به جان تو اگر میرزا خبر داشت
کجا بر پشت ِ عارف او نظر داشت؟
ز قزوین تا به تهران او سراغ ات
که شاید او بیابد دربِ باغ ات
نپرس از بعدِ این قصه که بعدش
تو می دانی و آن چیز ِ بلندش
نترس بابا، به شعرش بوده منظور
نه آن چیزش که کیوان گشته مشهور
ولی از حق نباید که گذر کرد
که کیوان با همان چیزش هنر کرد
یکی گفتی که یک سگ در بیابان
سپس بز بود هنرمندی ِ کیوان
نفهمیدم چطور شد تو شدی پس
مقام سومین و آخرین کس؟
پرانتز باز کنم من هم؟ چه کار است
به رسم “خز” بخوان “کس” را شعار است؟
همین شعرت ز بالا تا به پایین
پر از مذهب، وَ یا تبلیغ ِ آیین
نکش جانم تو آبی روی آن جا
که سوی قبله جایش زیر ِ آن پا
سرانجام ات کجا آخر بهشت است؟
به این شعرت به دوزخ سرنوشت است
عجب پر چانگی کردم به امشب
همه هذیان من بود این به یک تب
خداییش شعر تو بس دل نشین بود
و وسع شوخی ما هم همین بود…

در جوابش برایش اینگونه نوشتم:

جمالت ای جمالی بهترین است…چو شعرت تکسواری روی زین است
تو تازیدی در این میدان به نرمی…سرودی شعر زیبایی به گرمی
نه چون الفاظ بی معنای ابتر…که گاهی میسراید روزبه خر
که شعر او همه بی استخوان است…همه ش حرف فلان و دنبلان است
ولی شعر تو هست شیرین و قندی…نه چون آن دیگری تنبان و بندی
عجیب است اینکه من نشنیده اسمت…ندیدم وب نوشتت یا که جسمت
اگر ایرج درین عصر و زمان بود…به جان جفتمان جنت مکان بود
گهی بر پشت تو او لیز میخورد…گهی از کون بنده چیز میخورد
چه کم دارد مگر کون تو از من…که ایرج برجهد جای تو بر من؟
ولی فعلا که هم ایرج هم عارف…رها گشتند از دنیا و زخارف
چرا پشت کس خفته به گوری…که آنجایش گذارند کرم و موری
چنین حرف و سخنهایی برانیم…روان این عزیزان را بساییم؟
به شعر تو به جز آنجا که سکته…گریبان دو بیتش را گرفته
همه جایش دگر بی عیب و خوب است…روان است و مثال آب جوب است!

ایشان هم باز به شیرینی یک جوابکی داد و خلاصه ختم کلام کرد و رفت…روزبه که خون خونش را میخورد و از اینکه در چنین جمع شاعرانه ای فضای طنز را به هزل آلوده بود تصمیم گرفت شعری طنز آمیز بنویسد…و این شد که سر و کله اش ناگهان با این شعر پیدا شد که به مراتب نسبت به شعر اولش بهتر و استخوان دار تر بود و مضمونش هم این بود که چرا بر خلاف همیشه مهمانی (که در اصل یک جلسه کتابخوانی بود) به صرف غذا نبوده:

به ظهر جمعه روزی آفتابی ….. من و کیوان ببو خان گلابی
به اقصای کرج ره می سپردیم….زمان زنده را بد می سپختیم
سوی بیت شراگیم مزلف….من و کی وی شدیم آنشب مشرف
درون خانه اش نی قوت و نی آب..به دل ضعفه برون گشتیم از آن باب
به جای شیر و شکر طعنه بودش…شعورش بیش از این افزون نبودش
شراگیم دراز و خانه ای سرد …زمین باید بزد این گونه نامرد
فشار از گشنگی سفلیش می رفت …شعور او به گاو و میش میرفت
مرا از گشنگی حالی دگر شد….کی وی طفلک بدور از هر حشر شد
تو کیوان را ندیدی مرد رزم است …اگر سیرش کنی سکسش به نظم است
شری از ترس کیوان دون ژوانی…ندادستی به ما یک تکه نانی
که گر کیوان همی او سیر کردی ..همی کیوان ورا بس سیر کردی

من هم تیر آخر را در چله کمان گذاشتم و اینچنین رها کردم به سویش:

حکایت کرده ای از آب و از نان…همی کارت بود تشویش اذهان
مگر باز کرده ام کترینگ مفتی…که تا گشنه نشی یادم نیفتی؟
چه شبهایی که تو همراه با او…شکمها پر همه از مرغ و آلو…
کنار سفره اینجا میلمیدید…ز بالا و ز پایین می دمیدید!
چو کیوان سیر میشد او خطر داشت…به هسته های آلو هم نظر داشت
که سیستم مترویی باشد مثالش…چو پر گردد، به راه افتد قطارش
تو هم بعد از غذا سیگار را زود…بگیرانی، قطاری نیست بی دود
به وقت حرکت بر طبق آئین…دو بوقی هم زنی از سمت پایین
در این بین من و همسر توبه کاریم…که آخر ما مگر خدمتگذاریم؟
همین کیوان خبر دارم که پولش…بسی بیشتر بود از قطر دولش…
ولی حرفی از آن هرگز نراند…فقط صحبت به آلت میکشاند
مبادا حرف پیش آید ز سکه…که کی تو میدهی مرغ سه تکه؟
تو هم رسما که چون ما را ببینی…به سنگ قبر خود بدتر برینی
که بدبختم، ذلیلم، استخوانم…ندارم پول و میفروشم فلانم
که انگاری همان چس ذره مهری…که هر ماه میدهی آن هم تو قسطی
تمام زیر و رویت را تکانده…ز بهر دوستان چیزی نمانده…
اگر داری تو این اسهال و سل را… چرا گائیده ای خوار اپل را؟
تو که گوزم نداری توی جیبت…چطور اینگونه است اوضاع و تیپت؟
کلاه و پیپ و کفشت آنچنان است…کت و شلوار تو هاکوپیان است
سفرهایت همه با صد افادات…هوایی است و ایرلاین امارات
تو که پولی نداری توی قلک…غلط کردی نشستی توی قلهک!
خبر دارم که هر شب روی قالی…زمین ها میزنی – با دست خالی!؟
همه خرج و مرامت با کسان است…به ما که میرسی آه و فغان است
در آخر من رسانم بر تو پیغام…ز آن عالیمقام نیک اندام
اگر داری تو در دل اعتقادی…و یا داری به هر حال یک مرامی
بدان پول “فرندز”ت دیر گشته…. و صبر خانمم لبریز گشته…
خدا داند که من این را به رویت…نیاوردم که ریزم آبرویت
اگر بر عهده من بود این کار…حلال میکردمش با حکم “سگ خوار”
ولی من همسری دارم پری رو…که دخل و خرج خانه هست با او
در این مساله او شوخی ندارد…وگرنه بهر من سودی ندارد
اگر پولش ندی خشتک به سر شی…بتر از مهریه تو در به در شی
نگاهش تو نکن اینطور ملوس است…به حجب و غمزه اش چون نوعروس است
اگر پولش ندی بی داد و فریاد… یهو دیدی اومد آنجا جرت داد!

پ.ن: اینها همه را جمع کردم و در وبلاگ آوردم که آرشیو شود و بماند…احتمالا خیلی از دوستان داغ داغ و در همان فیس بوک همه را خوانده بودند. اما در فیس بوک معمولا اعتباری به آرشیو شدن مطالب نیست و حیف است پس از مدتی در سوراخ سمبه های فیس بوک این طبع آزمایی ها گم و گور شوند. امیدوارم برای دوستان غیر فیس بوکی هم جالب بوده باشد…

دسته هاشوخی - طنز برچسب ها:

نوشتن…

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان در این دو هفته که از نوشتن “معجزه پنیر” میگذرد دو پیشنهاد تقریبا همزمان داشتم مبنی بر اینکه بشوند اسپانسر من برای نوشتن… یعنی قرارداد ببندند که تا فلان مدت خرج و مخارجم را بدهند و من بنشینم و “روزهای خرمالویی” ام را بنویسم و وقتی کتاب چاپ شد سود حاصل از آن نصف – نصف باشد.
این دوستان البته هیچکدام با بازار نشر سر و کار ندارند و صرفا احساسی پا پیش گذاشته اند  و احتمالا نمیدانند دستمزد نویسنده در ایران حتی اگر کارش خوب بفروشد و به چاپ چندم برسد آنقدر نیست که ارزش سرمایه گذاری داشته باشد. البته داشتن اسپانسر از یک طرف استرس می آورد (که بد است) و از طرف دیگر آدم را مقید میکند به نوشتن (که احتمالا خوب است). چند سال پیش که البته اوضاع من قابل مقایسه با امروز نبود خانم منیرو روانی پور لطف کرد و حق التالیف چاپ جدید یکی از کتابهایش را به من داد با این دید که دغدغه های مالی ام کمتر شود و تمرکزم را بگذارم روی نوشتن… اما از آنجا که آن زمان آدم عوضی ای بودم با آن پول یک دوچرخه جاینت خریدم و چند سفر خوب به شهرهای مختلف رفتم. بعدها همان دوچرخه را فروختم و کرایه خانه عقب افتاده ام را دادم…همه پول رفت و من یک داستان کوتاه هم ننوشتم. اگر هرکس دیگری به اندازه من مشوق برای نوشتن داشت تا الان برای خودش یک پا چخوف شده بود…همه شرایط برای من مهیاست…

 چهار سال پیش بود که از ترسها و محافظه کاریهایم برای پرداختن جدی به ادبیات نوشتم. امروز دیگر موردی برای آن ترسها نمی بینم…سی و سه سالگی سنی نیست که آدم دست دست کند. با خانوم شین صحبت کردم و قرار شد یک دفتر کار کوچک اجاره کنیم و من روزها بروم آنجا و بنویسم. همه چیزی که احتیاج دارم یک اتاق بزرگ است، یک میز، یک صندلی، یک پنجره، یک تخته وایت برد، سکوت، یک کامپیوتر بدون اینترنت و زمان کافی…

چطور شروع می شود؟ نمیدانم… درباره چیست؟ نمیدانم… طنز است؟ فکر نمیکنم، نمیدانم…ملاحظه ارشاد و مجوز گرفتن را میکنم…؟ نمیدانم…اسمش “روزهای خرمالویی” ست؟…شاید…روزهای خرمالویی اسمی بود که یکدفعه به ذهنم رسید…همان پست شوخی را که نوشتم دنبال یک اسم بودم…اولین چیزی که به ذهنم رسید را نوشتم…بعد تر ها فهمیدم اسم قشنگی ست…”خرمالو” میوه پاییزیست…هم شیرین است و هم البته گس…مثل زندگی ست…”روزهای خرمالویی” را اگر بنویسم به ناچار باید روایتی کودکانه از داستان یک زندگی باشد که پیچ میخورد، گره میخورد، مچاله میشود و تمام میشود. اگر بشود این تلخی را با شیرینی نوشت کار خوبی خواهد شد. اما چند ایده دیگر هم دارم که کاملا متفاوت است با داستانی که در فضایی کودکانه روایت میشود.

 باید بنشینم…آرام شوم…خفه شوم و بنویسم.

دسته هاروزنوشته ها برچسب ها:

معجزه پنیر…!

۱۹ آذر ۱۳۹۰ شراگیم زند ۸۰ دیدگاه

این مطلبی که میخواهم بنویسم تا به امروز از اسرار خانوادگی بوده و جایی گفته و یا نوشته نشده است…در موردش قضاوت نمیکنم و صرفا وقایع را آنگونه که اتفاق افتاده اند مینویسم.با وجود آنکه زمان زیادی از این ماجرا گذشته اما همه اتفاقات به وضوح و با جزئیات در خاطرم هست…سال چهارم دبستان بودم و پدرم یک وانت نیسان داشت که با پول زمینی که تعاونی افسران در شهرک ژاندارمری به او داده بود خریده بود…زمین حدود صد و بیست متر بود و قرار بود تعاونی مسکن افسران برایشان آپارتمان بسازد ولی پدرم جلو جلو همه را یکجا فروخت و با پولش یک وانت نیسان بژ خرید…فکرش این بود که زمین را نمیشود توی شکم سه تا بچه گرسنه ریخت ولی میشود با وانت کار کرد و کمک خرج زندگی شد…. حقوق پدرم ماهیانه ۵۷۰۰ تومان بود که آن زمان تقریبا ۲۵ کیلو گوشت میشد با آن خرید…اگر به پول الان حساب کنید میشود چیزی حدود ماهیانه ۲۵۰ هزار تومان…آن زمانها هنوز قانون پرداخت هماهنگ حقوق تصویب نشده بود و حقوق بازنشستگان رقت آور بود…ولی خب همه کسانی که با درجه سرهنگی و یا سرتیپی بازنشسته میشدند بار خود را در طول دوران خدمتشان بسته بودند و ببو ترینشان دست کم سه چهار تا خانه و کلی مستغلات داشتند…اما پدرم به گفته خودش “دزد نبود” و همین “دزد نبودن” و بعضی رفتارهای خاصی که داشت به او در نظر ما چهره ای فرا انسانی داده بود و همه اش فکر میکردیم او “قدیس” است و ما هم “قدیس زاده” هستیم…چه رفتارهایی؟ ببینید خودتان سوال میکنید والا من میخواهم به “معجزه پنیر” که موضوع این نوشته ام هست بپردازم. البته خوب کردید پرسیدید و شاید هم بد نباشد یک شمه از “جو” ان زمانهای خانه خودمان ارائه دهم که با پیش زمینه ذهنی مناسب به روایت معجزه برسیم.

پدر من چند گونی مطلب نوشته شده در مورد قرآن داشت که نوشتن اینها را بلافاصله بعد از جدایی از مادرم شروع کرده بود و لاینقطع ادامه داده بود. هر برگ سفیدی دم دستش می آمد رویش مینوشت و دیگر مهم نبود که دفتر نقاشی من باشد یا کارتن روغن نباتی… به غیر از در و دیوار روی همه چیز مینوشت… من و خواهر و برادرم دفتر مشقهایمان را از دستش قایم میکردیم و همیشه سرش غر میزدیم که حق ندارد توی دفترهای ما بنویسد…اما او مینوشت…موقع نوشتن خون جلوی چشمش را میگرفت و اگر کاغذ بهش نمیدادیم خودمان را دراز میکرد و رویمان مینوشت…میدانستیم دارد کار مهمی میکند اما مشقهایمان هم به هر حال مهم بود…خودش میگفت تفسیر قرآن است و قرآن “هفت” تعبیر تو در تو دارد و لایه به لایه است…کاری که او میکرد این بود که شروع کرده بود به پوست کندن قرآن و قصدش این بود تا به هسته اش برسد…شما الان نمیفهمید ولی واقعا ما آن موقعها فکر میکردیم خیلی کار عظیمی انجام می دهد پدرمان و هر چند وقت یکبار ازش میپرسیدیم که لایه چندم است و دلمان میخواست زودتر هسته اش را در بیاورد و به ما نشان بدهد…

سوای این مساله پدر من نماز خواندنش هم خاص خودش بود…یعنی در موقع نماز مثل پاندول حرکات نوسانی داشت و به کمتر از سه ربع هم رضایت نمیداد…ان زمانها معلم دینی بهمان گفته بود که امام علی موقع نماز یک تیری را از توی پایش در آورده بودند و او از بس غرق نیایش و مناجات بود متوجه نشده بود و من تقریبا مطمئن بودم پدرم هم همینطور است. یک بار برای امتحان کردنش وقتی که به سجده رفته بود یک سنجاق قفلی را باز کردم و از پشت فرو کردم به ایشان. قصدم این بود که یکی دو رکعت بگذارم بماند و قبل از تمام شدن نماز درش بیاورم و صدای قضیه را هم در نیاورم… اما هنوز نوک سوزن هم وارد نشده بود که پدرم نعره مستانه ای کشید و سر گذاشت به دنبالم… البته این ماجرا و کتکی که خوردم چیزی از اعتقاد قلبی من به او کم نکرد و بعد ها به این نتیجه رسیدم که نباید انتظار داشته باشم پدرم بتواند “علی وار” رفتار کند…

مساله دیگری که باعث شده بود ما شدیدا توهم “قدیس زاده” بودن داشته باشیم چیزهایی بود که میدیدیم…بله من و خواهر برادرم چیزهایی میدیدیم…البته اول من دیده بودم و بعد خواهر و برادرم هم از روی حسادت ، راست یا دروغ خودشان را انداختند وسط که آنها هم میبینند…چیزهایی که میدیدم شش ضلعی های بی رنگ کوچکی بودند که وقتی به آسمان یا یک منظره یکدست و یکرنگ نگاه میکردم جلوی چشمانم می آمد…دایره و بیضی هم بینشان بود و واقعا به زحمت دیده میشدند…اما شکی نبود که بودند…این چیزها را هنوز هم میبینم…الان میدانم ذرات بسیار ریز و معلق در هوایی هستند که میچسبند روی مایع بیرونی چشم و برای خودشان این ور و آن ور لیز میخورند…اما آن موقع عقل الان را که نداشتم… به پدرم رجوع کردم که پدر جان اینها چیستند…؟ پدرم کلی سوال و جواب کرد و از ویژگیهایشان و شکلشان و اندازه شان پرسید و بعد با نمه اشکی که توی چشمانش نشسته بود پیشانی ام را بوسید و گفت که آنها “فرشته گان الهی” هستند…و اضافه کرد چون تو کودک و پاک هستی میتوانی ببینی شان و او چون دلش سیاه است آنها را نمی بیند…همینجا بود که خواهر و برادر حسودم هم دویدند توی بالکن و زل زدند به آسمان و کلی زور زدند و عاقبت ادعا کردند که آنها هم میبینند…بعد من شروع کردم روی این فرشته ها تحقیق کردن و آنها را تفکیک کردن…آنها که مثل لوله دراز و کمی سیاه بودند “جن” بودند…شش ضلعی ها که زیاد تر هم بودند “فرشته های معمولی” و گرد ها “فرشته های مقرب” بودند. یکبار یک فرشته مثلثی هم دیدم و آنقدر برایم این مساله هیجان انگیز بود که بدو بدو رفتم سراغ پدرم که ای پدر… یک “مثلثی” دیده ام…او کیست…؟ پدرم پرسید قائم الزاویه بود؟ گفتم بلی…اشک در چشمانش نشست و گفت آقا امام زمان بوده است!

خیلی بیش از اینها “جو” خانه ما مقدس بود و اگر بخواهم همه را بنویسم خودش یک کتاب میشود. منتهی تنها چیزی که کم داشتیم تا ادعای پیامبری کنیم یک معجزه واقعی بود…البته یک نیمچه معجزه هایی قبلا روی داده بود اما مورد اختلاف بود…مثلا یک بار برادر کوچکم (که عجیب از نظر موزمال بودن شبیه برادر کوچکه مالکوم بود!) قسم میخورد که نصفه شب رفته آب بخورد که حضرت مریم را دیده که عکس حضرت عیسی را که به دیوار آویزان بوده برداشته و در بغل گرفته و خوابیده…من آن زمان مطمئن بودم که داداشم مثل سگ دارد دروغ میگوید و فقط این کار را میکند که خودش را در چشم پدر عزیز تر از ما کند ولی همین داستان را پدرم در حکم معجزه گرفته بود و دائم لی لی به لالای برادرم میگذاشت… و صراحتا به ما گفت مقامی که برادرتان به آن می رسد را هیچکدام از شما نخواهید داشت…غافل از اینکه معجزه واقعی در راه است…

گرسنه بودیم…آخر برج بود و پدرم سه – چهار روز کار گیرش نیامده بود و حسابش هم پیش مرغی و بقالی سنگین شده بود. توی یخچال فقط نان بربری خشک شده بود…و چند تا گوجه له شده…چون همیشه خریدها را با کیسه یا پاکت توی یخچال میگذاشتیم در کنار اینها همیشه کلی کیسه و پاکت خالی هم توی یخچال بود…در اینجور مواقع نان بربری  و چایی شیرین میخوردیم…سیستم اینگونه بود که یک لیوان چایی را نصفه پر میکردیم و بعد شکر میریختیم و هم میزدیم و بعد نان را تویش تیلیت میکردیم و وقتی نرم می شد با قاشق میخوردیم…این اوج فلاکت بود و وقتی این اتفاق می افتاد که در وضعیت قرمز بودیم…یعنی یک پنج تومانی هم نداشتیم و هیچ کس هم به ما نسیه نمیداد و چیزی هم برای فروختن در خانه نبود…(این هر سه باید اتفاق می افتاد که به مرحله قرمز میرسیدیم که البته کم هم اتفاق نمی افتاد)…
یک درجه بالاتر از آن وضعیت زرد بود که اسکلت مرغ میخوردیم…الان ندیدم جایی اسکلت مرغ بفروشند ولی آن زمانها بود…مرغ را لخت لخت میکردند و اسکلتش را خیلی ارزان میفروختند…و پدرم این اسکلتها را میپخت و سوپ میکرد…دقیقا همان کاری که شعبان بی مخ در هزار دستان میکرد…

 از ماجرا دور نیفتیم…دو روز بود که در وضعیت قرمز بودیم و دیگر حالم از نان و چایی شیرین به هم میخورد. از ظهر گذشته بود که ناگهان گویی ندایی درونی به من گفت در یخچال را باز کن (از آن زمان این ندا هنوزهست و باعث میشود روزی چند بار بی جهت در یخچال را باز کنم جوری که صدای خانم شین هم درآمده) …در یخچال را باز کردم و شروع کردم به زیر و رو کردن کیسه های خالی… در طبقه پایین یخچال دستم به چیز سفتی خورد…کیسه ها را کنار زدم و با چشمهای از حدقه بیرون زده دیدم آن چیز سفت یک کیسه فریزری کوچک است که داخل آن تقریبا به اندازه یک مشت بسته پنیر تبریزی قرار دارد…داد زدم پنیر…پنیر پیدا کردم… همه ریختند توی آشپزخانه…اول اصلا فکر نمیکردم معجزه باشد…پنیری بود باقیمانده از خریدهای قبلی که زیر کیسه های تلنبار شده از نظر پنهان و فراموش شده بود…اما پدرم گفت که معجزه است و قبلا هم این معجزه در مقیاس بزرگتری برای حضرت ابراهیم اتفاق افتاده و خداوند از آسمان برای بنی اسرائیل گوشت و مائده  آسمانی فرستاده است…وقتی پدرم میگفت معجزه است شکی دیگر وجود نداشت که معجزه است…اما فقط اشکال کار اینجا بود که خدا چرا خسیس بازی در آورده و فقط صد گرم پنیر تبریزی فرستاده؟ به هر تقدیر در فضایی روحانی و با چشمانی گریان آن پنیر را خوردیم و تمام شد و رفت .

تا مدتها بعد از این ماجرا  انتظار داشتم خدا معجزه اش را این بار در مقیاسی آبرومند تر تکرار کند…آن زمان عشق “مرغ کنتاکی” بودم (البته هنوز هم هستم)…یک بار که باز کف گیر ته دیگ خورده بود یک نماز نیم ساعته پاندولی با صدای بلند خواندم (آن زمان به نظرم سخت ترین و البته موثرترین نوع نماز، نمازی بود که هم حرکات پاندولی داشته باشد، هم با صدای بلند خوانده شود و هم طولانی باشد)…آخر نماز هم شش – هفت دقیقه سجده کردم و بعد دستهایم را که هیچوقت بلند نمیکردم خالصانه به طرف آسمان گرفتم و به جلال و جبروتش خدا را سوگند دادم که این بنده حقیرش را در یابد و اگر ممکن است چند تکه مرغ سوخاری با سیب زمینی و نوشابه برایمان توی یخچال بگذارد و حتی اضافه کردم مقدارش هم مهم نیست و اگر هم کم بود فقط برای من بگذارد و خواهر و برادرم زیاد مرغ سوخاری دوست ندارند و من هم قول میدهم به آنها چیزی نگویم و بعد از این مناجات سه چهار بار مهر نمازم را بوس کردم (کاری که معمولا یک بار میکردم) و دستم را به صورتم کشیدم و تسبیحات اربعه خوانان به طرف یخچال رفتم…تردید نداشتم که اگر این مساله شدنی باشد الان دیگر توی یخچال مرغ سوخاری هست و اگر نباشد به این معنی ست که حتی اگر قمه هم بزنم خدا مرغ کنتاکی بفرست نیست…چشمانم را بستم و در یخچال را باز کردم…آرام چشمانم را باز کردم… در یخچال یک اسپایسی سه تکه با سالاد کلم و نوشابه رژیمی و دو تا بسته سس گوجه فرنگی بود…سیب زمینی اش را ظاهرا فراموش کرده بودند بگذارند و برای همین مجبور شدم در یخچال را ببندم و دوباره باز کنم تا سیب زمینی اش هم حاضر شود…بستن و باز کردن همان و غیب شدن محتویات داخل یخچال همان… بعدها این داستان را برای پدرم و برادر و خواهرم نقل کردم اما هیچ کس این داستان را باور نکرد و حتی پدرم به من اخطار کرد که این مسائل را نباید به شوخی گرفت و مسخره کرد…اما خودم و خدایم میدانیم که آنجا واقعا مرغ اسپایسی سه تکه بود و اگر من به طمع سیب زمینی در یخچال را نبسته بودم آن مائده الهی را میتوانستم به دندان بکشم…

هرچه بود “معجزه کنتاکی” هیچگاه در خانواده ما به رسمیت شناخته نشد و بعدها به تدریج فراموش گردید. تنها “معجزه پنیر” باقی ماند که تا سالها به عنوان سندی بر قداست خانوادگی مان در جمعهای خصوصی به آن استناد میکردیم.

دسته هاشوخی - طنز برچسب ها:

سیاستی که عین دیانت است…

ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود که از جلوی در شریعتی باغ قلهک رد میشدیم…یک ردیف سرباز یگان ویژه جلوی در سفارت ردیف ایستاده بودند و جلو تر از آن چهل پنجاه نفر جوانک با سر و شکل بسیجی رو به سفارت جمع شده بودند… هیچ تنش و تشنجی وجود نداشت و حدسم این بود که یک تجمع نمادین مسالمت آمیز است که توسط نیروهای بسیجی سازمان دهی شده است…شب که به خانه رسیدم و خبرها را شنیدم بهت زده شدم…سابق بر این روال پلیس ضد شورش و نیروهای امنیتی این بود که در برقراری امنیت و کنترل اوضاع با کسی شوخی نداشتند…یعنی کوچکترین تجمعات مسالمت آمیز را چنان با سرعت و قدرت و بی رحمی متفرق میکردند که آدم تا یکی دو هفته جرئت نداشت به آن محل حتی قدم بگذارد…حالا چند ساعت بعد از تسخیر خشونت آمیز مقر انگلیس و آتش زدن آنجا و غارت اموال و رد کردن همه خطوط قرمز امنیتی ، برادران بسیجی و پلیس جلوی در اصلی باغ قلهک داشتند دل میدادند و قلوه میگرفتند…همه لبخند بر لب داشتند و انگار نه انگار آنجا اتفاقی افتاده… همه میدانیم که بسیجیها همانهایی هستند که در مواقع اضطراری آن کاورهای شبرنگ بدون آستین معروف که پشتش کلمه “پلیس” دیده میشود را تنشان میکنند و با باطوم و شوکر برقی و اسپری فلفل و دستبند و بعضا کلت کمری مجهز میشوند و پا به پای پلیس ضد شورش و خیلی وقتها با بی رحمی و خشونت بیشتری اقدام به قلع و قمع معترضین میکنند…چیزی که واضح است این است که پلیس و بسیج هر دو نیروی امنیتی با ردیفهای بودجه مشخص و پرسنل حقوق بگیر و شناسنامه دار هستند و این که بسیج حمله میکند و پلیس نمیتواند جلویش را بگیرد و بعد دولت عذرخواهی میکند همانقدر خنده دار است که کسی با دست راست بزند توی گوش کسی و بعد عذرخواهی کند که سعی کرده با دست چپ جلوی سیلی را بگیرد ولی موفق نشده است…!

نوشتن از این اوضاع کسالت آور است…دلم برای آنهایی میسوزد که مفسر سیاسی هستند و در این بلبشو حالا میخواهند تفسیر کنند و حرکتهای بعدی را پیش بینی کنند و ببینند پشت پرده این نمایش تسخیر سفارت چه بوده و الان درمانده اند و یا مجبور به تفاسیر آبکی از این ماجرا هستند که چطور دولتی در این وضعیت چنین سناریویی را مینویسد و اجرا میکند و یا اجازه میدهد که بنویسند و اجرا کنند…
نظر من این است که زیاد نباید به مخمان فشار بیاوریم…سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما هم که همه میدانیم چگونه است… مشت محکم…و همین می شود که عده ای در لباس بسیج حمله میکنند که سفارت را بگیرند و بسوزانند و ویران کنند و پدرشان را در بیاورند…حالا کی باید جلویشان را بگیرد…؟ مافوقشان…اما شما فکر میکنید مافوقشان مثلا مارتین لوتر کینگ است؟…نه بابا…مافوقشان از آنجا که یک درجه با دیانت تر است (اگر نبود که مافوق نمیشد!) حتی بیشتر از آنها داغ کرده است و قول مساعده و پاداش و حق ماموریت هم بعد از انجام کار را داده است… (اینها البته علاوه بر اجر اخروی ست که بالاترین پاداش است) … حالا چه کسی باید جلوی این مافوق را بگیرد؟ چقدر خنگید…خب معلوم است… مافوق مافوقش…همان که جای مهر هم روی پیشانی اش است و همه اش زیر لب پش پش میکند.. (جمله بعد را به سبک جرمی کلارکسون در برنامه تخته گاز بخوانید) …”میگن شبها که میخوابه تا صبح خواب قیام مختار رو میبینه… و اینکه … فیلم مورد علاقه ش اره ۴ هست…” و او هم به طریق اولی نه تنها نمیتواند کسی باشد که جلوی این حرکات خشونت آمیز و غیر قابل قبول را بگیرد بلکه ردیف بودجه مشخصی هم برای این کار از طریق رابطی که دارد از مجلس درخواست میکند… و همینجور بگیرید و بروید بالا تا برسید به آن عالیرتبه ترین مقامهای مملکتی…جایی که عملا دیگر تفاوتی بین فرماندهی پلیس و سپاه و بسیج و حتی راهنمایی رانندگی و ارتش وجود ندارد و همه پسرخاله اند…باید ریش داشته باشی و تسبیح و اعتقاد راسخ به اینکه حکومت فعلی ادامه حکومت انبیاء و اولیاء الهی ست و مو لای درزش نمی رود…و هرکس غیر از این نظری داشته باشد را لایق مشت محکم و یا به اصطلاح خودمانی ترش شیشه نوشابه بدانی…

دردسرتان ندهم…شاعر میفرماید “هرکه در این بزم مرخص تر است… پست و مقام بیشترش میدهند” …اگر میخواهید در ایران  سیاست را دنبال کرده و حرکات را رصد نمائید یا باید با شوخی و خنده تحلیل نمائید و یا باید حتما واحدهای روانشناسی پاس کرده باشید. چون سیاست ورزی در ایران در واقع ربطی به علم سیاست ندارد و  ریشه در احساسات و باورهای انسانهایی دارد که  خود را حق و هر چیزی به غیر از خود را باطل میپندارند.
 و یا انسانهایی که نان و مقام  خود را در گرو تظاهر به باورمندی به چنین حق و باطلهایی می یابند…

دسته هااجتماعی- انتقادی- تحلیلی برچسب ها:

و اما آن دختر مصری…

۳۰ آبان ۱۳۹۰ شراگیم زند ۳۶ دیدگاه

برهنگی به خودی خود برای مایی که در قرن بیست و یکم زندگی میکنیم چیز عجیبی نیست… ما در خیلی از فیلمها  بعضی از بزرگترین ستارگان سینما را کاملا برهنه دیده ایم و هیچ انسان غیر بنیادگرایی را نمیشناسم که این برهنگی را محکوم کرده باشد یا علیه این یا آن هنرپیشه به خاطر این مساله موضع گرفته باشد و در باره او به بدی قضاوت کرده باشد…در تمام دنیا در کلاسهای نقاشی در دوره ای آناتومی بدن انسان تدریس میشود و برای این کار نیز مدلهای برهنه وجود دارند و باز هیچ انسان غیر بنیادگرایی را نمیشناسم که به این کلاسهای نقاشی و نقشهای برهنه کشیده شده بر روی بومها اعتراض کرده باشد…از طرفی برهنگی این روزها از طریق اینترنت به همه جای جهان راه یافته و “تماشای برهنگی” چه به عنوان یک سوژه جنسی یا یک موضوع هنری بخشی از زندگی همه مردمان جهان شده است…
اما بعضی از ما آدمهای غیر بنیادگرا را چه میشود که اینطور علیه این دختر مصری موضع گرفته ایم…؟ چرا باید مخالف عمل کسی باشیم که بدن برهنه اش را نه به قصد سرگرمی (مانند آنچه در سینما و یا برخی مجلات شاهدش هستیم) یا کسب درآمد (مانند کاری که فواحش و یا رقصنده های برخی کلوپهای شبانه میکنند) و نه حتی به قصد آموزش هنر و یا خلق یک اثر هنری،  بلکه برای نشان دادن اعتراضش به مساله ای که فی الذات باید مورد اعتراض “ما انسانهای غیر بنیادگرا” نیز باشد، نمایش میدهد؟

شاید علت این باشد که اگر کار او را تائید کنیم  بلافاصله سر و کله رندانی پیدا خواهد شد که خب…آقا یا خانم عزیز…اگر کار ایشان درست و مورد تائید است که بسم الله…چرا تو هم لخت نمی شوی…؟ و اگر بگویی من شرایط و یا آمادگی اش را ندارم این حرف به روشنی یعنی اینکه من هنوز گرفتار همان خط قرمزها و باورهایی هستم که آن دختر مصری سعی در شکستنشان داشته است و انوقت است که پارادوکسی به وجود می آید که چطور تویی که هنوز بدنت برایت تابوست داری از کسی حمایت میکنی که سعی در شکستن همین تابوها دارد…!

سر راست ترین کار برای بعضی از ما آدمهای “غیر بنیاد گرا” مخالفت است…حالا یا در حد مسخره کردن و سوژه شوخی و خنده قرار دادن (مانند کاری که خود من وقتی نمیخواستم درگیر این مساله شوم در صفحه فیس بوکم کردم) و یا با نوشتن متنهای تحلیلی و جدی که در آن  یا “انگیزه واقعی” او را زیر سوال ببریم و او را به یک دختربچه ی بی فکر ماجراجوی گستاخ،  تنزل دهیم و یا “تاثیر مخرب” حرکت او بر روی یک جریان یا جنبش را مورد مداقه قرار دهیم و یا مثل خیلیها از بی فایده بودن کار او بنویسیم…همان خیلیهایی که  با نچ نچ کردن و بی فایده دانستن حرکتها و اقدامات دیگران، کنج عافیت نشینی را به هر حرکتی ترجیح میدهند  و حاضر به پرداخت هیچ بهایی و انجام هیچ ریسکی برای هیچ تغییری نیستند…

حاشیه نمیروم…من به این دختر مصری و به جسارتش و به فکرش و به هدفی که از انجام این کار داشته احترام میگذارم…او “نودیست” نیست…اما عکس برهنه اش را منتشر میکند تا اعتراض کند به سطحی نگری و نگاه متعصبانه به زن و بدن زن در یک جامعه رشد نایافته…من موافق برهنگی در ملاء عام نیستم و احتمالا او هم نیست… اما عکس برهنه اش را در ملاء عام منتشر میکند تا صدای اعتراضش را به همه دنیا برساند…که این بدن من است…بدن زن است که در همه این سالها جامعه سنتی مصر با آن مثل یک تابو برخورد کرده است…ببینید…همه اش همین است…و این برهنه شدن نهایت اعتراض کسی میتواند باشد که همواره از زن بودن و بیان زنانگی اش منع شده و به خاطر زن بودن و زنانه گی اش دچار انواع محرومیت ها و محدودیت ها شده است
و این کار او بسیار قابل احترام  است…

پ.ن:  من فکر نمیکنم در ایران هیچ مردی از “مرد بودن” و یا ” بیان مردانگی” اش منع شده باشد.(مگر در مورد دگر باش ها…)  یعنی مردها به روشنی از کمیت و کیفیت روابط جنسی خود در جامعه حرف میزنند و یا خواسته های جنسی شان را مطرح میکنند و این در بخش بزرگی از جامعه ایران تابو نیست و قانون هم همیشه هوای مسائل زیرشکمی آقایان را کم و بیش داشته است (البته  باز منهای تماشای پورن  که برای مردان ایرانی ممنوع است) …همچنین در مقایسه با زنان، مردها در ایران و خیلی از کشورهای جهان به خاطر جنسیتشان دچار محرومیت یا محدودیتی نشده اند. در نتیجه به نظر من اصلا نیاز نیست برخی آقایان جسارت به خرج داده و برای همراهی با آن دختر مصری عکسهای لختشان را منتشر کنند…آخر منظورشان از نمایش این آلتهای آویخته و بدنهای پر مو چیست؟ اگر قصد حمایت از حقوق پایمال شده زنان را دارند چه نیازی ست به آلت نشان دادن…؟ در جوامعی مثل ایران این آلتهای آویخته همیشه و همه جا عزیز کرده و صاحب حق و حقوق بوده و ترکتازیها کرده اند…در عرصه مجازی بهتر نیست غلاف شوند؟

پ.ن: پی نوشت قبلی به این معنا نیست که من معتقد به لخت شدن خانومهایی هستم که کار او را تحسین کرده اند…لخت شدن چیزی ست که برای هرکس هزینه خودش را دارد…ماجده اگر یک فعال شناخته شده زنان بود یا اگر یک مجری تلویزیونی محبوب بود یا اگر مثلا دارای برخی ارتباطات عاطفی خاص با خانواده اش بود یا اگر مساله ی خانواده اش و یا دوستان نزدیکش به شدت نگرانش میکرد یا اگر حمایتهای دوست پسرش را نداشت یا اگر ویژگیهای شخصی و روحیه دیگری داشت (مثلا به شدت خجالتی بود یا روحیه خاصی که برای این کار لازم است را نداشت) شاید اصلا دست به این کار نمیزد..من میگویم اگر هزینه لخت شدن برای شما هم زیاد هزینه بالایی نیست چرا که نه؟…از جرکت او با لخت شدن حمایت کنید…
اما اگر میدانید فردایش از فشار ننه بابایتان و یا شوهر غیرتی تان و یا دوست پسر گردن کلفتتان و یا حرف عمه بدری و دختر خاله مینایتان مجبور میشوید چهل تا قرص بخورید و خودتان را بکشید مگر مجبورید؟…نکنید…بنشینید سر جایتان و سعی کنید جو گیر نشوید…همینجوری هم سری تکان دهید و لبخندی بزنید و برای او آرزوی موفقیت کنید کافیست…!

دسته هااجتماعی- انتقادی- تحلیلی برچسب ها:

فرازهایی از سخنرانی تاریخی شراگیم زند به مناسبت سقوط قریب الوقوع نظام گودریستی

۲ آبان ۱۳۹۰ شراگیم زند ۵۱ دیدگاه

…خانومها و آقایان عزیز…اشتباه نکنید…من به هیچ وجه موافق این برخوردهای خشن و ضربتی با گودریستها نیستم…به جای این کارها باید آموزش داد…باید فرهنگ استفاده از اینترنت را به این جماعت یاد داد…باید کار کارشناسی کرد و دلایل گرایش جوانان به  گوگل ریدر را بررسی کرد…چند نفر از ما وبلاگنویسان، آن اوایل که این افراد می آمدند و برای ما کامنت می گذاشتند که: “وبلاگ زیبایی دارید، به من هم سر بزن.” رفتیم و به وبلاگشان سر زدیم؟ چقدر این جوانها را ساپورت کردیم تا به ادامه فعالیت شرافتمندانه در وب علاقمند شوند؟…ما همه در به وجود امدن این معضل سرخوردگی و گرایش به پدیده های کاذبی مانند گوگل ریدر مقصریم و امروز باید مسئولیت تاریخی خود را در برابر این افراد بپذیریم…
دوستان…حالا که مدیران گوگل بولدوزر فرستاده اند تا این “خاک سفید” دنیای مجازی را صاف کنند، چند نفر از ما حاضریم که به یک گوگل ریدری بیخانمان پناه بدهیم؟ چند نفر از ما قطره اشکی را از چهره یکی از ایشان خواهیم زدود و با لبخند و آغوش باز پذیرایش خواهیم شد؟…میدانم…میدانم…خواهش میکنم همهمه نکنید…اجازه بدهید حرف من تمام شود…من میدانم که بلایی که گودریستها بر سر وبلاگستان فارسی آوردند، مغول بر سر ایران و ایرانی نیاورد…و میدانم که این جماعت انقدر چشم سفیدند که مطلب قبلی من هنوز در گوگل ریدر دارد خاک میخورد. من همه اینها را خیلی بهتر از شما میدانم…
به راستی کدامیک از شما به اندازه من زخم خورده گودریستهاست…؟ ولی من بخشیدم…همه شان را بخشیدم…(صدای گریه حضار – چند تن از گودریستهای حاضر خود زنی میکنند)…و میخواهم که شما هم ببخشید…اینها برادران و خواهران ما هستند..به راستی اگر شما یک خواهر بیمار و یا یک برادر عقب افتاده داشتید همینگونه با ایشان رفتار میکردید یا سعی در مداوا و یا تربیت ایشان میکردید؟

من همینجا اعلام میکنم که درهای وبلاگ شراگیم به روی تمام گوگل ریدریها باز است…و از این بالاتر تصمیم دارم سرپرستی سه نفر از این افراد را به عهده بگیرم. من همینجا و در حضور شما عهد میکنم که بر سر سه تن از سرکردگان ایشان آب توبه ریخته و آنها را در دامان پاک خود  پرورش دهم و ان شاء الله سه وبلاگ نویس توانا تحویل جامعه مجازی نمایم.
البته من از سایر وبلاگنویسان انتظار ندارم که مانند من در اصلاح و تربیت این افراد بکوشند. ترسها و تردیدهای شما را درک میکنم و از طرفی  این کارها سعه صدر و از خود گذشتگی میخواهد که نزد هرکس یافت نمیشود. خواهش من از شما وبلاگ نویس محترم و کامنت گذار زحمتکش فقط این است که چند وقت دیگر که گوگل آب در خانه این مورچگان ریخت و اینان دسته دسته به هر سوی سرازیر شدند آنها را از خود نرانید…کامنتهایشان را بخوانید و جواب بدهید و اگر وبلاگی برای خود دست و پا کرده بودند به وبلاگشان بروید و تشویقشان کنید. دوستشان داشته باشید و فراموش نکنید که گوگل ریدریها هم احتمالا مثل ما انسانند و باید با آنها انسانی برخورد شود.
من در اینجا سخنان خود را به پایان میبرم و در آخر خواهشم از مسئولین آگاه و دلسوز کمپانی معظم گوگل این است که بعد از تخریب کامل گوگل ریدر، به جای آن فضای سبزی ایجاد  و در آن تندیسهایی از وبلاگرهای کلاسیک را نصب نمایند تا درس عبرتی برای همه آنهایی باشد که احتمالا در آینده دوباره هوس میکنند جریانی انحرافی در محیط مجازی به راه بیندازند و اسباب کم رونق شدن وبلاگ و وبلاگ نویسی – این ستون راستین جهان مجازی -  گردند. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. (تکبیر و تشویق شدید حضار)

دسته هاشوخی - طنز برچسب ها:

آگهی گودری با جایزه…!

۲۹ مهر ۱۳۹۰ شراگیم زند ۴۶ دیدگاه

گوگل ریدریهای عزیز…گوگل ریدریهای مهربون…! یه جوانی هست…که به از شما نباشه خیلی پسر خوبیه…لیسانس شیمی داره و مدیر بخش تضمین کیفیت توی یه کارخونه تولید عایقهای صنعتی بوده…به دلایلی بعد از ده سال با اونجا قطع همکاری کرده…اگه دوستی، آشنایی، فامیل دوری دارین که دست بر قضا به یک لیسانس شیمی با ده سال سابقه کار و دارای مهارت و تجربه در پیاده سازی سیتمهای ایزو ۹۰۰۱ و مانند اون نیاز داشته باشه، یه ایمیل به من بزنین تا ترتیب ارسال رزومه کامل ایشون رو بدم…!
sharagimzand[a]gmail.com

پ.ن: اگه زحمتی نیست به اشتراک بگذارید…نذر میکنم اگه ایشون یه کار مناسب پیدا کنن تا سه ماه، هر روز یک پست بالای بیست خط  بنویسم… به شرفم قسم…!

دسته هاروزنوشته ها برچسب ها:

استوانه های روحی…

۲۵ مهر ۱۳۹۰ شراگیم زند ۷۸ دیدگاه

من یک تزی دارم و آن این است که هرکدام از ما با استوانه هایی با ظرفیتهای مشخص به دنیا می آئیم که جایگاه غمها و شادیهای ما هستند…این استوانه ها نهایتا تا سنین نوجوانی کم یا زیاد پر میشوند و  باقی عمر، صرفا به مصرف کردن این مقادیر غم و شادی ذخیره شده در وجودمان می گذرد.
واحد اندازه گیری مقدار این غمها و شادیها را به احترام کشف کننده اش “زند مکعب” نامگذاری کرده ام…داشتم برای خانم شین توضیح میدادم که به طور مثال “ژن” ما زندها  یک ژن الکی خوش است…یعنی استوانه های شادی مان خیلی بزرگ است و استوانه غمهایمان کوچکتر است (نشان به آن نشان که کلا عموهای من و حتی پدرم با وجود همه سختیها و مشکلات اما یک سرخوشی الکی برای خودشان دارند و به صورت پیشفرض همیشه خنده روی لبانشان هست.)…اما نباید اشتباه کرد…مهم این نیست که ظرفت چقدر بزرگ باشد…مهم این است که چقدر پر شده باشی…در سنین بالاتر روح تو به طور غریزی و ناخودآگاه به همان نسبتی که پر شده ای، غمها و شادیهایت را مصرف میکند به گونه ای که در سنین پیری و کوری هر دو همزمان با هم به اتمام میرسند و تو به بی تفاوتی و سپس مرگ میرسی…(این هم شاید یکجور سازگاری طبیعی ست)
این مساله تعیین کننده همه حالات و احوالات ماست…برای مثال اگر تو “هفتاد زند مکعب” شادی و “سی زند مکعب” غم در کودکی کسب کرده باشی با هرکس که ازدواج کنی و از نظر معیشتی در هر وضعی که باشی همواره سی درصد اوقات غمگین خواهی بود و هفتاد درصد شاد…فرقی نمیکند که شوهرت راننده کامیون باشد، استاد دانشگاه باشد یا شراگیم زند…تو همواره سی واحد از زندگی ات را با غم و عصبیت و کلافه گی سر خواهی کرد…اگر با راننده کامیون باشی آن سی درصد علتش اعتیاد احتمالی حشمت، بد دهن بودن او و یا داشتن زن دوم در قرچک ورامین و مانند اینهاست، اگر شوهرت استاد دانشگاه باشد آن سی درصد  ریشه اش در سیگاری بودن فریبرز، مادر یا خواهر سیریش و فضولش و عقل معاش نداشتن اوست و اگر شراگیم زند باشد علتش همین چیزهائیست که گاه و بیگاه بهش فکر میکنی و غصه میخوری و موجب بحث و بگومگو بین ما میشود…تو سی واحد غم داری و این سی واحد را جتی اگر زن مرحوم راکفلر هم بودی، حتی اگر زن انریکو ایگلسیاس هم بودی، ناچار بودی مجرایی برای خرج کردنش پیدا کنی…
به او گفتم فرض کن الان تنها  بحث و جدل بین من و تو بر سر این باشد که من هر ماه کلی پول بی زبان را میدهم و کتابهایی میخرم که هیچکدام را هم نمیخوانم (خواننده های کنجکاو و عزیز…این صرفا  یک مثال است و واقعیت ندارد!)…تو فکر میکنی اگر من قول شرف بدهم که دیگر یک ریال بابت کتابهایی که نمیخوانم هزینه نکنم زندگی مثل شربت قند برای تو  شیرین میشود… آیا تو دیگر هیچ سوژه ای برای حرص خوردن و عصبانی شدن نخواهی داشت؟ یا بگذار یک مثال دیگر بزنم…تو فکر میکنی اگر ان راننده کامیون اعتیادش را بگذارد کنار و قضیه زن دومش هم منتفی بشود و به جای “زن این زهرماری ما پس چی شد !؟” بگوید :” عزیزم شام چی درست کردی؟” زنش هیچ غم و غصه دیگری نخواهد داشت…؟
اشتباه میکنی…قانون اول زند میگوید: “غمها و شادیها از بین نمیروند…فقط از یک سوژه به سوزه دیگری منتقل میشوند…”
و دقیقا برای همین است که  به جهنم دره بروی یا به اعیانی ترین خانه ی روی زمین هم شادی را خواهی دید و هم غم را…منتها یکی همه آن سی واحد غمش را به پای مادر سرطانی خود میریزد و دیگری به پای هاپوی کوچولوی مریضش…هر دو صادقانه غصه میخورند و از چشم هر دو اشک سرازیر میشود. اشک واقعی…

و بعد باز برای او مثالهای دیگری زدم و سعی کردم ثابت کنم که نسخه ما در همان ده – پانزده سال اول زندگیمان پیچیده شده و اینکه من شبیه عموی کوچکم که همیشه در حال قهقهه زدن است نشدم و  اگر میبینی جز در میان نوشته هایم در خیلی ازمواقع اثری از شادی در زندگی ام ندارم تقصیرش به گردن زندگی گذشته ام است…جایی که به خاطر شرایط زندگی ام شادی شانس زیادی برای سر ریز شدن به استوانه خالی وجودم نیافت… و حالا من طبق قانونی طبیعی ناچارم که غمها و عصبیتهایم  را به پای هر آن چیزی بریزم که بر سر راهم سبز میشود…حتی اگر در ایران و زیر بمباران اینهمه سوژه دپرس کننده  نبودم و حتی اگر یک زندگی به مراتب مرفه تر از الان داشتم  باز من همین آدم بودم…دقیقا همین آدم.

دسته هااجتماعی- انتقادی- تحلیلی برچسب ها:

دپ فلسفی…!

۱۱ مهر ۱۳۹۰ شراگیم زند ۴۹ دیدگاه

روی مبل لم داده م و توی فاز خودم هستم…خیره شده ام به یک گوشه ای و هر از گاهی آهی میکشم…غم پنهانم تلخی ساقه علفیست که به دندان میفشرم.. فکر میکنم…خانم شین هی میاید توی آشپزخانه و هی  میرود توی اتاق و هی هیچ نمیگوید.. البته متوجه میشوم که  گاه گداری چشم غره ای می رود و چیزی زیر لب به اعتراض میگوید…چه میشود  کرد…؟ آن روز اول که آن بله معروف که وبلاگستان را تکان داد گفت باید فکر اینجاهایش را هم میکرد…ما روشنفکر جماعت بالاخره علی بی غم که نیستیم که همه ش هره کره باشد یا به به چه خانومی دارم من و نمیدانم اسم بچه بیا انتخاب کنیم و از این کارهای زن و شوهری زیر دیپلم …ما دپ میزنیم…روزی یکی دو ساعت که رو شاخش است…ولی خیلی وقتها هم ممکن است چند  روزی طول بکشد…این طبیعی ست…اصلا هم معلوم نمیکند که این تلخی ساقه علف کی میاید و کی میرود… وسط میهمانی نشسته ای و داری نارنگی پوست میکنی و جوک میگویی که یک دست غیبی میاید و شترق میزند پس گردنت…جوری میشود که میوه توی دهانت رو هم دیگر انگیزه نداری قورت بدهی چه برسد به اینکه جوکت را تمام کنی…یعنی تا این حد خاصیم…نه اینکه فکر کنید بلوف میزنم یا قصد خودنمایی دارم…خانومم این چیزها را به چشم دیده…ولی قویا معتقد است که این حالات روحی که بر من میرود  ربطی به روشنفکری و این برنامه ها ندارد…و اصرار دارد پشت هر بار کرچ شدن من یک علت مادی و فیزیکی مشخص و البته کم اهمیت نهفته است…این را هم بگویم که خانمم اصلا من را روشنفکر نمیداند…و من واقعا نمیدانم دیگر باید چه کار کنم که خانمم این جنبه از وجود من را زیر سوال نبرد… البته تقصیر خودم هم هست…یعنی یک اتفاقی افتاد که همان را خانم شین کرد علم عثمان و دائم توی سرم میزند و توی ماتحتم فرو میکند  که تو چه جوری رویت میشود که بگویی من روشنفکرم…حالا اینکه آن اتفاق چه بود، بماند…

یا نه…اصلا چرا بماند؟ ما و شما که دیگر این حرفها را نداریم…اگر نگویم حالا لابد شما هم فکر میکنید یک پای روشنفکری ما میلنگد…از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان مدتی پیش بود که دیدم خانومم ساعت ۹ شب با یک تا بولیز و دامن مرد افکن که مخصوص اندرونی و توی خانه طراحی شده سطل آشغال را گرفته که ببرد بگذارد دم در…من هم تذکری لسانی وظیفه ای همگانی دادم و گفتم به نظرم بهتر است لااقل ساق سیمین را بپوشاند و اینطور مثل لیدی گاگا در انظار عمومی ظاهر نشود و توضیح دادم که اینجا ساوجبلاغ است و گربه های نرش هم متلک می اندازند و مزاحم نوامیس میشوند…همسایه ها هم که شکر خدا هم راننده بیابانی و اهل دلند و اگر اینطور بروی و خدایی ناکرده، زبانم لال، مهرت به دل کسی بیفتد و از فردا روی گلگیر و پشت باربند کامیونها جای عکس آن دختر عینکی که کلاه کابویی به سر دارد، من عکس ساقهای تو را ببینم  چه خاکی باید به سرم بریزم؟
خداوکیلی بی راه گفتم؟ و حالا این شده سند اینکه من نه تنها روشنفکر نیستم که از آن تیپ مردهایی هستم که میگویند  زن باید برود توی صدف….شما دیگر چرا نچ نچ میکنید؟ بابا جان اینجا ساوجبلاغ است… من خودم هم خیلی وقتها که اینجا توی خیابان  راه میروم آرزو میکنم که کاش صدفی داشتم و میرفتم توی صدف…به هر حال اصلا زیر بار نمیروم که این حرفم نشانه غیر روشنفکر بودنم باشد…

حالا بگذریم…بحث سر چیز دیگری بود…نشسته بودم روی مبل و در عوالم خودم بودم که خانمم آمد سراغم که  “الان چت شده دوباره؟ نیم ساعته زل زدی به این جا کفشی…داری سعی میکنی با چشمات تکونش بدی؟”
یه لبخند به تلخی قهوه و کمرنگی چای دم صبح میزنم و با خودم فکر میکنم آخه چطور میشه بعضی حالات و افکار رو توضیح داد؟
دوباره میگه: “من دیگه حوصله م از دست این کارای تو سر رفته…هرچند وقت یه بار این قیافه ها رو میگیری و جوری به خودت جو میدی که خودت هم باورت میشه که دپ روشنفکری زدی…ولی نزدی…همیشه هم بهت ثابت میکنم که این ادا اصولات ربطی به روشنفکری نداره…یادته اون روز خونه خواهرت اینا یهو وسط مهمونی دپ زدی…؟ هرچی هم بعد ازت پرسیدم چت شد یهو، چیزی نگفتی و فقط یه سری اشاراتی به پوچ بودن این دور هم جمع شدنها و اینچور زندگیها کردی…یادته؟…ولی من حواسم بهت بود…تو  بعد از اینکه علیرضا بهت گفت شیکم آوردی یهو رفتی تو لک…وگرنه قبلش خیلیم همه چیز خوب بود و سه برابر همه صدای خنده تو بلند بود…تو [دور از جونت] یه مقدار خنگی و خودت متوجه نمیشی واسه چی دپ میزنی بعد دوست داری فکر کنی به خاطر خاص بودنته…(جمله داخل کروشه از خودم است.)
این از این…بازم بگم؟ همین دفعه قبل که داشتیم از اصفهان برمیگشتیم و از وسطای راه توی ماشین تو همه ش تو خودت بودی و یک کلمه حرف نمیزدی فکر میکنی چت بود؟  داشتی در مورد مرگ و زندگی و فلسفه هستی فکر میکردی؟…نه جونم…برای این بود که ساعت سه بود و هنوز ناهار نخورده بودی…دیدی که تا چلوکباب رو زدی، روشن شدی و باز شدی همون شری بگو بخند همیشگی…الانم من نمیدونم چته…ولی مطمئن باش اگه بگردی میبینی اینکه مثل مجسمه اینجا نشستی و زل زدی به جا کفشی، هیچ ربطی به فکری که توی سرت هست نداره…بگرد ببین دردت چیه…با کسی حرفت شده؟  تشنه ات نیست؟  دستشویی نمیخوای بری؟”

جدی خانمم فکر میکنه من تا این حد عقب افتاده م که از زور دستشویی نرفتن حالم بد شده باشد و بعد فکر کنم دپ فلسفی زده ام…!فکر نمیکنم دیگر بدتر از این بشود کسی را کرد توی وایتکس.

دسته هاروزنوشته ها, شوخی - طنز برچسب ها:

غلام پشکل…!

۲۸ شهریور ۱۳۹۰ شراگیم زند ۱۹ دیدگاه

اگر از کسانی که بین سالهای ۶۸ تا ۷۰ در محمد اباد کرج زندگی میکردند بپرسید که بزرگترین معضل محله شان چه بود  قریب به اتفاق از جوانکی نام میبرند که یکبار راس ساعت ۱۳ و یکبار راس ساعت ۱۹ با موتور گازی اش خیابان روبروی مدرسه  را قرق میکرد…ساعت ۱۳ ساعت تعطیلی شیفت دخترانه مدرسه و ساعت ۱۹ ساعت تعطیلی شیفت پسرانه همان مدرسه بود …این جوانک حدودا بیست و چند ساله مینمود و برای مایی که تازه از دبستان به راهنمایی پا گذاشته بودیم و خطرناکترین آدمی که میشناختیم “محسن گربه” بود،(که البته بعدها بر من مشخص شد که ایشان انقدرها هم خطرناک نبودند) آن جوان هیبتی فراتر از حد تصور داشت جوری که حتی خود “محسن گربه” هم از او دوری میکرد…اسم این جوان موتور سوار “غلام پشکل” بود…این اسمی بود که بچه های مدرسه به او داده بودند و کاملا جا افتاده بود و به طور جدی استعمال میشد و من هم واقعا فکر میکردم اسم و فامیل واقعی اش است و “پشکل” هم در ترکی لابد یک معنای دیگری دارد. آن زمانها چون دور و بر ما همه از دم ترک بودند و فارسی ترکی را قاطی حرف میزدند من عادت کرده بودم که معنای هرچیزی را که نمیفهمم فکر کنم که لغتی ترکی ست و خلاصه بد به دلم راه نمیدادم…

اگر یادتان باشد قبلها نوشته بودم که دست تقدیر من و “محسن گربه” را که آن اوایل خیلی ازش میترسیدم سر راه هم قرار داد و ما بالاجبار در کلاس کنار هم مینشستیم و بعد از مدتی بالاخره ترس من هم ریخت و دوست شدیم…البته دوستی دوستی هم که نبود و  او بیشتر نسبت به من حالت حامی و پشتیبان را داشت (البته اگر از لغت پشتیبان برداشت غلط نکنید)…یک روز همین محسن گربه من را کناری کشید که  حواسم را جمع کنم و امارش را دارد که “غلام پشکل” بچه باز است…من عادت داشتم (و البته هنوز هم دارم) که وقتی چیزی را نمیفهمم و یا مساله ای برایم گنگ است جوری وانمود میکنم که انگار میدانم و زیاد خودم را گول و گیج نشان نمیدهم…و البته در این مورد خاص واقعا هم فکر میکردم که منظور او را فهمیده ام و فقط برایم عجیب بود که غلام پشکل با آن سن و سال چطور است که هنوز با بچه ها بازی میکند؟

گذشت و گذشت تا اینکه یک روز جمعه بود که داشتم با دوچرخه ام جلوی خانه برای خودم بازی میکردم که صدای موتور غلام پشکل را از پشت سرم شنیدم…اصلا یک در هزار هم احتمال نمیدادم که بایستد و بخواهد با من سر صحبت را باز کند…اما او ایستاد و با صدایی که بی شباهت به صدای فرانچی در کارتون بچه های مدرسه آلپ نبود از من پرسید : “هی پسر…! اسمت چیه؟”
این را هم بگویم…پدر من به طرز بیمارگونه ای ما را از حرف زدن با غریبه ها نهی کرده بود و ما هم به طرز بیمارگونه ای از او اطاعت میکردیم و حتی نمیتوانستم تصور کنم که بخواهم جواب غریبه ای را بدهم…اما غلام پشکل با آن موتورش و با آن شالی که به پیشانی بسته بود تمام قد جلوی من بود و موتورش داشت پت پت میکرد و از من سوالی پرسیده بود و تا جواب نمیگرفت هم انگار خیال رفتن نداشت…من به او نگاه میکردم و زور میزدم که حرفی از دهانم بیرون نیاید…دوباره پرسید : “گفتم اسمت چیه؟”
مخمصه بدی بود…برای اینکه غلام پشکل حس بدی نداشته باشد و از دستم عصبانی نشود سعی میکردم فقط خیلی دوستانه به او لبخند بزنم (پدرم لبخند را غدقن نکرده بود)…احتمالا در آن لحظات غلام پشکل با خودش فکر میکرد که من عقب افتاده ای چیزی هستم…وقتی که لبخند احمقانه من طولانی شد این بار گفت: ” زبونت رو موش خورده؟”
ناگهان نمیدانم چه شد که دل به دریا زدم و برای خلاص شدن از وضعیتی که گرفتارش شده بودم تصمیم گرفتم به مودبانه ترین و البته کوتاه ترین شیوه ممکن جوابی بدهم و خودم را خلاص کنم…و البته بزرگترین اشتباهم این نبود… این بود که یک لحظه فکر کردم آدمها را با نام فامیلی صدا بزنیم مودبانه تر است تا با اسم کوچکشان…و این بود که این جملات از دهانم خارج شد: ” آقای پشکل…پدرم گفته با غریبه ها حرف نزنم…”
چند روز بعد غلام پشکل با یک تفنگ بادی دو بار از فاصله نزدیک به کپل من شلیک کرد و بی حساب شدیم…

پ.ن: این نوشته را به دوست خوبم کیوان تقدیم میکنم که با انتشار عکس ایام جوانی اش در فیس بوک یاد و خاطره غلام پشکل را برای من زنده کرد!

دسته هاشوخی - طنز برچسب ها: