به روز شدن بعد از مدتها…

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ شراگیم زند ۷ دیدگاه

همینجوری دلم برای وبلاگم تنگ شده بود…گفتم بیایم چیزکی بنویسم به یاد ایام جوانی که اینجا چیزها مینوشتم…
سعی میکنم حتی کوتاه هم که شده اینجا را در هر فرصتی که به دست می آورم به روز کنم…بد است جوری بشود که انگار روی وبلاگ خاک مرده پاشیده باشند. شگون ندارد!
:)

دسته هاروزنوشته ها برچسب ها:

راهنمای گام به گام پناهجویی (طنز)

۷ مرداد ۱۳۹۳ شراگیم زند ۱ دیدگاه

از این پس مجموعه درسگفتارهایی با عنوان راهنمای گام به گام پناهجویی (هر هفته دو قسمت) در بخش وبلاگ “ایران وایر” منتشر خواهد شد.
برای خواندن دو قسمت اول میتوانید بر روی لینکهای زیر کلیک نمائید.
بدیهی ست که مطالب مندرج در این نوشته ها صرفا طنز می باشد.

قسمت اول:
http://iranwire.com/blogs/8356/6085/

قسمت دوم:
http://iranwire.com/blogs/8356/6095/

دسته هاشوخی - طنز, گزارش-سفرنامه برچسب ها:

درست مثل یک ماتادور…!

۲۶ تیر ۱۳۹۳ شراگیم زند ۱۸ دیدگاه

شب بازی ایران و آرژانتین تک و تنها توی آغلی  نیمه تاریک در روستایی مرزی با دیوارهای سنگی قدم میزدم. تنها دریچه به بیرون دو سوراخ روی سقف آغل بود که دو لکه  نور سفید رنگ از آن بر کف زمین افتاده بود. فکر و خیال رهایم نمیکرد. کنار دیوار سنگی چند گونی خالی برنج را به هم دوخته بودند و پهن کرده بودند روی زمین. گوشه ای از آن نشستم و به گونی بزرگی پر از سبوس گندم تکیه دادم… به یاد کتابی افتادم که با خود آورده بودم. تا تاریک شدن هوا چند ساعتی زمان داشتم و کتاب خواندن بهتر از فکر و خیالهایی بود که راه به جایی نمی برد. کوله ام را جلو کشیدم و از آن “خانه ادریسیها” را در آوردم. چرا از بین آنهمه کتاب این یکی را برای آوردن انتخاب کردم؟ نمیدانم…شاید برای اینکه همیشه میخواستم آن را بخوانم و هیچوقت به سراغش نرفته بودم…کتاب را باز کردم و شروع به خواندن کردم:
“بروز آشفتگی در هیچ خانه ای ناگهانی نیست، بین شکاف چوبها، تای ملافه ها، درز دریچه ها و چین پرده ها غبار نرمی مینشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزاء پراکندگی را از کمینگاه آزاد کند…”

کتاب را بستم و سعی کردم بغضم را قورت بدهم…

***

شهریورماه پارسال بود که از محل کار سابقم زنگ زدند که برایت از دادسرا نامه ای آمده. نامه ابلاغیه ای بود مبنی بر ممنوع الخروج بودنم و نشان میداد که در دادسرای شهید مقدس پرونده ای دارم. در نامه ذکر شده بود که اگر به این ممنوع الخروجی اعتراضی دارم بیست روز فرصت دارم که حضورا به آنجا بروم و اعتراضم را مطرح کنم. با دوستانم مشورت کردم و در اینترنت هم چرخی زدم و به این نتیجه رسیدم که هیچ تضمینی نیست که بروم آنجا و بعد بتوانم برگردم. یکی از اقوام را فرستادم که به نیابت از من برود سر و گوشی آب بدهد که به او گفته بودند پرونده امنیتی ست و باید خودشان بیایند. من هم نرفتم به این امید که شاید فقط خواسته باشند هشداری بدهند که دست و پایم را جمع کنم و چون قصد خروج از ایران را هم نداشتم موضوع را مسکوت گذاشتم به این امید که گذشت زمان مساله را حل کند.
درست روز بازی ایران و نیجریه بود که حوالی ظهر موبایلم زنگ خورد. شماره ای نیفتاده بود. گوشی را برداشتم و شخصی ان سوی خط از من پرسید که آقای فلانی هستید؟ پرسیدم شما؟ که سوالش را تکرار کرد و من چون سماجتش را دیدم جواب ندادم و دوباره پرسیدم شما کی هستید؟ طرف خودش را معرفی نمیکرد و با لحن تند تری باز سوالش را تکرار کرد و من هم گفتم اشتباه گرفته اید و گوشی را قطع کردم و چون دیدم باز زنگ می زند گوشی را به کل خاموش کردم. ده دقیقه بعد موبایل همسرم زنگ خورد و باز private number افتاده بود. گوشی را برداشتم و گفتم که بله…خودم هستم. طرف کمی غر غر کرد و بعد خودش را “مفیدی” از وزارت اطلاعات معرفی کرد و گفت دو روز دیگر ۹ صبح بیایم به ساختمانی در خیابان ابوذر و تاکید کرد که با هیچکس در این مورد صحبتی نکنم و هیچ نوشته ای را هم پاک نکنم! و در آخر اضافه کرد که اگر میخواستیم بگیریمت در خانه میگرفتیمت!

از اینجا بود که شروع کردم به تحقیق و زیر و رو کردن اینترنت که احضار تلفنی اطلاعات چگونه است و اصولا چرا تلفنی احضار میکنند و معمولا اینگونه احضارها به چه چیزی ختم میشود. و البته نتایج جست و جو ها و البته پرس و جوهایم امید بخش نبود. میدانستم آرشیو وبلاگم برای آنها معدنی ست از اتهامات ریز و درشت و علاوه بر آن در فیس بوک هم هیچگاه خط قرمزی برای نوشتن نداشتم. از طرفی میدانستم آقای اطلاعاتی پشت خط ممکن است بلوف زده باشد که اگر میخواستیم بگیریمت می امدیم در خانه و احتمالا آدرسی از ما نداشتند.  چون اولا احضاریه دادگاه را به آدرس محل کار سابقم فرستاده بودند که من سالها بود آنجا کار نمیکردم و فقط مدت کوتاهی از انجا برایم بیمه رد شده بود و در ثانی بعد از تماس با گوشی من و گوشی شمسی وقتی ما دو روز بعد هر دو گوشی هایمان را خاموش کرده بودیم، به گوشی پدر شمسی زنگ زدند و نه به شماره ی خانه مان…! البته این احتمال هم وجود داشت که آدرس من را داشته باشند اما چون میدانستند من مشغول ساخت و ساز هستم احتمال نمیدادند که قصد فرار داشته باشم. به هر صورت با مشورت با دوستان دیگر دیدم خارج شدن از ایران تنها گزینه ی عاقلانه است.

از اینجا به بعد بود که ماجراهای اصلی که چگونگی خارج شدنم از ایران بود شروع شد…

پ.ن: بقیه ماجرا را سعی میکنم با چاشنی طنز بنویسم و از طریق مجلات اینترنتی و یا سایتهایی که قادر و مایل هستند حق التالیفی بدهند، منتشر کنم. البته متن نوشته ها بعد از انتشار بر روی وبلاگ نیز قرار خواهد گرفت. به هر حال زندگی در تبعید خرج دارد و شوخی بردار نیست.

پ.ن۲: تا فراموش نکرده ام این را هم بنویسم که دست سربازان گمنام امام زمان هم درد نکند که باعث شدند این وبلاگ بعد از حدود یکسال دوباره به روز شود.

پ.ن۳: دیروز که خبر صدور احکام سنگین (یازده تا بیست و یک سال حبس) برای تنی چند از فعالان کمتر شناخته شده ی فیس بوک را میخواندم  تازه فهمیدم از چه خطری جسته ام. خوشحالم از اینکه تبدیل به آئینه ی عبرت شماها نشدم. من از آنها بودم که چک اول را میخوردم به داشتن رابطه نامشروع با نتانیاهو هم اعتراف میکردم.  قوه قضائیه و اطلاعات ایران دارد این روزها از کاربران فیس بوک  زهر چشم میگیرد، حالا که دیگر “خارج نشین” شده ام قاعدتا نمیتوانم توصیه کنم که نترسید و اجازه ندهید که مجبور به خود سانسوری کنند شما را… اما بهترین کار این است که نترسید ولی به هوش باشید و درست وقتی که این گاو خشمگین سرش را به سمت شما گرداند جا خالی بدهید! درست مثل یک ماتادور…

کارِ گِل…

۲۱ فروردین ۱۳۹۲ شراگیم زند ۳۴ دیدگاه

کار ساختمان مغز آدم را دربست مال خودش میکند…ذهنم دیگر مال خودم نیست…ذهنم پر است از میلگرد و سیمان و سفال و یونولیتهای سفید و یک اندازه…ذهنم مال اوسا حسن است که آرماتور بندمان است و هر روز خدا پول میخواهد…مال نگهبان افغانی سر ساختمانمان است که تازه دو ماه است با پسرش به ایران آمده…ذهنم مال کارخانه معظم آپتوس است که برایمان بتون آماده می آورد…ذهنم مال آن اهن فروشی ست که روی هر باری که ازش میگیریم کلی توی پاچه مان میکند…ذهنم مال اکیپهای شهرداری ست که می آیند و داد و قال میکنند و اخطاریه میدهند و تهدید میکنند و وقتی چند تا تراول بهشان میدهی یکهو مهربان میشوند وغش غش میخندند و دست روی شانه ات می کوبند وخاطره ای برایت تعریف میکنند و میروند و باز بیست روز بعد وقتی که سقف بعدی ات را میزنی با داد و هوار و اخطاریه و احضاریه سر و کله شان پیدا میشود …بین خودمان باشد…دو تا اکیپ هستند که ما را میسلفند…اکیپ اول با یک وانت دو کابین لوکس می آیند و سه نفرند و سر دسته شان یک مرد چهارشانه و چاق و گنده است که کت و شلوار خاکستری می پوشد و قیافه و هیکلش مو بر تن آدم راست میکند…روز اول که  آمد شانس آوردم معمارمان پای کار بود…این معمار ما یک پیرمرد سرد و گرم چشیده ایست که با زبانش مار را از سوراخ میکشد بیرون…شگردش هم ماچ کردن است…به من گفت تو کاری ات نباشد…رفت جلو و نه گذاشت و نه برداشت و همانطور که یارو داشت داد و بیداد میکرد پرید بالا و یک ماچ از لپ او گرفت…پنج دقیقه بعد داشتند هر دو غش غش میخندیدند…بعد آمد پیش من و شش تا تراول گرفت و باز یک ماچ دیگرش کرد و تراول ها را گذاشت توی جیبش و راهی اش کرد.
اکیپ دوم دو تا جوان هستند که اگر ببینی دلت برایشان می سوزد…بس که زاغارتند…ولی نباید گول ظاهرشان را خورد…این دو تا اصل کاری اند  و آن یکی که قوزمیت تر است را در منطقه به نام آقای ر میشناسند و همه میگویند همه کاره است و اگر دم او را ببینی هر جور خلافی که بخواهی میتوانی بکنی…اینها از همان اول نه داد و بیداد کردند و نه حاشیه رفتند… صاف و ساده گفتند که پول میخواهند و مبلغش را هم گفتند و ما هم دادیم و بدون اینکه تشکر کنند گفتند که برای سقف بعدی هم  دوباره می آیند و دست دادند و رفتند…

این چیزها در شهرداری کاملا جا افتاده است و فکر هم نمیکنم حداقل تا صد سال آینده بشود این روال را عوض کرد. ولی جالب است که توی هر زمینه و حیطه ای که وارد میشوی میبینی نهادها و سازمانها و ادرات تا خرخره درگیر رشوه و باند بازی هستند. همه دارند میچاپند… از هر چیز یک پوسته ی سالمی مانده که دست روی آن بگذاری و فشار بدهی بوی گند از آن بلند میشود و شیرابه ی عفن از زیرش به راه می افتد… شهرداری و وزارتخانه و بیمارستان و زندان و پلیس و اداره برق و آب و گاز و غیره و ذلک هم ندارد…همه در یک حد بوی گند میدهند…نهادها و سازمانها صرفا ابزاری هستند در دست یک عده معدودی که با آن بچاپند بقیه را…بقیه هم راضی اند…من خودم که کاملا راضی هستم که دو میلیون تومان باج سیبیل بدهم و مثلا بتوانم ده متر بیشتر از آنچه که در جوازم هست خانه بسازم…ده متر یعنی بیست میلیون سود بیشتر…خب بگذار دو میلیونش هم برود توی جیب کسی که میتواند جلوی من را بگیرد اما نمیگیرد…همه جا همین است…
شمایی که دارید برای من نچ نچ میکنید خودتان اگر وسط اتوبان پلیس بزرگراه ماشینتان را به خاطر سبقت یا سرعت غیر مجاز نگه داشت و خواست ببرد پارکینگ حاضر نیستید ده – بیست هزار تومان بدهید و خلاص شوید؟ پس الکی برای من قیافه علی گلابی نگیرید…در این مملکت ده برابر رشوه گیر ها رشوه ده وجود دارد.

ای بابا…اصلا این حرفها چیست؟ بعد از نود و بوقی نیامده اید که این چس ناله های اجتماعی را بخوانید…آمده اید یک چیز ناب بخوانید و شاید هم کمی بخندید…نه؟ ولی من دیگر آن آدم قبلی که نیستم…من یک شراگیم دیگرم…نابود شده ام…دارم نابود میشوم…نه کتابی میخوانم…نه چیزی مینویسم…صبح به صبح دستهایم را میزنم به کمرم و میروم سر ساختمان…نمیگویم فحش میدهم و تف روی زمین می اندازم و از این کارها…نه…هنوز کمی سانتیمانتالیسم شبه روشنفکری در من هست…هنوز احترام همه را نگه میدارم…این چیزها به مرور از درون آدم می روند…مثلا میدانید یک بخش عمده اش کی رفت؟ در صندوق عقب را باز کرده بودم که کابل بالابر را بدهم به نگهبانمان…عقب ماشین یک جفت کفش کوه خاک گرفته بود…پسر نگهبانمان آن را دید و دست کرد و برداشت…فکر کرد برای او خریده ام چون چند وقت پیش همینجوری گفته بودم یک جفت کفش  برایش می آورم…اصلا جدی نگفته بودم اما او جدی گرفته بود…حدود ۱۵ سالش است…گفتم که کفش را بگذارد سر جایش…من کی همچین آدمی بودم؟ حالا نه اینکه فکر کنید کفش کوه آنچنانی بوده ها…نه…یک کفش درب و داغانی بود که سالها پوشیده نشده بود…اما کفش را به او ندادم…چرا ندادم؟ چون فکر کردم پر رو می شود…چه میدانم…فکر کردم پایش را از گلیمش دراز تر کرده که بدون اجازه من دست کرده کفش را برداشته…گفتم امروز این را به او بدهم فردا خواسته هایش بیشتر میشود…بساز بفروش ها اینجور آدمهای عنی هستند…! ولی خب چه میشود کرد…اگر سفت هم نباشی سوارت می شوند… توی کار ساختمان باید مثل خود ساختمان باشی…سفت و محکم و البته بی احساس…مثل بتون…مثل نبشی…
می بینید چطور دارم فرو میروم؟ یک چشمه دیگرم را هم برایتان تعریف کنم؟ ماه پیش بود که نگهبانمان برای پسرش یک شلوار شش جیب آمریکایی خریده بود…نمیدانید با چه ذوق و شوقی شلوارش را میپوشید و توی ساختمان بالا و پایین میرفت…یک روز جلوی چشم من شلوار پسرک گرفت به یک میلگرد بیرون زده از بتون و پاره شد…از بغل زانو تا نزدیک جیب…پسرک گریه نکرد اما انگار غم عالم را توی دلش ریختند…پیش خودم فکر کردم بروم یک شلوار لنگه همانی که بابایش خریده برایش بخرم…فکر کردم خوشحال میشود…بعد آن روز گذشت و روز بعد دیگر به این موضوع فکر نکردم…اصلا فراموشش کردم…به همین سادگی…چرا ؟ نمیدانم…چرا…میدانم…چیز مهمتری فکرم را مشغول کرده بود…درست روز بعد از این اتفاق قضیه میلگردها پیش آمد…قضیه میلگردها… اما این خودش یک داستان دیگریست که حالا شاید بعدا برایتان تعریف کردم…

دسته هاروزنوشته ها برچسب ها:

خروج از فیس بوک

اینکه در این دوره و زمانه کسی ناگهان بلند شود و از فیس بوکی با چندین هزار نفوس بیاید بیرون و در را هم پشت سرش محکم بکوبد جدن از آن کارهاییست که فقط از خودم بر می آید…الان چهار روز است که به کل اکانتم را آنجا بسته ام…اصلا هم توی فاز برگشتن نیستم…به آنجا که نگاه میکنم انگار که مرده باشم و از دنیای دیگر به دنیای خاکی نگاه کنم…گاهی که خانم شین برایم یک چیزهایی از بحثها و حرفهایی که مربوط و یا نامربوط به من در فیس بوک در جریان است تعریف میکند انقدر خودم را دور میبینم از آن فضا و همه آن چیزها که تعجب میکنم که چطور من اینهمه سال حتی یک روز را بدون فیس بوک نگذرانده بودم…باید بگویم حتی یک ذره هم کنجکاو و یا دلتنگ محیط آنجا نیستم…
فیس بوک یک هیولاست…سالها پیش من را بلعید…و حالا پس داده….ترجیح میدهم وانمود کنم که از دهان این نهنگ عظیم الجثه راه خودم را به بیرون پیدا کرده ام…اما اگر از پایین هم دفع شده باشم خیالی نیست…مهم این است که حالا بیرون از آن جهان و همه شلوغی ها و سر و صداها و دوستی ها و دشمنی ها و روابط و حرفها و حدیثها و خنده ها و گریه ها هستم…فرار کردم… فرار کردم از اینهمه آدمی که هجوم آورده بودند به من…با تشویق هایشان…با انتقادهایشان…با دوستی هایشان…با دشمنی هایشان…با قضاوتهایشان…و تو باید تمام وقت با این آدمها در کنش باشی…لااقل بخشی از مغزت باید مدام درگیر آن محیط باشد…مگر میشود در فیس بوک بود و غیر از این بود…؟
حالا شبهایی که بی خوابی به سرم میزند مینشینم و نگاه میکنم به لیوان چایی ام…نگاه میکنم به برگهای گلدان فلفلم…به فلفلهای کوچکش که چند تایی از آنها قرمز شده اند (و راستی که چقدر نازنین اند)…نگاه میکنم به ترک گوشه سقف اتاق…به چین پرده…به انحنای لبه مبل…مینشینم و نگاه میکنم به نور چراغ و چشمهایم را ریز میکنم تا شعاعهای نوری را که از لامپ خارج میشوند ببینم…انگار یک ابدیت پیش رویم است… اینها برای آدمی مثل من خیلی بهتر است…همیشه از چیزی نبودن و فراموش شدن میترسیدم اما این روزها دوست دارم چیزی نباشم…دوست دارم فراموش شوم… در نقطه صفر بایستم…یعنی بدانم که در نقطه صفر ایستاده ام…همیشه در همین نقطه بوده ام…آگاهی پیدا کنم به شرایطی که واقعا هست…و بعد کم کم شروع کنم به لذت بردن از چیزهای بکری که مدتهاست در هیاهوی دنیای مجازی و اینهمه آدم مجازی تجربه نکرده ام…

دسته هانوشته های نوستالژیک برچسب ها:

پوسیدگی…

۲۵ آذر ۱۳۹۱ شراگیم زند ۲۴ دیدگاه

این روزها کارهای میرزا بنویسی و کارهای پشت رلی و مانند اینها آرامم میکند…کاری که فکر نداشته باشد…تمرکز نخواهد…قرار نباشد با انجامش چیزی را به خودم و یا دیگری ثابت کنم…شش ماهی میشود که اینگونه ام و به این باور رسیده ام که زندگی میتواند متفاوت با چیزی باشد که انتظارش را میکشیده ام….خوب پول در می آورم و احتمالا تا یکی دو سال دیگر خانه ای هم خواهم خرید…گاهی به خود می آیم و میبینم چقدر راحت به همان مسیری میروم که پدرم هم رفت…انگار همه اش بازی “ژن” است…پدرم چند باری در نوشتن قریحه آزمایی هم کرده است…خودش میگفت شاگرد سوگلی جلال آل احمد بوده…کسی چه میداند…از من بپرسید میگویم حتما یک بار سر کلاس جلال انشایی نوشته و خوانده و او هم تشویقش کرده…همین…فکر نمیکنم کل ماجرا بیشتر از این بوده باشد…همانطور که من هم احتمالا بیست سال دیگر برای بچه هایم تعریف میکنم که سوگلی “منیرو روانیپور” بوده ام…!  این فکرها و باورها در اصل دانه های کوچکی هستند که به مرور در فضای ذهنمان نمو پیدا میکنند و در غیاب هر فکر ارزشمند دیگری سر به فلک میکشند و بعد به جای رزومه ی نداشته مان  مینشینند…وقتی به سنی رسیدیم و دیدیم نبوغ و استعداد و هوش و حساسیتهای هنری و ادبی که ادعایش را داشتیم در عمل به اندازه اسمال آقای بقال سر کوچه مان هم خروجی نداشته و هیچ چیز ماندگاری به این دنیا اضافه نکرده ایم آنوقت می آییم و این خاطرات کوچک را تبدیل به اسناد بزرگی میکنیم که گواهی دهند ما چه شخصیتهای برجسته ای بوده ایم…

من هم مثل پدرم کله ی عقاب و هیکل بوقلمون را دارم…قصدم و فکرم و آرزویم پریدن است و اوج گرفتن…اما سنگینم…تنبلم…بی خاصیتم…بی اراده ام…ذهن منسجمی ندارم… و بالاخره روزی میرسد که من هم نا امید از پریدن می آیم و جای آسمان و زمین را با هم عوض میکنم…میشوم عارف و قلندر و گور بابای دنیا…میزنم توی خط عشقهای لاهوتی…وقتی نمیشود به آسمان پرید میشود که به ان بد و بیراه گفت…یا اینکه زمین را همان آسمان موعود خواند و روی زمین راه رفت و ادعا کرد که در حال پرواز کردنیم…کسی نمیشناسدمان…؟خب نشناسد…چندین نسل باید بگذرد تا ارزش کار ما دانسته شود…کدام کار؟ هاهاها…کجای کاری عمو جان…؟ تو فکر میکنی مثلا حتما باید حرفی کتاب شود تا ارزش پیدا کند؟ همین نوشته های وبلاگی که من نوشتم با بهترین رمانهای کلاسیک دنیا پهلو میزند…! آن زمان شرایط اقتضا میکرد و آنطور مینوشتند…زمان من شرایط اینگونه بود و من اینطور نوشتم…یا همین حرفهایی که من الان دارم برای تو میزنم…همین حرفهایی که من به تو زده ام…هاهاها…پسر جانم…بیا شرط ببندیم که یک در هزارش را هم در هیچ رمانی نمیتوانی پیدا کنی…عزیز من…بدان که جای خوبی لنگرت را انداخته ای…

کم که نمی آورم…همانطور که پدرم کم نیاورده…آن فیلسوف عزلت نشین، آن قلندر دنیا دیده ی از دنیا بریده…که حاصل همه عمرش یک چمدان بزرگ کاغذ کاهی درهم و برهم است که ته انباری خانه مان دارد خاک میخورد…دارد میپوسد…میپوسد…

دسته هاروزنوشته ها برچسب ها:

به شهر کرج – ایران کوچک – خوش آمدید…!

۳۰ شهریور ۱۳۹۱ شراگیم زند ۴۴ دیدگاه

یکی از معضلات ما استان البرزیها  این است که لباس محلی خاصی نداریم که درجشن ها و یا مناسبتهایی مانند سالگرد استان شدنمان بپوشیم و با اصالت جلوه کنیم…بدتر از آن اینکه حتی گویش محلی خاصی هم نداریم که ما را از دیگران و علی الخصوص تهرانیهای بی بته که خودشان را چسبانده اند به ما متمایز کند…صنایع دستی مان هم  متاسفانه همان است که معمولا همراه با هنرهای تجسمی ست و قابل عرض و البته عرضه در هیچ مجلسی نیست… تنها وجه تمایز ما البرزیها پلاک ماشینهایمان و پیش شماره تلفنمان هست و اینکه خب عموما یک پله فقیر تر از تهرانی ها هستیم…

از اتوبان تهران – کرج که به سمت کرج می آیی یکجا تابلوی بزرگ زده اند که: ” به شهر کرج – ایران کوچک – خوش امدید” …خبر دارم که قبل از نصب تابلو یک” اتاق فکر اضطراری” در اداره راه و ترابری استان البرز تشکیل شده که ببینند چه لقبی به کرج بدهند…
“شهید پرور” مال مراکز استان نیست…مثلا هیچوقت شما بر روی هیچ تابلویی نمیخوانید به ” شهر شهید پرور شیراز” یا “شهر شهید پرور رشت” خوش امدید…اینجور شهرها با اینکه شهید هم داشته اند اما دیگر شهید را نپرورانده اند که…”شهید پرور” مال شهرهای کوچک است…مال روستاهاست…وقتی کل شهر یک خیابان دراز باشد و چهار تا بقالی و یک میوه فروشی و یک سلمانی و یک ساندویچی و دو تا مسجد و یک امامزاده و یک هیئت آن وقت است که شهر میشود شهید پرور…جنگ که بشود دیگر مگر کسی میتواند جوانها را توی آن خراب شده نگه دارد…؟ خود شما اگر بیست سال همچین جایی زندگی کنید و بعد ناگهان خبر بدهند جنگ شروع شده، نمیروید جنگ؟ به خدا بشکن میزنید و میروید…وخب توی جنگ هم که حلوا خیرات نمیکنند…تیری ترکشی چیزی میخورد بهتان و بعد شهید میشوید و بعد هم شهرتان میشود شهید پرور…به همین سادگی ست…وگرنه “شهید پروری” به آب و هوا که ربط ندارد…که بالفرض حیدرآباد علیا چون هوایش خنک تر است و آبش هم نیترات دارد بشود شهید پرور و حیدر آباد سفلی چون این شاخصه ها را ندارد در کل  دوران جنگ نم پس ندهد و حتی یک قطع نخاعی ناقابل هم نپرورانده باشد…!

از بحثمان دور نیفتیم…در جلسه اضطراری وزارت راه استان البرز بودیم…پس شهید پرور منتفی شد…قطعا کرج، “مقدس” هم نیست…در ایران تا جایی که من میدانم فقط دو تا شهر مقدسند…مشهد و قم…این درست است که در کرج چندین امامزاده وجود دارد اما امامزاده ها معمولا قدرتشان محدود است…یک یا دو امامزاده ممکن است بتوانند یک روستا یا قصبه ای را مقدس کنند اما کرج خیلی بزرگ است و برای مقدس شدنش به حداقل سیصد چهارصد تا امامزاده ی شجره نامه دار، نیاز است…قطعا در آینده مسئولین فکری برای این مساله هم میکنند و مثلا شهرهایی را که تعداد امامزاده هایش به یک حد نصابی رسید را “نیمه مقدس” می نامند تا در حق امامزاده ها هم اجحافی نشود…اما خب تا ان زمان کرج در کتگوری “تقدس” هم نمیتواند قرار یگیرد…

وقتی شهری “شهید پرور” و “مقدس ” نباشد باید بگردیم دنبال شخص…بالاخره یک عارفی، مرجع تقلیدی، عالم ربانی ای، روحانی استخوانداری، مجاهد نستوهی…نه اینکه نباشند ها…هستند…ولی شهرت عالمگیر ندارند…الان تقریبا معروفترین آدم کرج  منم…شهر را هم که نمیتوانند به نام من بزنند… “به شهر کرج زیستگاه وبلاگ نویس نستوه شراگیم زند خوش امدید”…اولا زیستگاه یعنی چه؟ مگر من جانورم که زیستگاه داشته باشم؟ خواستگاه بهتر است…یا مَقَر…بله…مَقَر شراگیم زند…نمیدانم…البته این هم خوب نیست البته…آدم یاد مقبره میفتد…ولش کنید…همان بهتر که قرار نیست به اسم من بزنند.
پس با این حساب شخص هم منتفی ست…

اینجاست که صنایع دستی واقعا به درد میخورد…که کرج ندارد…یعنی دارد ولی همانطور که عرض کردم به شیوه ی دیگری…روی تابلو هم که نمیشود نوشت “به شهر جقی ها خوش آمدید!”…سوای شوخی اوج صنایع دستی کرج (به معنای واقعی کلمه) این است که چند تا مغازه توی یکی از فرعی های خیابان امام هستند که آبلیموی تازه میگیرند…دستی ترین کاری که در کل کرج انجام میشود احتمالا همین است…البته این سوای خانمهای مسن و دختران دم بختی هست که با میل شال میبافند یا گوبلن دوزی میکنند…

خوراکی آبرومندی هم نداریم…اینجا قوت غالب مردم چیپس و ماست موسیر و مخلفات است…مدتیست دارم سعی میکنم در کرج  خورش آلو اسفناجم را  جا بیندازم و به عنوان غذای بومی به جهانیان معرفی کنم…آلو اسفناج البرزی…برای اینکه با آلو اسفناجهای دیگر اشتباه نشود تویش لوبیا چشم بلبلی هم میریزم…صد در صد محلیست…
شما فکر کرده اید همین باقلا قاتق  واقعا غذای سنتی رشتی هاست…؟ نه به خدا…قدیم ها همه جای ایران مردم باقالی میخوردند…منتهی پنجاه شصت سال پیش یک آدم زرنگی  توی رشت نشسته فکر کرده که: ” آووو… چه بکنم و چه نکنم؟” و بعد گفته” ” آوووو…خب این باقالا را که همه میخوریم…آووو…قاتق هم که همه جا هست…قاطی شان میکنم تا بشود باقالا قاتق…آوووو…و بعد این میشود غذای محلی و بومی رشت…آوووو” (من بلد نبودم چطوری با لهجه بنویسم ولی شما جمله ها رو حتما با لهجه رشتی بخونین)…
یا چرا راه دور برویم…؟ بریانی اصفهانی ها…ما بچه بودیم جگر سفید را فقط برای گربه مان میخریدیم…آن هم نه همیشه…هروقت میخواستیم تنبیهش کنیم…تازه آخرش هم کلی  دلمان برای گربه هه میسوخت که بدبخت چه چیز حال به هم زنی را خورد…شش گوسفند!(هوووق)…حالا این اصفهانیهای زرنگ که دلشان نمیامده ریه ی گوسفند ذبح شده را که مثل اسفنج حفره حفره و حال به هم زن است بریزند جلوی سگ و گربه، آمده اند و چرخش میکنند و با پیاز تف میدهند و میریزند به حلق مسافران بریانی نخورده و ملت هم جوری پول پای  این معجون تهیه شده از ضایعات گوسفند میدهند و آن را میخورند که انگار خاویار روسی ست…!
من زنده و شما زنده… چند وقت دیگر اگر این اصفهانیها محتویات روده گوسفند ذبح شده را هم به جای دور ریختن با پیاز تف ندادند و اسمش را هم نگذاشتند “ریدمونی” (بر وزن بریونی) و ملت هم صف نکشیدند برای خوردنش…!
خلاصه که این غذای محلی ” آلو اسفناج البرزی” را من ابداع میکنم و ان شاء الله که به مرور زمان جا می افتد ولی تا آن زمان این ایده ها برای کرج ما تابلو نخواهد شد…

القصه به جلسه برگردیم و اینکه چطور شد  که تابلوی خوش امد گویی به حالت الانش در آمد…من از دوستی که عمویش در این جلسه حضور داشته شنیدم که وقتی در جلسه “اداره راه و ترابری کرج” برای انتخاب متن تابلوی خوش امد گویی، همه ی تیرها به سنگ خورد…یکی از حاضرین عصبانی شده و ضمن ترک جلسه فریاد زده: ” آقا بگذارید به شهر کرج – ریدمان کوچک – خوش امدید…که الحق هرچه این تهران ریده جمع شده توی این کرج خراب شده”…و بعد از این جملات در را به هم کوبیده و رفته…
مدیر جلسه که دست بر قضا سن و سال بالا و شنوایی ضعیفی هم داشته “ریدمان کوچک” را “ایران کوچک” میشنود و اینگونه میشود که متن تابلو با اکثریت آراء تصویب و پس از ساخته شدن در ورودی شهر کرج نصب میگردد…

پ.ن: تصمیم جدی به طراحی لباس، گویش و همچنین ابداع هنرهای دستی محلی برای استانمان دارم. این استان به انسانهای خلاق، متعهد و خوش فکر برای به دست آوردن “اصالت” و “روح” واقعا احتیاج دارد…

دسته هاشوخی - طنز برچسب ها:

درباره مطلب محذوف قبلی…

۲۱ تیر ۱۳۹۱ شراگیم زند ۱۴ دیدگاه

چند روزیست دارم فکر میکنم یک نوشته به شما بابت حذف پست قبلی بدهکارم…به هر حال نوشتن آن مطلب درباره رمان “سرزمین نوچ” و بعد برداشتنش ممکن است شک و شبهه هایی را به وجود بیاورد…خیالتان را راحت کنم که آقای ارزاقی (نویسنده کتاب) مشکلی با آن نوشته نداشتند و حتی خودشان هم از بنده جویای این بودند که چرا نوشته را حذف کرده ام…در فیس بوک خیلی مختصر و مفید در توضیح حذف آن نوشته اینگونه نوشتم:

” نگاه من به ادبیات یه نگاه غیر حرفه ای و مطلق گراست…نمیگم اشتباه هست چون حرفی که میزنم رو با ذره ذره وجودم قبول دارم…اون نوشته رو اونجا گذاشتم چون یه فکری توی سرم بود…به خود کیوان دلیلش رو گفتم…اون فکر عملی شد…موندن اون نوشته دیگه درست نبود…نقد بیش از حد تند و تیز و صفر و یکی بود…هرکی میخواد اون رو بخونه براش ایمیل میکنم…دوست ندارم اگه کسی توی اینترنت “سرزمین نوچ” سرچ کرد صاف بیفته توی دل اون نوشته…توی ایران کتابها و کارهای خیلی ضعیف تر از کار کیوان هست که به لطف چار تا دوست و آشنا و نقدهای موافق مطبوعاتی الان داره روی سر خیلیها حلوا حلوا میشه…حق کتاب کیوان این نیست که توسط آدمی مثل من اونجور توی سرش بخوره…اگر توی سر همه میزدم عیبی نداشت یکی هم کیوان میخورد…ولی من در مورد همه ساکت بودم…حالا بخوام در این بلبشو اینجور فقط به کتاب کیوان بتازم خب این اصلا درست نیست…”

و خب الان فکر میکنم هرچیزی به غیر از همین نوشته در این مورد زیاده گویی خواهد بود…

دسته هادسته‌بندی نشده برچسب ها:

چاکومینتوزولوژی…!

۱۵ فروردین ۱۳۹۱ شراگیم زند ۷۷ دیدگاه

فیزیولوژی بدن من به گونه ایست که به محض دولا شدن صرف نظر از اینکه شلوار کردی پوشیده باشم یا جین فاق کوتاه، خط باسنم پدیدار میشود…جالب است بدانید که این مشکل که نام علمی اش “چاکومینتوزی” می باشد به هیچ وجه ربطی به نوع پوشش فرد ندارد و از نظر هندسه اندامی اثبات شده است که اگر اندازه طول پاها ضربدر مجذور شعاع باسن تقسیم بر عدد پی از عددی که به “ثابت خط باسنی” معروف است بیشتر باشد در برخی زاویه های خمش، صرف نظر از نوع پوشش فرد،  خط باسن ان شخص نمایان میشود.
این مشکل در افراد مبتلا به “چاکومینتوز”مادرزادی ست و درمانی هم ندارد. خانم شین تقریبا دو سال پیش متوجه این مشکل من شد و از آن موقع روشهای مختلفی را برای حل این مساله به کار برده است. پوشاندن تی شرتهای بلند بالای زانو، وصل کردن شورت با سنجاق قفلی به زیر پیراهنی، پوشاندن شلوارهای گشاد خمره ای و حتی لباسهای سرهمی، همه و همه کوششهایی بیهوده برای غلبه بر این مشکل بودند. شاید تعجب کنید ولی فقط باید چاکومینتوز یا چاکومینتوزیولوژیست  باشید تا بدانید چطور حتی لباس سرهمی ای مثل لباس مکانیک ها هم نمیتواند چاک باسن یک فرد مبتلا  را موقع دولا شدن بپوشاند.
حالا مدتهاست که خانم شین با این مساله کنار آمده و فقط تمرکزش روی این مساله است که در اماکن عمومی برای بستن بند کفش یا بلند کردن چیزی از روی زمین دولا نشوم…

قبل از پرداختن به حادثه پیش آمده که موضوع اصلی این نوشته است بد نیست به این مساله هم اشاره کنم که هر فرد مبتلا، آستانه چاکومینتوزی مخصوص به خودش را دارد…”"آستانه چاکومینتوزی” به زاویه ای گفته میشود که در آن زاویه خاص، خط یا همان چاک باسن فرد رویت میشود و واحد آن درجه است. بدترین نوع چاکومینتوزی، “چاکومینتوز صفر” است که فرد در حالت ایستاده نیز خط باسنش قابل رویت است و خفیفت ترین آن “چاکومینتوز ۱۸۰″ است که تنها در صورتی که فرد مبتلا پیشانی اش را به زانویش بچسباند این خط در معرض دید قرار میگیرد.
اندازه گیری دقیق آستانه چاکومینتوز معمولا در آزمایشگاههای پیشرفته و توسط تیمی از متخصصین و با چشم  مسلح انجام میپذیرد و از آنجا که از بسیاری جهات شبیه  مشاهده هلال ماه است به آن استهلال باسنی نیز میگویند.
برای اینکه به درک صحیحی نسبت به این بیماری برسید لازم است نکته دیگری را نیز همینجا شرح دهم (واقعا از دوستانی که علاقه ای به خواندن این جزئیات تخصصی و پیچیده پزشکی ندارند عذر خواهی میکنم اما قبول کنید ممکن است در بین خوانندگان اینجا چند دانشجوی پزشکی هم باشند که دانستن این جزئیات برایشان حیاتی باشد). نکته ای که میخواهم بگویم این است که علاوه بر آستانه چاکومینتوزی فاکتور دیگری نیز وجود دارد که  “اندازه چاکومینتوزی” نام دارد. واحد اندازه چاکومیتوزی “میلیمتر بر درجه” است و اینگونه تعیین میشود که فرد مبتلا را در آزمایشگاه و تحت شرایط ثابت آزمایشگاهی (دما و فشار ثابت) دولا میکنند تا به آستانه چاکومینتوزی خود برسد. سپس فرد را به اندازه ده درجه دولا تر میکنند، حال از تقسیم طول پاره خط باسن رویت شده بر عدد ده  که همان درجه خمش است اندازه چاکومینتوزی فرد به دست می آید. اندازه این عدد برای مبتلایان عادی عددی بین ۱ تا ۳ می باشد (یعنی در افراد عادی به ازای هر ده درجه خمش یک تا سه سانت از خط باسن نمایان میشود). جالب است بدانید که در سال ۱۹۷۹ در ایالت پنجاب پاکستان موردی با اندازه چاکومینتوزی ۹٫۲۵ مشاهده گردید که تا به امروز بیشترین اندازه چاکومینتوزی ثبت شده در جهان است. برای اینکه متوجه بزرگی این عدد بشوید در نظر بگیرید وقتی این شخص به نشانه احترام معمول دست بر سینه میگذاشت و اندک کرنشی مینمود مقعدش نمایان میگردید!

پس از این مقدمه نسبتا طولانی و تخصصی و البته لازم – که امیدوارم حوصله تان را سر نبرده باشد – به بیان تجربه خودم میپردازم تا بدانید که  مبتلایان به چاکومینتوزی در زندگیشان با چه چالشهایی مواجه میشوند و دم نمیزنند…شاید ندانید که بدترین اتفاق در زندگی یک چاکومینتوز پنچر شدن ماشینش در یک جای پر رفت و آمد است.طبق تحقیقات صورت گرفته  متوسط درجه خمش در هنگام تعویض چرخ خودرو ۱۱۰ درجه است و این حتی برای مبتلایان به خفیف ترین چاکومینتوزیها یعنی نمایش سه تا پنج سانت از خط باسن در انظار عمومی…یادم است چند سال پیش در خیابان ستارخان با یک مورد تاسف بار برخورد کردم که در آن یک هموطن عزیزم که مبتلا به نوع حاد این بیماری بود بدون هیچ کمکی از جانب دیگران به تنهایی مشغول تعویض لاستیک بود و من با همین چشمانم، از پشت  یکی از بیضه های ایشان را دیدم و همانجا اشک به چشمم نشست و با خودم عهد کردم که در این زمینه فرهنگ سازی کنم…

تجربه من البته شاید تلخ تر از این مورد بود و خواهش میکنم اگر کسی ناراحتی عصبی و یا حتی بیماری قلبی دارد این مطلب را ناخوانده بگذارد و برود…

ایام عید به همراه خانم شین و سه خواهر خانم نازنینم و پدر زن و مادر زن عزیزم به اصفهان رفته بودیم…یکهفته ای را به  خوشی گذراندیم تا زمان برگشت شد…در مسیر برگشت دو نفر دیگر از اقوام نیز به ما اضافه شدند که یکی دختر خاله و دیگری دختر خواهر خانم شین بودند و با دو ماشین پر راهی تهران شدیم…کاشان را رد کرده بودیم و ماشین پدر زن جلو میرفت و من هم به دنبالش…همه چیز خوب و محترمانه بود…که ناگهان دیدم پدر خانومم راهنما زدند و کشیدند کنار…ما هم به تبع ایشان ایستادیم…حدستان کاملا درست است…یک ماشین پنچر، هفت خانم محترم، یک پدر زن که به تازگی قلبش را عمل کرده است و یک جوان سر حال و قبراق یعنی من…

جلوی تقدیر نمیشود ایستاد…سرنوشت بعضی وقتها بازیهای عجیبی با آدم میکند…آچار چرخ را برداشتم و رفتم جلوی چرخ پنچر شده…عین هشت نفر پشت سر من آمدند و ایستادند…حتی یک نفر هم برای رضای خدا نرفت کمی آن سو تر بایستد و مثلا آبی بخورد یا میوه ای پوست بکند تا کار تعویض چرخ تمام شود…یک نگاه به خانم شین کردم…خانم شین آمد و پشتم ایستاد…دلگرم شدم…دولا شدم و جک را زیر ماشین جا زدم…آچار برداشتم و شروع کردم به باز کردن پیچها…یکهو به دلم بد افتاد…سر برگرداندم… همه بودند الا خانم شین…از وزش نسیم خنکی که روی پوست باسنم حس میکردم میتوانستم بفهمم که لااقل ثلث باسنم بیرون است…به هوای کمر صاف کردن بلند شدم تا اوضاع پشت سرم را ببینم…جماعت پلک نمیزدند…پدر خانومم گفت ببین جک را کج گذاشتی…راست میگفت…هول هولکی گذاشته بودم…سعی کردم چهار زانو بنشینم روی زمین…افاقه نکرد…داشتم بلند میشدم که ناگهان یک دست آمد روی شانه ام…یک دست از پشت رفت توی شلوارم…یخه لباس زیرم را گرفت و جوری کشید بالا که صدای قرچ و قرچ پاره شدن بافتهای لباس زیرم را شنیدم… شاید هم همه شنیدند ولی به روی خودشان نیاوردند…خانم شین بود…به خیالش خودش را چسبانده بود به من و ضربتی و سریع جوری که توجه جلب نکند  اوضاع را سامان داده بود…واقعا هم سریع بود…ولی اولا همه دیدند و شنیدند  و دوما ول که کرد لباس زیر با شتاب برگشت سر جای اولش…بلکه هم چند میلی پایین تر …نمیدانم…خاصیت کش تنبان همین است که هرچه هم بکشی باز برمیگردد سر جای اولش…بلند شدم و چنان چشم غره رفتم که همه فهمیدند…تمام تنم یخ کرده بود…
پدر خانومم با همان ته لهجه آبادانی خوشگلش گفت:
- پ تو که صافش نکردی …
گفتم چشم…چیزی برای از دست دادن نداشتم…هرچه لفتش میدادم حساسیت ها بیشتر میشد…دولا شدم و با نیرویی فوق طبیعی جک را شل کردم و دوباره میزان کردم و چرخاندم تا کمی بیاید بالا و جا گیر شود…بیشتر از یک دقیقه طول کشید…شکی وجود نداشت که حالا نیمی از باسنم در معرض دید قرار داشت…حالا باید پیچهای چرخ را باز میکردم…جرئت برگشتن و نگاه کردن به چشمهای بستگانم را نداشتم…بدون اینکه سرم را بلند  کنم سایه هایی را که روی گلگیر ماشین افتاده بود  شمردم… دوازده تا کله بود…هیچوقت نفهمیدم آن چهار تای دیگر که بودند و از کجا آمده بودند…نمیخواستم هم بدانم…حس کردم بد نیست یکی دو سانتی شلوارم را بکشم بالا…کمر راست کردم …میدانستم به محض اینکه دوباره دولا شوم می آید پایین…ولی غریزه ام حکم میکرد که کون برهنه را در هر شرایطی باید پوشاند..همین که دست بردم به شلوار مادر خانمم طاقت نیاورد و برای اینکه من معذب نباشم از روی دلسوزی گفت:
- مامان جان…تو اصلا نگران پشت سرت نباش…راحت باش…کسی اینجا تو رو نگاه نمیکنه…
هنوز دارم به این جملات فکر میکنم…پس چی رو نگاه میکردند؟ یعنی من باور کنم که عین آن هشت نفر و آن چهار نفری که بعدا اضافه شدند نگاهشان میخ شده بود به پیچهای روی چرخ؟ اصلا چرا باید ۱۲ نفر بایستند و عوض کردن یک چرخ را نگاه کنند؟ مگر چه چیز جالبی در این مساله هست؟
خانوم شین که دید مساله علنی شده طاقت نیاورد و گفت:
- من همیشه این مشکل رو با شراگیم دارم…هرجا دولا میشه همین مساله پیش میاد براش…باید از این پیرهن سر همی ها براش بخرم…
- مادرجون این که مشکل نیست…یه کمربند براش بخر خب…
- کمر بند؟! شما فکر میکنی الان چی به کمرشه؟
خواهر زنم پرید وسط:
- واه…مامان راست میگه دیگه…نمیبینی کمر بند بسته؟
آن یکی خواهر زن ادامه داد:
- بابا چی کارش دارین خب؟ بذارین هرجور دوست داره لباس بپوشه…
آن یکی خواهر زنم که فیزیولوژیست است چیزی نگفت و احتمالا داشت از مشاهداتش جزوه بر میداشت…

طولی نکشید که بحث گل انداخت و همه وارد بحث شدند و اظهار نظر کردند…از خجالت سرم را پایین انداخته بودم و با چرخ ور میرفتم…آب که از سر گذشته باشد چه یک نی چه صد نی…پیچ چرخ باز نمیشد…آنها حرف میزدند و من آن وسط با باسنی نیمه عریان زور میزدم…عاقبت آچار چرخ با یک لگد شکست…و من خلاص شدم…!

نیم ساعتی معطل شدیم…یک جوان رشید ایستاد…با دیدن تعداد زیادی خانوم جوان و نیمه جوان جو گرفتش…آچار چرخش را آورد…خودش لاستیک را عوض کرد…و رفت…با سر بلندی رفت…بدون اینکه هیچ کجای بدنش در معرض دید قرار گرفته باشد…قدر سلامتی تان را بدانید… من مطمئنم از آن مسافرت نوروزی همه چیز به مرور زمان فراموش خواهد شد الا یک چیز…و آن خاطره همانا چاک باسن بنده است…!

و این همان زخمیست که روح را در تاریکی و انزوا میخورد و میتراشد…دردی که نمیتوان به کسی بازگو کرد…اگر میبینید من از آبروی خود گذشتم و شرح ماجرایم را نوشتم برای این است که فرهنگ سازی کرده باشم…از من که گذشت…ولی تو را به خدا چاکومنتوزیهای دیگر را دریابید…اگر جایی فرد مبتلایی را دیدید که سعی دارد بند کفشش را ببندد نروید و سیخ پشتش بایستید…اگر کمکش نمیکنید رد شوید و بروید…اگر جایی فرد مبتلایی مشغول عوض کردن چرخ ماشینش بود بروید و از او بخواهید که کار را شما برایش انجام دهید. مطمئن باشید جای دوری نمی رود.

دسته هاشوخی - طنز برچسب ها:

بخشهایی از رمان در دست نگارشم…

۱۰ اسفند ۱۳۹۰ شراگیم زند ۳۴ دیدگاه

از آنجایی که دوستان بی تابی میکردند قسمتهایی از رمان در حال نگارش من را بخوانند یک بخش از آن را به احترام دوستانی که کامنت گذاشته بودند منتشر میکنم:

“…مرد سرش را بلند کرد و گفت:
- ملیحه…تو نمیتونی من رو تنها بذاری.
اشک در چشمان مرد میدرخشید و گلوله های غلتان اشک همچون مروارید بر گونه اش میلغزید. ملیحه با بغض گفت:
- فکر کردی تا آخر عمر به پای تو و اعتیادت میشینم. نه…تو دیگه برای من و این بچه ای که توی شکمم هست مردی…وقتی این کوچولوی نازنین به دنیا اومد بهش میگم که اون بابا نداره…میگم که باباش تو یه تصادف مرده!میفهمی؟ مرده!
مرد همانجا روی زمین نشست و سرش را به آسمان گرفت:
- ای خدا…این چه سرنوشتی ست که من دارم…چرا خود را ندانسته اسیر دیو اعتیاد کردم. چرا همسرم که زمانی عزیز ترین موجود زندگی ام بود حالا باید من را ترک کند…من باید انتقام خودم را از کسانی که باعث این وضعیت هستند بگیرم…بلی…
مرد دست در جیبش کرد و ناگهان برق تیغه چاقو همه جا را روشن کرد…
- چی کار میخوای بکنی اصغر؟  
- کاری رو که باید خیلی وقت پیش از این میکردم. باید برم سر افعی رو بکوبم!
اما مرد خودش هم میدانست که  چیز افعی را هم نمیتواند بکوبد. با این حال موبایلش رو از جیب کتش بیرون آورد و شماره ای گرفت…در نگاهش شعله انتقام میدرخشید:
- الو…هوشنگ خان…منتظرم باش…چی؟…اصغرم…نه…اصغر دو کله نه…اصغر آقا ابراهیم اینا…نه…ابرام صافکار بابا…نه…نه…من پسر کوچیکه م…اونی که رفته بود ژاپن اکبره…آره…من داداش کوچیکه ی اکبرم…آره…آره…قربانت…مرسی…همه خوبن…سلام دارن خدمتتون…نه…همینجوری زنگ زدم…یعنی یه کاری داشتم…نه…جنس دارم توی خونه…ای بابا…شرمنده به خدا…یه لحظه گوشی…
دستش را روی دهانه گوشی میگذارد و رو به زنش به آرامی میگوید:
- ملیحه…من با هوشنگ خان چی کار داشتم؟
- خبرت میخواستی بری انتقام بگیری…و اگه من یه جو شانس داشته باشم نفله بشی و لااقل من پول دیه ت رو بگیرم و قسطهای عقب افتاده خونه رو بدم…
- انتقام؟ هاااا…اصلا یادم رفته بود…الو…ببخشید هوشنگ خان…نه…یعنی گه نخور…میخواستم بیام بکشمت آشغال…منتظرم باش!”

پ.ن: من متعلق به همه شما هستم…

دسته هاروزنوشته ها برچسب ها: